تبلیغات
نی نی گولو - قرار وبلاگی
Lilypie 2nd Birthday Ticker

قرار وبلاگی

بعدا نوشت : کل پست دو ساعت بعد از قرار وبلاگی نوشته شده ولی به خاطر عکسها تازه گذاشتم

سلام به همه مامانهای گل

وای چقدر روز خوبی بود ... چقدر خوشحالم که شما رو دیدم ... چقدر قبلش استرس داشتم و نمی دونستم چه جوری قراره بشه ولی چقدر خوب بود و چقدر جای اونایی که نبودن خالی بود....

فرناز جون مرسی که با اینکه عروسی دعوت داشتی از خارج از تهران اومده بودی و مرسی از مریم جون مامان آرین کوچولو که از شیراز اومده بودین ... شما دو نفر واقعا خیلی زحمت کشیده بودین

حالا برای اونایی که نبودن ولی دلشون اونجا بود می گم که قرار وبلاگی با حضور هدیه جون مامان ایلیا . فرناز جون مامان مانی آیدا جون مامان لاریسا مریم جون مامان آرین ریحانه جون مامان سپهر و سوده جون مامان ایلیا و سحر جون مامان امیررضا نی نی های دیگه ای که چندتاشون وبلاگ نداشتن و تو نی نی سایت عضو بودن مثل دو تا باران و مانیا و فرگل و شاینا و امیر پارساو شایان و مهدیار و مهراد برگزار شد ... جای همتون خالی

واقعا چقدر جالبه که همدیگه رو هم می شناختیم و هم نمی شناختیم ... از روی قیافه نی نی ها می فهمیدیم که کی به کیه ...

حالا چند تا نکته اول اینکه من واقعا از ریحانه جون مامان سپهر و سپهر کوچولو عذرخواهی می کنم چون آئین یه بار به سپهر حمله کرد و گوشش رو گرفت و سپهر هم اونقدر آقا بود که هیچی نگفت .... واقعا دلم نمی خواد آئین از اون بچه قلدرها بشه که بخواد به همه بچه ها زور بگه ولی وقتی گوش سپهر رو گرفت احساس کردم نکنه اینطوری بشه .... خلاصه مامانی واقعا شرمنده

مانی خیلی ریزه میزه بود دقیقا مثل آئین ... ایلیای هدیه جون خیلی آقا بود و کلی برای خودش حرف می زد و می گفت آبوووو و می خواست بره پیش فواره ... لاریسا پستونک می خورد و لبهای خوشگلش حسابی معروف بود ... سپهر از خواب بیدار شده بود و مثل آقاها نشسته بود و تماشا می کرد .... ایلیای سوده جون گریه کرده بود و خوابش برده بود و سوده جون زودی رفتش ... امیررضا موهای فرفری خوشگلی داشت ...آرین کلی موهای خوشگل داشت

باران ( اونی که بزرگتر بود ) تا از خواب بیدار شده بود کلی خندید ... فرگل همش تو کالسکه اش بود و مثل خانمها نگاه می کرد ... آئین همش از سر و کول من بالا می رفت و الکی کالسکه با خودم برده بودم ... شایان کوچولو بود و همه رو با دقت نگاه می کرد ... فکر کنم مهدیار از همه بچه ها بزرگتر بود و می رفت دم حوض ....

ایلیا و آئین با هم دوست شده بود و کالسکه هاشون بقل هم بود و دستاشونو می زدن به هم ....

حالا یه نکته مهم : ریحانه جون باید بهت یه کاپ بهترین مامان رو بدیم چونکه تنها مامانی بود که برای نی نی اش غذا آورده بود و اونجا به سپهر موز و حلیم داد ... آفرین به این مامان خوب

یه نکته دیگه : تقریبا می تونم بگم هیچ کدوم از نی نی ها شبیه مامانشون نبودن به جز مانی که فتوکپی مامانش بود ...

خیلی خیلی دلم می خواست که همه نی نی ها رو بقل کنم ولی چون آئین معمولا وقتی یکی بقلش می کنه ممکنه غریبی کنه ترجیح می دادم که بر احساس خودم غلبه کنم و فقط قربون صدقه شون برم ... حالا از قول من اون نی نی های خوشگلتون رو بوس بوسی کنین ...

حالا باید محمد بیاد تا بتونم عکسهایی که گرفتم رو آپلود کنم آخه تو کامپیوترمون فتوشاپ نداریم و باید تو لپ تاپ عکسها رو کوچک کنم تا بتونم آپلود کنم ...

یه چیز دیگه که داشتم بهش فکر می کردم این بود که چقدر خوبه که من این همه دوست خوب دارم و چقدر خوشحالم که آئین هم این دوستها رو داره تا بعدا باهاشون بازی کنه و اینکه این دنیای مجازی ما بالاخره به دنیای واقعی تبدیل شد و چه تبدیل هیجان انگیزی بود ... امیدوارم قرارهای بعدیمون زودتر باشه چون هنوز که دو ساعت از قرارمون می گذره دلم برای همتون حسابی تنگ شده ... با اینکه تا حالا ندیده بودمتون ولی انگار صدسال بود می شناختمتون ...

راستی از قرار وبلاگی که اومدیم من اولین کاری که کردم این بود که کالسکه آئین رو راه انداختم ... آخه دیگه اصلا تو کریرش نمی مونه .... در ضمن یه چیزی هم منو خیلی ناراحت کرد و اون این بود که من خیلی کم آئین رو بردم پارک و تصمیم گرفتم که بیشتر ببرمش

این قسمتهای زیری رو دیروز نوشته بودم ....

آخ جون فردا می بینمتون ... چقدر مزه می ده ها ... فکر کن بیشتر از یک ساله که ما همدیگه رو می شناسیم ولی تا حالا ندیدیم ... خیلی هیجان انگیزناکه

خوب اول از همه بگم که چرا اینقدر وقت نمی کنم بیام و اصلا نشده به کسی سر بزنم ... خیلی دلم برای همه تنگ شده وخیلی ناراحتم که نشده بیام بهتون سر بزنم ولی عوضش خوشحالم که فردا حضوری می بینمتون

من خیلی سرم یهو شلوغ شد ... خودم دیگه گیج شدم و به هیچ کاری نمی رسم ... آخه بابا جون یهویی قرار شد خواهرم مزدوج بشه و جمعه هفته پیش بله برون بود و جمعه 10 خرداد هم مراسم عقد هستش ... البته عقد محضری بعدشم یه سری میان هتل برای شام .... آخه خانواده ما کلا با مراسم نامزدی مخالفن ... دلیلش هم اینه که الان اونقدر نامزدی مثل عروسی شده که کلا مزه عروسی از بین می ره ...

سر عروسی من هم ما نامزدی نگرفتیم و عوضش جشن عروسی رو با خانواده داماد با هم گرفتیم یعنی نصف نصف ... اینطوری هم یه مهمونی داشتیم و هم یه دردسزر ... آخه این جور کارا خیلی کار داره ...

حالا الان هم چون خواهرم نامزدی دوست نداره ما هم تصمیم گرفتیم که یه سری از فامیلهای نزدیک رو همون روز عقد ببریم هتل و شام بدیم ... البته هتل هم زن و مرد هستن در نتیجه لباس دوختن نداره .... من که کلی ذوق کرده بودم که خیاطی نباید بریم ولی ذوقم الکی بود چون بالاخره برای محضر و همون مهمونی هم یه لباس می خواستم و از اونجایی که هیچ کدوم از لباسام اندازم نیست رفتم دادم بدوزن ... خیاطی رفتن همانا و دو بار پرو بیست بار رفتن برای پارچه و هزار تا دردسر دیگه ... هم برای من هم برای عروس خانم ... تازه برای بله برون هم این کارا بود ...

عروس ما هم چون خیلی خرید کردنش سخته و نمی تونه حتی قرآن رو تنهایی با آقای داماد بخره در نتیجه باید ما بیست بار قبلش می رفتیم باهاش هر چی قرآن فروشی تو تهران هست رو می دیدیم تا انتخاب کنه و با داماد برن صاف اونو بخرن ...

بعدشم عقد خیلی زود افتاد ( به چندین دلیل ) به خاطر همین هم همه کارهامون هول هولی شده ...

حالا این وسط من هم روزهای زوج کلاس ورزش دارم و باید آئین رو بذارم پیش مامانم و در نتجه سه روز در زیر چتری که در منزل مامانم پهن کردیم هستیم و چون برادرم امتحان داره ما حق نداریم که چترمون رو تو اتاق اون ببریم و کامپیوتر هم تو اتاق برادرمه پس این سه روز کامپیوتر بی کامپیوتر ...

از طرفی ... بقیه اون سه روز رو هم همش بدو بدو و خرید و از این کارا داشتیم خلاصه نشد که بیام اینترنت

حالا خیلی استرس دارم ... باور کنین سر ازدواج کردن خودم اینقدر حالم بد نبود که برای خواهرم حالم بده ... تا یه آبروریزی حسابی هم نکنم ول نمی کنم ... روز بله برون تا یکی می گفت مهر اینقدر من گریه ام می گرفت تا یکی انگشتر می داد من گریه ام می گرفت ... تا عکس می گرفتن گریه ام می گرفت ... خلاصه اینطوری بود ... حالا روز عقد خدا به خیر کنه ...

آئین هم روز بله برون ما رو روسفید کرد اولش که یک ساعتی خوابید بعدشم که آقا بود و شلوغ بازی درنیاورد ...

آخه این بچه ما تو خونه پسر خوبیه ولی کافیه یه جایی بریم که سر و صدا باشه ( یعنی مهمونی ) دلش می خواد یه جوری بزنه زیر آواز که صداش از صدای کل جمعیت بیشتر باشه و حسابی آبروی آدمو می بره ...

ولی اون روز از این آوازها نخوند خدا رو شکر

حالا بعد از این همه سخنرانی بریم سر کارهای آئین

1- اول اینکه آئین سینه خیز می ره ( البته فکر کنم یه کم دیر گرفته که می شد سینه خیز هم رفت ... الان باید چهاردست و پا بره نه سینه خیز ) ... دیگه دستش به همه چیز می رسه ... ولی عاشق وقتی هستم که سینه خیز بدو بدو میاد طرف من و ازم می ره بالا ... قربونت برم که اینقدر مهربونی ...

اولا فقط دنده عقب مکی رفت ولی الان همه طرف می ره

2- خیلی تو روروئک نمی ذارمش آخه می گن خوب نیست به خاطر همین هم خیلی روروئک سواریش خوب نیست و فقط رو سنگ می تونه دنده عقب بره

3- یه دندون دیگه درآورده و الان 5 تا دندون داره جلوی سمت راست رو درآورده

4- ماما رو فقط چند بار گفت بعدش دیگه نمی گه هر چی التماس می کنیم دیگه نمی گه ماما

5- بای بای می کنه ... اونقدر بامزه بای بای می کنه که نگو

6- بوس می کنه و امروز بوس کردنش به گاز تبدیل شده

7- غذا همجنان سفت و سخت نمی خوره اونقدر دهنشو محکم می بنده که انگار می خوای بهش زهر بدی

8- حتی دیگه آب سیب هم نمی خوره ... باور می کنین بعضی روزها حتی یک قاشق هم نمی خوره ولی من هنوز هم هر روز پا می شم و عین مامانای خوب براش پوره کدو یا هویج ... سوپ و فرنی و سرلاک و تخم مرغ و ... هر چی که به نظرم بیاد درست می کنم و تا دو ساعت بعدش هم همه رفته تو سطل آشغال ... اون روز که مامانم اومد و گفت که یه دونه ماهیچه شده 4000 تومن اونقدر ناراحت شدم که نگو ... گفتم بعضی ها نون ندارن بخورن اون وقت من هر روز کلی غذا واسه آئین درست می کنم و همشو می ریزم دور ....

9- براش رفتم از این کارتهایی که روش عکس حیوونا داره خریدم تا بهش یاد بدم ... به قول خاله اش خودت اینا رو بلدی که می خوای به بچه یاد بدی !!

10 - می دونین چه کار اشتباهی کردم ... اون بار که خودم تنهایی برمش حمون نمی دونم چی شده که دیگه از حموم متنفر شده تا وارد حموم می شیم اونقدر گریه می کنه که نگو ... تو وانش که امکان نداره بشینه و فقط دستشو به طرف من دراز می کنه و گریه می کنه ... یه اسب آبی داره که سوار قایق وآواز می خونه و راه می ره ... از اون اسباب بازیه هم دیگه می ترسه و یه بار همینطوری دادم دستش یک عالمه گریه کرد ... خلاصه نمی دونم چی شد که اینطوری شده 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در یکشنبه 5 خرداد 1387 و ساعت 07:05 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: