تبلیغات
نی نی گولو
Lilypie 2nd Birthday Ticker

بعد از مدتها

می دونم خودم می دونم که خیلی خیلی تنبل شدم دیگه شما بهم نگین تو این مدت یه بار اومدم و به همه یه سر زدم و حتی یه پست هم نوشتم ولی از تنبلی نیومدم و پستم رو هم نذاشتم ...حالا آخر این پست اون رو هم می ذارم ...

امروز تولد آئین هستش البته هنوز براش تولد نگرفتیم و می خوایم جمعه دیگه براش یگیریم به علت عروسی عموش که یکشنبه هفته دیگه هستش ...

خوب بریم سر کارهای آئین عسل خان

1-      حرف زدنش خیلی پیشرفتی نداشته و هنوز اول کلمات رو می گه

2-      تا 13 بلده بشمره البته 8 رو بیشتز وقتها جا می ندازه می گه یه د ده چها پن شیش هف هش نه ده زازه دازده سزده

یه لحن خاصی داره که خیلی با مزه می کنه حرف زدنشو

منتظره من یه کاری بکنم یا یه حرفی بزنم تا ادامو درآره

خیلی حرف گوش کن و مرتب هستش تا یه بار بهش گفتم لباستو که در میاری یذار رو کمد همسشه یادش می مونه ...

با مامانم کلی نماز می خونه و مامانم یادش داده بعد از نماز دست می ده و دستشو بوس می کنه و می زنه به پیشونیش ... خیلی بانمکه حرکتش پ

باباش یادش داده تا تلویزیون آ-خ-و-ن-د نشون می ده می ره دست می ذاره روش و می گه اه اه اه ... منم کلی باباشو دعوا کردم گفتم به بچه که از الان تنفر یاد نمی دن باید بهش دوست داشتن یاد بدی ... خلاصه الان 2 ماهی هست که دارم روش کار می کنم تا این عادتش بره هنوزم یادش نرفته ...

رنگها رو خیلی وقته که یاد گرفته ... قرمز نارنجی زرد سیاه سفید سبز آبی

تند تند برای خودش نانای عوض می کته و یه سی دی دیگه می ذاره

حسابی کدباتو هستش عاشق اینه که گردگیری کنه یه جاهایی رو گردگیری می کنه که باورت نمی شه مثلا لای دکمه های کنترل ...

تا مهمون میاد می ره پشت پیاتو و می نوازه ...

زیادی ددری شده همش میگه بیرون باشیم ....

ممکنه در آینده دزد شه چون عاشق کلیده اون روز دیدیم رفته دم مغازه یکی که بسته بو و با دقت کلیدشو می خواست تو قفل بکنه !!!

در خودمونو که بلده کلید توش کنه و در ماشین رو هم باید خودش باز و بسته کنه

وقتی می ریم پارک محو تماشای بچه ها می شه ... هر یه بار که سر می خوره باید یه نی نی هم بعد ش بیاد پایین و گرنه وایمیسته تا یکی بیاد ..

خوب حالا فعلا بسه ... نی نی های گلتون رو ببوسین

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در شنبه 4 مهر 1388 و ساعت 07:05 ق.ظ

پسرک 20 ماهه من

سلام خوبین خوشین سلامتین ؟!؟!؟

اصلا دیگه انگار فرصت نمی شه بیام و تو وبلاگم چیزی بنویسم ... شاید هم تنبل شدم ... البته شاید هم علتش بزرگتر شدن آئین باشه که اونقدر منو درگیر کرده که وقت نمی کنم ... راستش آئین صبحها ساعت 8 بیدار می شه و حدودا 3 بعد از ظهر به مدت یک الی دو ساعت می خوابه وشبها هم که تا منو باباش نخوابیم نمی خوابه .. خوابش خیلی کمه نه ؟!!؟؟ بچه های شما هم همینطورین ؟!؟!؟ خیلی در مقابل خوابیدن مقاومت می کنه و البته در مقابل غذاخوردن هم همینطور ... کلا استعدادش در نه گفتن خیلی خوبه

هر کی باهاش حرف می زنه فقط می گه نه (البته اگه اون شخص رو نشناسه و تازگی براش داشته باشه ) من بهش می گم غذا می خوری می گه نه نه نه نه بهش می گم می خوای بخوابی می گه نه نه نه نه ....

تو یه هفته اخیر یهو خیلی تغییر کرده و کلی شیطون تر شده !! همیشه وقتی می بردمش پارک فقط تاب و سرسره و الاکلنگ سوار می شد و نی نی ها رو نگاه می کرد ... ولی چند روز پیش مامانم بردش پارک تنهایی و زنگ زد که پاشو بیا من تنهایی از پسش برنمیام منم تعجب کردم گفتم شاید مامانم چون تا حالا تنهایی نبردتش پارک بلد نیست ولی وقتی رفتم فهمیدم چه خبره !!  برای اولین بار بچه ام پارک شلوغ و پر از نی نی دیده بود و از خوشحالی سر از پا نمی شناخت همینطوری دنبال هر کی پیدا می کرد می دوید و می رفت باهاشون توپ بازی می کرد و بیسکویت تو دهن همه بچه ها می ذاشت بدون اینکه حتی یه گاز از اون بیسکویتها برای دلخوشی من هم که شده بخوره .... خلاصه خیلی بامزه شده بود  ... همش داشتیم دنبالش می دویدیم ...

تا در خونه باز شه عین جت می پره تو پله ها ... یه بار که داشت از لای پله های راهرومون می رفت پایین ... من یه سکته اساسی زدم به خاطر همینم خیلی از این کارش وحشت می کنم ...

یه بار مامانم بهش دواشو داده بوده و چون بلد نبود پریده بود تو گلوش و آئین هم خندش گرفته و همه دوا رو پاشیده بیرون ... بعد از یک ماه دیشب مامانم بهش گفته آئین من بهت دواتو بدم اونم گفته نه مامانم گفته چرا اونم ادای اینکه دواش بیرون پاشدیده بود رو درآورده ...

برده بودیمش دکتر گریه و زاری راه انداخته بود ... بعد اومدیم تو ماشین که مثلا براش توضیح بدیم دکتر کاری نداره باهات و اصلاحش کنم ... بهش می گفتم دکتر چی کار کرد همش می گه دکتر و بعد دستشو تو گوشهاش می کنه و بلوزشو می زنه بالا و دلش رو نشون می ده و تا هر کی رو می بینه شروع می کنه بیست بار ماجرای دکتر رو براش تعریف می کنه

واقعا صندلی ماشین عجب نعمت بزرگیه ... یه بار بقل من تو ماشین نشسته بود و ما هم تو ترافیک مونده بودیم دیگه دید خیلی حوصله اش سر رفته یهو دیدم پای آئین داره از پنجره می ره بیرون ... فکر کنین 10 سانت از پنجره باز بود ولی پاشو کرده بود تو اون بالا ...

تا ازش غافل می شم باید برم از لای صندلی کامپیوتر با گریه درش بیارم ... می ره می شینه رو صندلی موقعی که می خواد بیاد پایین از فاصله دسته صندلی تا پشتیش  میاد پایین و در نتیجه بدجوری گیر می کنه

کلا پسرم خیلی مهربونه و تا ببینه یکی ناراحت شده سریع از دلش درمیاره مثلا یکی که داره می ره و می گه بوس بده و آئین اگه اولش بهش بوس نده و بگه نه دو ثانیه بعد می گه آزه آزه یعنی دیگه بوسم کن

دیشب بعد از مدتها من و محمد بدون آئین رفتیم بیرون ... رفتیم تاتر جاتون خالی خیلی خندیدیم .... آئین موند پیش مامانم و خودش هم عین آقاها خوابیده بود ... آخه ما تا رسیدیم ساعت 12 بود ... بعد نصفه شب که بیدار شدو من رفتم از رو تختش آوردمش پیش خودم منو بوس کرد ... خیلی ذوق کرده بود که من هستم پیشش

عاشق آب بازی هستش و از هر فرصتی برای خیس کردن خودش استفاده می کنه

وقتی می خوام ازش عکس بگیرم می خنده و یه ثانیه می ایسته بعد می دوه سمت دوربین که خودشو ببینه به خاطر همین رسما نمی ذاره ازش عکس و فیلم بگیرم

شنبه برای اولین بار بردمش آرایشگاه اونم آرایشگاه زنونه ... خدا رو شکر اونقدر که فکر می کردم سخته سخت نگذشت ... من و مامانم بردیمش و بالاخره از دست مو کوتاه کردن راحت شدم ... دیگه از این به بعد همیشه می برمش همون جا ... البته از اولش گریه کرد تا آخرش ولی خیلی زود تموم شد و آخراش هم دیگه گریه نکرد و مشغول شکلات خوردن شد

 خوب دیگه برم یه کم به کارام برسم الان بیدار می شه آئین

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 و ساعت 04:19 ب.ظ

واکسن 18 ماهگی

سلام سلام

خوبین خوشین سلامتین ؟!؟!؟

از واکسن 18 ماهگی بگم براتون ... آئین چون 31 شهریور به دنیا اومده هم واکسن 6 ماهگی و هم 18 ماهگیش می شد اول فروردین که همه جا تعطیله البته پارسال ما یادمون بود و همون تو عید وقتی تعطیلات تموم شد فکر کنم 5 ام ششم رفتیم براش زدیم ولی امسال اصلا من یادم رفته بود تا 16 ام تازه یادم افتاد انگار باید واکسن می زدیم خلاصه 17 ام بدو بدو رفتیم واکسن زدیم حالا منم جمعه اش خواهرم رو پاگشا کرده بودم و کلی مهمون داشتم .. الهی بمیرم اصلا بعد از آمپول گریه نکرد البته تا اون خانمه می خواست بهش آمپول بزنه کلی کولی بازی درآورد ... کلا هر وقت می ریم دکتر خیلی گریه می کنه بعد از یکی دو ساعت دردش شروع شد اصلا پاشو تکون نمی داد و همش می گفت مامان نه مامان نه ... حتما خیلی درد داشت تا دستمون رو طرف پاش می بردیم جیغش درمیومد .... الهی بمیرم برات کوچولو .... اون روز که فقط دراز کشیده بود تو بقل من تازه شب هم از دردش خوابش نمی برد تا اینکه بهش گفتم می خوای تو بقل من بخوابی وقتی بقلش کردم خوابید ....

حرف خواب اومد داغ دلم تازه شد ... من تابستون پارسال آئین رو تو اتاق خودش می خوابوندم ولی از پاییز اونقدر سرد شده بود اتاقش که تو تخت ما می خوابید حالا دوباره از بهار پروژه گذاشتن تو تختش شروع شد .... البته به علت واکسن زدن به تعویق افتاد دوباره .... شب اول که گذاشتمش تو تختش نصفه شب بیدار شد و انوقدر گریه کرد و بابا بابا کرد تا رفتیم تو تخت خودمون پیش باباش !!!!

دعا کنید این پروژه به زودی انجام شه خیلی راستش ناراحتم که چرا تو زمستون نتونستم تو تختش بخوابونمش ...

دیگه براتون بگم که آئین خان خیلی خیلی تنبل تشریف دارن ... ولی واقعا این خصوصیت رو از من که به ارث نبرده !!! ... هر کاری بهش می گیم می گه مامان یا بابا یعنی مامان اون کارو بکنه ... جدیدا عاشق نقاشی کشیدن شده البته بهتر بگم عاشق نقاشی نگاه کردن ما براش بکشیم و اونم هی بگه ماه (فقط عاشق اینه که براش ماه بکشیم ) دیگه اگه تخفیف بده دست از ماه کشیدن برداریم ز ز ( با کسره) یعنی خورشید یا ابر یا س س (ستاره ) همین چند تا چیز رو باید براش بکشیم شاید بعد از صد بار کشیدن ما یک بار خودش هم دست به قلم شه !!!

دقت دارین که اصلا تلاشی در به کار بردن کامل کلمات نمی کنه و همه کلمه ها رو اولش رو می گه حالا این وظیفه مادر و پدر گرامی هست که بسته به موقعیت متوجه بشن که منظور از س س (با کسره) ستاره هست یا سرسره یا هزار تا چیز دیگه !!

 البته من چند تا بچه تو عید دیدم هم سن و سالهای آئین اونا هم اول کلمات رو می گفتن ولی وقتی به وبلاگ شما دوستای گلم سر زدم دیدم خیلی از بجه های هم سنش کلمات رو کامل می گن ...

یه سری از این کارتها که برای بچه ها هستش دارم و کلی باهاشون کیف می کنه سری اولین کلمات من رو همش رو بلده و یه سری هم حیوون دارم که داره اسمشون رو یاد می گیره صدای گرگ رو خیلی بامزه در میاره و وقتی بهش می گیم نه بگو با لب غنچه یا دد با لب غنچه خیلی بامزه لبهاشو غنچه می کنه و می گه نه یا دد

صندلیهای اپن ما خیلی بلنده ولی آئین مثل فرفره ازشون می ره بالا ... تا صدایی ازش بلند نشه معلومه که رفته رو صندلیه میز آرایش من و داره یه خرابکاری می کنه یا اینکه رفته روی پیانو وایساده .... جدیدا تا من می رم سراغ پیانو چنان گریه ای راه می اندازه که بیا و ببین و وقتی ببینه گریه اش کار به جایی نمی بره شروع می کنه به شیر شیر کردن که برم و بهش شیر بدم ... خلاصه از هر چیزی که حواس من رو به کسی به جز آئین پرت کنه بیزاره ...

دیگه برای الان کافیه ... راستی خیلی دلم یه قرار وبلاگی می خواد !!

 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 25 فروردین 1388 و ساعت 02:02 ب.ظ

آئین عاشق شعر هستش

بچم کلی شعر بلده بخونه (الکی )

ما کلی شعر براش می خونیم اونم پانتومیم بازی می کنه

مثلا

صبح که از خواب پا می شم مثل گلا وا (اونم دستشو باز می کنه و می گه وا) می شم

یه کمی ورزش می کنم ( ونم می گه ووو و دستاشو بالا پایین می بره ) تو باغچه گردش می کنم

صدا می زنم مامان جون مامان جون (اونم می گه ماما با همون لحن ) چاییمو بریز تو فنجون

وقتی چایی نوشیدم ( دستشو می ذاره جلوی دهنش و ادای هورت کشیدن درمیاره ) مامان بابا بوسیدم ( آئین بوس می فرسته )

روم به کودکستان با لباس زمستان

شعر بعدی

دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده (دستشو پشتش قایم می کنه جالبیش اینجاس که خودش این کارو می کنه و کسی بهش یاد نداده )

خبر داری می گه نچ نچ

بی خبری نچ نچ

پس تو دوست من هستی

من : عمو زنجیر باف آئین : مع یعنی بله

زجیر منو بافتی مع

پشت کوه انداختی مع

بابا اومده

چی چی آورده آئین دستشو به حالت چی اورده نشون می ده

نخود و کشمش (اینجا هایی که کار کم میاره الکی دستاشو اینور اونور می کنه )

بخور و بیا با صدای چی

آئین می گه هاپا بعدش جوجو بعدش هم خوک امکان نداره ترتیب گفتنش هم به هم بخوره همیشه هم همین سه تا می گه هر چند بار هم ازش بپرسی بازم می گه هاپا و جوجو و بعدش هم صدای خوک رو درمیاره

شعر بعدی

پاشو پاشو کوچولو از پنجره نگاه کن (قابل توجه این شعر چون خیلی پانتومیم نداره همش دستاشو الکی تکون میده )

با چشمای قشنگت به منظره نگاه کن

اون بالا بالا خورشید (انگشت اشاره به آسمون )

تابیده بر آسمان (می گه آس یعنی آسمون)

یه رشته کوه پایین تر (ببببوه یعنی کوه )

پایینترش درختان

نگاه کن اون دور دورا (دوباره انگشت به یه نقطه دور)

کبوتری می پرد (بال می زنه )

شاید برای بلبل از گل خبر می برد

یه توپ دارم قلقلیه رو هم که قبلا براتون گفتم

یه رو یه آقا خرگوشه رو هم که براش می خونم فقط می گه آخ و کلی می خنده خیلی دوست داره

برای اینکه بهمون بگه شعر بخونیم براش هم علامت داره انگشت اشاره و شستش رو با هم میاره بالا و خدا نکنه شروع کنه به شعر خوندن دیگه ول نمی کنه همینقدر براتون بگم یه بار تو ماشین از پونک تا خونمون که هروی هستش همش خاله اش براش داشت پاشو پاشو کوچولو می خوند

عید رفته بودیم یزد با تور تو هواپیما که خوابید و اونجا هم زیاد اذیت نکرد با اینکه چون با تور رفته بودیم خیلی برنامه فشرده ای بود و صبح از 8 تا 3 و دوباره از 5:30 تا 10 شب بیرون بودیم ولی گریه مریه نمی کرد فقط گیر داده بود به خاله اش و هر کاری می کرد می گفت آله یعنی خاله نگاش کنه 

 

 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در شنبه 15 فروردین 1388 و ساعت 04:07 ب.ظ

ما اومدیم

پی نوشت : عید رو از الان تبریک می گم امیدوارم سال خوبی داشته باشین ... من هنوزم مودم ندارم به خاطر همینم نمی تونم بیام وبلاگهاتون دلم برای همتون تنگ شده

 

سلام سلام ما بالاخره اومدیم !! نه اینکه فکر کنین جایی بودیما نه !!! همینجا بودیم منتها این بار کارمون گیر یک نفر افتاده بود که باید مودم رو درست می کرد یعنی می برد یه جایی نشون بده تا درستش کنن و البته این یک نفر کسی نبود جز همسرگرامی .... نمی دونم چرا اینقدر یه کاری که مربوط به ما هستش رو طول می ده تا انجام بده و اصلا حس مسئولیت نداره در صورتیکه در مورد کارهای خودش خیلی هم مرتب و منظمه .... حالا بگذریم

تو این مدت اصلا نمی دونم چه اتفاقهایی افتاده تنها چیزی که یادمه اینه که همش ما مریض بودیم یا من یا آئین و خلاصه پدرمون تو زمستون دراومد  .. الان همین یه هفته پیش رو براتون بگم که چهار روزش رو آئین اسهال شده بود و تب هم می کرد و سه روز بعدیش رو هم تب داشت حالا از امروز که تب نداره به شدت صداش گرفته و سرفه می کنه و ...

امروز صبح با خودم چه فکرهایی که نمی کردم ....می گفتم کاش یکی از اینایی که آدمها رو شفا میدن پیدا کنم آئین رو ببرم پیشش ... نه اینکه به خاطر کلیه اش ها ... به خاطر غذا نخوردنش ... باور کنین دیگه دارم دیوونه می شم از دستش اینقدر حرص می ده و آخر سر هم نمی خوره که دیگه بعضی وقتها سرش داد می زنم ... مثلا دیروز می دونین چی خورده !؟!؟!؟ نزدیک به 20 سی سی آب پرتقال و لیمو شیرین و دو تا تیکه خیلی نازک موز همین و همین .... یعنی بچه 17 ماهه غذاش اینه !؟!؟!؟

یک ماه پیش بردیمش پیش دکتر مدنی برای کلیه اش گفتش این بچه اندازه بچه های 9 ماهه هستش یک ماه بهش هیچی نده یعنی حتی غذا هم نده و فقط وفقط بهش شیر و سرلاک بده ... دو سه روز به زور بهش سرلاک دادیم دیگه همون یه ذره سرلاکی رو که بعضی روزها صبحها می خورد رو هم نخورد ... حالا وقتش برای پنج شنبه هستش که دوباره وزنش رو چک کنه و البته باید آزمایش ادرار هم براش بگیریم ولی چونکه همش اسهال بود من نتونستم آزمایش بگیرم ازش و در ضمن می دو.نم که تو این یه ماه هم که همش مریض بوده در نتیجه وزنش هم اضافه نشده پس می خوام نبرمش دکتر .... ( قابل توجه که وزن آئین در 17 ماهگی 9850 گرم بوده و البته باز هم قابل توجه که در 13 ماهگی هم وزنش 9700 بوده یعنی در 4 ماه 150 گرم اضافه شده )

باور کنین همه راهها رو برای غذا دادن بهش امتحان کردیم دیگه هیچ کدومش جواب نمی ده ... یه مدت بهش می گفتم بیا یه قاشق بخور تا بریم توپ بازی کنیم بعد می خورد و وسط توپ بازی هم باز بهش می دادم .... یه مدت می گفتم بخور وگرنه می رم تو اتاق و اگه نمی خورد می رفتم تو اتاق و درو رو خودم می بستم و اونم می خورد ولی الان تا غذاشو میارم می گه اتا یعنی برو تو اتاق و ککش هم نمی گزه ....  خوشم نمیاد بهش دروغکی هم بگم بخور ببرمت ددر چونکه با این همه مریض بودنش هر وقت بردمش از خونه بیرون تب کردش .... خلاصه اینکه خدا بچه بدغذا نصیب گرگ بیابون نکنه ... واقعا پدرم رو درآورده .....

دیگه امروز تصمیم گرفتم هیچی بهش ندم بخوره تا ببینم خودش اسم غذا رو میاره یا نه !؟!؟؟! تنها چیزی که دوست داره می دونین چیه ؟!!؟؟ پنیر تست ... فقط کافیه در فریزر باز شه تا آئین گیر بده که به به و خلاصه تنها به به تو دنیا همون پنیر تست هستش

دیگه غر غر بسه !!!! آخه غرهام باد کرده بود تو گلوم .... مجبور بودم بگم دیگه

حالا در مورد کارهای جدیدش بگم ... عاشق توپ بازی هستش و به توپ هم می گه بال البته ما انگلیسیشو بهش یاد ندادیم ولی چون بهش گفتیم بریم فوتبال بازی کنیم بهش می گه بال

یه خراب کاری که می کنه دستشو می زنه به صورتش و می گه ای وای 

ای بابا رو خیلی قشنک به کار می بره

کلا خیلی گیر می ده و تا من بیچاره بشینم می گه پا پا یعنی پاشو ... خودش به تنهایی اصلا بازی نمی کنه و همش به من چسبیده

اون روز بهش می گم الان مامان مریم میاد شهناز خانم (کارگرمون)  میاد یه کم فکر کرد و بعد انگار یه چیزی رو کشف کرده باشه گفتش ووووو یعنی جاروبرقی می کشه بعدش هم که شهناز خانم اومد خیلی خودمونی باهاش شده بود و یه چیزی تو مایه های شهناز صداش می کرد و هی بهش یادآوری می کرد که باید وووو کنه

نه رو خیلی بامزه می گه و سرشو همراه با نه گفتن به سمت بالا می بره

آده هم یعنی آره ولی بیشتر با پانتومیم نشونش می ده

کلا خیلی کارهاشو با پانتومیم نشونمون می ده مثلا یه چیزی داغ باشه دستشو مشت می کنه یا سر باشه می زنه به صورتش و حس می گیره اگه بخواد دستشو بشوریم دستشو تکون می ده یا خیلی کارهای دیگه که یادم نیست الان

یه سره می خواد بره وایسه جلوی آینه میز آرایش من و عطرها رو بو کنه و خودشو نگاه کنه ...تا یه لباس می پوشم براش سریع می گه آنه یعنی بریم تو آینه نگاه کنم ...

از اینکه براش کتاب بخونم خوشش میاد ... ادای پنگوئن میمون ماهی رو درمیاره ... خیلی بامزه ادا در میاره

صدای خوک ببعی گاو کلاغ جوجه پیشی  رو بلده البته این کارها رو خیلی وقته می کنه ولی من نشده بنویسم

یه سری از این کارتها که روش نوشته اولین کلمات من براش خریدم خیلیهاشو می دونه چیه ....

البته حرف زدنش خیلی پیشرفت نکرده و واضح نمی گه ولی من می فهمم که چی می گه ....

یه سری از کلماتی که می گه : عزیز : عزیزم . زلا :زهرا دختر عمه اش . ما مد : محمد . اله : خاله . زهنا : شهناز . اتا : اتاق . طوطی :طوطی . ما : ماه و مار و موز . نا : نون .

تازه شعر هم بلده بخونه : من می گم یه توپ دارم آئین می گه گیگی (قلقلی)  و دستش رو هم  گرد می کنه و تکون می ده

من : سرخ و سفید و  آئین :آبیه

من : می زنم زمین  آئین هبا دستشم بالا می گیره

همینقدر بلده

شبها هنوز رو تخت ما می خوابه چون اتاق خودش خیلی سرده ...

شلوار و ژاکتش رو بلده درآره

جانماز منو تا می کنه می ذاره سر جاش

از پله می ره بالا و پایین

عاشق یک دو سه کردنه مثلا تا می ذاریمش رو کابینت یا رو میز تعویض می گه سه سه سه و می پره بقل من یا همه چیز رو هی می شمره

راستی ما رو دعوا هم می کنه و می گه اه البته یه مدتی خیلی می گفت و تا یه نفر جدید رو می دید همش اه اه می کرد ولی الان بهتر شده

بالاخره ببینم طلسم شکسته می شه و من می تونم این پست رو بفرستم بعدا بقیه رو می نویسم ...بای بای

 

 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 27 اسفند 1387 و ساعت 08:21 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...