تبلیغات
نی نی گولو - آئین هفت ماهه من
Lilypie 2nd Birthday Ticker

آئین هفت ماهه من

سلام سلام به همه دوستای گلم

من خیلی زرنگ شدم .... رفتم بالاخره اسمم رو کلاس ورزش نوشتم .. البته زرنگیم از این بابته که از وقتی آئین به دنیا اومده من می خوام برم ورزش واین شکم گنده رو آب کنم و الان بعد از 7 ماه و اندی موفق شدم تصمیمم رو عملی کنم

راستش خیلی خوشحالم که می رم کلاس چونکه با اینکه خودم اصلا دلم نمی خواست برم سر کار ولی وقتی بهشون رسما گفتم که دیگه نمیام بدجوری دپرس شده بودم و احساس می کردم که هیچ وقتی ندارم که برای خودم بذارم و از صبح تا شب عین زنهای صدسال پیش دارم می شورم و می سابم و غذا درست می کنم ... حالا اینطوری بهتره حداقل سه روز در هفته صبح تا ظهر می رم ورزش و بقیه وقتم رو هم با آئینم هستم

راجع به قرار وبلاگی ریحانه جون یه نظر داده بود که حالا تو پست بعدی می ذاریم

حالا راجع به آئین بگم

پسر گلم در هفت ماهگی وزنش 7450 و قدش 71 بود بردیمش دکتر مدنی و بهش علاوه بر داروهاش یه قطره زینک هم داده که تقویتی هستش گفت اول خرداد هم برین آزمایش ادرار و جوابشو برام بیارین ...

این بار خودم تنهایی بردمش !!!! آخه دکترش خیلی طول می کشه تا نوبتمون بشه ... من رفتم با آئین اسممون رو بنویسم بعد دیدم خلوته و آئین هم گریه نمی کنه اونجا موندیم تا نوبتمون شد ولی عوضش برگشتنی تو ماشین پدرم دراومد اونقدر گریه کرد که نگو آخه دکترش یوسف آباده و به ما دوره خلاصه تو کل همت گریه کرد منم نمی تونستم وسط اتوبان بزنم کنار که !!! خلاصه اسباب بازی رو دادم دستش اونقدر گریه کرد تا خوابش برد اسباب بازیش رو هم تو خواب ول نمی کرد ...

اونقدر کارهای بامزه ای می کنه که امیدوارم یادم باشه که تعریف کنم ...

یکیش اینه که عاشق سه تا چیزه اولی یک ستاره آب رنگ کوچولو (از اینهایی که برای چشم زدن هستش ) که خونه مامانم اینا آویزونه

یکی عکسهای خودش که به یخچال خونمونه ویکی ساعت پذیرایی ما

حالا کاری که برای اینا می کنه از نزدیک جای اونا که رد می شیم کلی دست و پا می زنه و ذوق می کنه ... یه بار بقل مامانم بود و مامانم نزدیک اون ستاره نگهش داشته بود منم وایسادم جلوش تا اونو نبینه همش سرشو می برد بر عکس سر من تا اونو ببینه خلاصه اونقدر این کارو تکرار می کنه که همه می میرن از خنده

کلی ددری شده تا باباش لباس می پوشه می خواد بره بقلش عاشق آسانسور ما هستش سوار آسانسور که می شه چنان می زنه زیر آواز و دست و پا می زنه که نگو ولی یه چیز جالب اینه که امروز برده بودیمش آرایشگاه تندیس ( همون مرکز خرید تندیس که تو تجریشه ) نمی دونم تا حالا سوار آسانسورش شدین یا نه خیلی نافرمه دل آدم می ریزه ... تا سوار آسانسورش می شدیم بدجوری می ترسید و دستاشو باز می کرد وبغض می کرد .... قربونت برم که فرق آسانسورها رو هم می فهمی

داشتم از ددری بودنش می گفتم ... یه بار مامانم لباس پوشید که بره بیرون چنان گریه ای سر داد که مامانم بردش تا حیاطشو و منم یه خورده اونجا نگهش داشتم ... بقل من که نمیومد از بقل هرکی که داره می ره بیرون امکان نداره بقل من بیاد ... خلاصه اینکه بچه ام مامانشو به ددر فروخته

کلا برای باباش خیلی ذوق می کنه تا از در میاد کلی دست و پا می زنه و می خواد بره بقلش ... باباش هم که باورش نمی شه می گه به خاطر من ذوق نمی کنه که می خواد بره ددر ذوق می کنه !!

یه بار من از کلاس اومدم آئین درست روبروی در پیش خاله اش نشسته بود چنان ذوقی کرد که داشت میوفتاد

دیگه خیلی کم پیش میاد که در حال نشستن بیفته ... همش پشتشو می ده بالا اگار که می خواد چهاردست و پا بره ولی هنوز که نمی تونه

یه روز خونه مادر شوهرم بودیم منم رو زمین پتو انداخته بودم و آئین رو گذاشته بودم اون رو و اون هم حسابی غلت می زنه رفت تا رسید به دیوار بعدشم پریز برق رو دید و اونقدر دستشو بالا برد که دستش به قاب پریز رسید ولی من گرفتمش ... خلاصه اینکه این فسقلیه ما هنوز نه چهاردست و پا می ره و نه راه می ره از این کارا می کنه ... خدا به داد من برسه

روزها همش بیداره و خیلی کم می خوابه ... بعضی وقتها اونقدر خسته هستش که از ساعت 7 شب می خوابه تا صبح ( البته همش بیدار می شه شیر می خوره ها )

راستی بهش تخم مرغ می دم آب سیب می دم پوره سیب سیب زمینی هویج و موز می دم و البته سوپ و فرنی و حریره بادوم .... از صبح تا شب دارم یه چیزی درست می کنم تا آقا میل کنن ولی دریغ از این همه زحمت ... اگه لطف کنن دهن مبارک رو باز هم بکنن همه غذا رو اون تو نگه می داره تا دریک فرصت مناسب همه رو با هم بده بیرون ... اینم از غذا خوردنش ...تنها چیزی که می خوره موز هستش ... اونم به یک دلیل نمی تونم زیاد بهش بدم واون هم ی ب و س ت هستش ... چی کار کنم !؟!؟ الان تقریبا دو هفته هستش که خیلی کم شکمش کار می کنه تقریبا یک روز درمیون اون هم فقط یه بار !!! طبیعیه یا باید ببرمش دکتر ؟!!؟؟

قربونش برم یه کاری می کنه که فقط من قربون صدقش می رم ... می برم می ذارمش جلوی تلویزیون تا براش

DVD رو روشن کنم و محبوبترین برنامشو براش بذارم ... تا می بینه تلویزیون روشن شد یه کم خوشحال می شه بعد که می زنم رو AV1 ,AV2 تلویزیون رو نگاه می کنه با اینکه صفحه آبی می شه ولی هنوز منتظره تا می رم رو AV3 که اونجا هم یه صفحه آبیه فقط با یه مارک سونی چنان ذوقی می کنه و همش بر میگرده منو نگاه می کنه و تشکر می کنه و می خنده ... قربونت برم که فرق این سه تا صفحه رو می فهمی خوشگل من

این چند روزه خیلی سرم شلوغه دو تا عروسیه نزدیک داریم عروسیه پسرخاله ام این هفته هست و پسرداییم هفته دیگه از طرفی خانم یه پسر خاله ام هم بچه اش به دنیا اومده ولی من هنوز نشده برم ببینمش فکرکنم 4 روزی هستش ...

خیلی دلم می خواد ببینمش من عاشق بچه های تازه به دنیا اومده هستم با اون نفسهای بلندشون و با اون چشمهاشون که انگار تو این دنیا غریبن ... با اون شیر خوردنشون ... با اون خنده های تو خواب و گریه های تو بیداری ... الان که فکر می کنم می بینم که دلم خیلی خیای خیلی برای اون روزهای آئین تنگ شده ... چقدر بچه ها زود بزرگ می شن ... چه جوری می شه کل لحظات رشدشون رو ثبت کرد تا مبادا از خاطرمون بره

حالا که حرفم به اینجا رسید می خوام بگم آئین کوچولوی من ... خیلی خیلی دوستت دارم .. از وقتی به زندگی من اومدی دنیا رو از تو چشمهای تو می بینم و چقدر اینطوری دنیا قشنگتره

الان هم آئین تو کریرش خوابیده و انگشت اشاره اش هم رو گوششه


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 10 اردیبهشت 1387 و ساعت 06:04 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: