تبلیغات
نی نی گولو - هشت ماه ونیمگی گل پسرم
Lilypie 2nd Birthday Ticker

هشت ماه ونیمگی گل پسرم

سلام سلام سلام خوبین خوشین سلامتین !؟!؟؟

من خیلی وقته می خوام بیام کارهای آئین رو بنویسم ولی نمی شه اصلا ... حالا بالاخره اومدم ...

اول بگم که هفته پیش بالاخره عقد خواهرم انجام شد و همه چیز به خیر و خوشی گذشت و ما هم از دست خیاطی راحت شدیم ... گفته بودم که عقد تو محضر بود و خوب من هم نمی تونستم آئین رو ببرم سر عقد و آخر سر به این نتیجه رسیدم که آئین رو بذارم پیش خواهرشوهرم ( حالا چرا نمی خواستم پیش مادرشوهرم بذارم دلیلش این بود که اولا مادرشوهرم حوصله نداره و تا حالا هم به من نگفته که بیا آئین رو بذار پیش من بعدشم هر چی بهش بگم که مثلا اگه فلان کارو کرد یعنی خوابش میاد یا هر چیز دیگه اصلا انگار نه انگار و کار خودشو می کنه و اینطوری آئین اذیت می شه از طرفی هم خواهر شوهرم دوتا بچه داره که با آئین حسابی بازی می کنن و سرش گرم می شه بعدشم دی وی دی آئین رو می برم براش می ذارم و لی مادرشوهرم که این کارها رو بلد نیست بکنه ... خلاصه سرتونو درد نیارم ) قرار شد من آئین رو ببرم خونه خواهر شوهرم صبح زنگ زدم بگم که من ساعت 3 میام که یه کم با آئین اونجا باشیم که گفتش یه مشکلی پیش اومده بود که برطرف شد منم گفتم چی گفتش که مادرشوهرش قراره ساعت 2 بیاد از مکه و باید برن فرودگاه بعدش گفت که من و شوهرم می ریم و برمیگردیم و بچه ها هم می مونن آئین رو بیار خونه ما و مامان هم قراره بیاد اینجا تا پیش آئین باشه ... دیگه منم استرس گرفتم گفتم که باشه و همش با خودم می گفتم حتما اینطوری به صلاح آئین هستش .... حالا از اونطرف محمد هم صبح ساعت 11 رفته سر ساختمون و خودش هم خیلی ناراحت بود و می گفت حالا امروز که ما عروسی داریم دوتا جرثقیل اومده و من باید برم ... قرار بود زود بیاد ... من ساعت 1:30 بهش زنگ زدم گفتش که دارم می رم کلانتری منو می گی سکته کردم گفتش که جرثقیل یه تیر رو انداخته رو ماشین همسایه ها و داریم با این همسایه می ریم کلانتری و می گفت اصلا نمی دونم کی کارم تموم می شه ... خلاصه اینکه فقط بهتون بگم چقدر حالم بد بود خدا می دونه شما فکر کنین ساعت 4 عقد خواهرتونه ... از طرفی استرس عقد رو دارین و از طرفی شوشو هم رفته کلانتری استرس اینکه نکنه بگیرنش نگهش دارن و هزار تا چیز دیگه ... اصلا می رسیم یا نه ... آئین رو اگه دیر ببریم اونجا چی می شه ؟؟!!؟! خواهر شوهرم نیست چی می شه ... خلاصه این دو سه ساعت قبل از عقد من مردم و زنده شدم ...

بالاخره بعد از کلی استرس محمد ساعت 3:15 رسید خونه ...بیچاره حموم هم نرفت و ناهار هم نخورد فقط حاضر شدیم و رفتیم ... حالا با کلی زحمت آئین رو تو ماشین خواب کردیم و 3:40 رسیدیم دم خونه خواهر شوهرم ... حالا هی زنگ می زنیم هیچ کس درو باز نمی کنه که ... دیگه محمد زنگ زد به مامانش که اینا کجان ... مامانش هم در نهایت خونسردی می گفت که بچه رو بذارین اونجا من الان راه می افتم دیگه محمد هم که حسابی اعصابش خورد بود داد می زد و می گفت می گم درو باز نمی کنن بذارمش تو کوچه ... خلاصه براتون بگم بالاخره این بچه های بازیگوش درو باز کردن و ما هم منتظر شدیم تا مامانش بیاد .. آئین هم بیدار شده بود و از اون وقتایی بود که داشت می مرد از خواب و می خواست گریه کنه ... دی وی دی شو براش گذاشتیم و به مامانش گفت بذارین تو کریرش بشینه و نگاه کنه وقتی که خوب خسته شد چند تا تکونش بدین می خوابه ... ولی دیگه از ساعت 5 حسابی شروع به گریه کرده تا جایی که پدرشوهرم اومده با ماشین بردنش بیرون و تا رفته تو ماشین خوابیده بچم ... الهی بمیرم من که رسیدم ساعت 6 بود تا از ماشین آوردنش چشماشو باز کرد وقتی دید من اونجام یه عالمه بوسم کرد ... چشماش قرمز قرمز شده بود ... تا حالا ندیده بودم در اثر گریه چشماش قرمز شه ...

حالا ما هم رفته بودیم سر عقد من هم اونجا زده بودم زیر گریه ... خلاصه اینکه خواهرم هم شوهر کرد ... امیدوارم که خوشبخت شن ... داماد هم خیلی خیلی پسر خوبیه و من خیلی دوستش دارم و خیلی هم بچه دوسته و کلی با آئین بازی می کنه ...

امیدوارم همیشه با هم خوب و خوش باشن

 

خوب حالا بریم سر آئین وول وولک

آئین فسقلی دیگه عین فرفره سینه خیز می ره و سریع خودشو به هر چی سیم یا ریشه فرش یا پا و یا دمپایی که ببینه می رسونه

جالبیش اینجاست که با یه دستش سینه خیز می ره یعنی دست راستش رو رو زمین می ذاره و با دست چپش میره جلو

هنوز هم از حموم خوشش نمیاد و تنها جایی که شروع به شیر خوردن می کنه و سرشو تکون هم نمی ده تو حمومه اینطوری احساس امنیت می کنه

من هم در حال شیر خوردن می شورمش

الان نزدیک دو ماهه که بهش می گم اینو بگیر و اونو بده قشنگ انجم می ده

دیروز بهش یه بازی یاد دادم ... اینکه چیزها رو تو سبد بندازه یه کم که باهاش کار کردم بالاخره یاد گرفتم و من هم کلی ذوق کردم

با هم توپ بازی می کنیم من می اندازم برای آئین و می گم که بده من اون هم یا می اندازه یا می ذاره تو دستم

در مورد غذا خوردنش ترجیح می دم چیزی نگم ... البته یه چند روزی خیلی خوب شده بود ... من هر روز براش غذاهای انگشتی درست می کنم مثلا کرفس و هویج و کلم بروکلی رو نیم پز می کنم و می دم دستش یا بیسکویت و یا سیب زمینی سرخ کرده ... باز اینطوری یه کم دهنشو باز می کنه و یه گاز می زنه ... تنها چیزی که عاشقشه زردآلو و گوجه سبز و هلو هستش .... البته اینطوری که خودش بگیره دستش و بخوره با چنان لذتی می خوره که آدم به وجد میاد ... البته قابل توجه مامانای عزیز که یه بار پوست زردآلو پرید تو گلوش و داشت خفه می شد ... باید پوست اینطور میوه ها رو بگیرین ... سیب باریک می کنم می دم دستش ... کلا از اینکه تو دستش بگیره خوشش میاد ولی همچنان سوپ و بقیه چیزها رو نمی خوره

راستی بردمش بالاخره وزنش کردم و 8 کیلو شده بود رشدش خوب بود نمی دونین چقدر خوشحال بودم انگار تمام دنیا رو به من داده بودن وقتی بعد از 6 ماه بهم گفتن رشدش خوب بوده ... البته هنوز از وزنی که باید باشه کم داره ولی بازم خدا رو شکر به نسبت ماه پیش خوب بود قدش هم 72 بودش

بچم عاشق درختها و گلها هستش وقتی خونه مامانم هستیم از تو اتاق مامانم اینا چنان خیره می شه به درختها و نگاشون می کنه که واقعا آدم لذت می بره مخصوصا وقتی باد میاد خیلی نگاه می کنه

می خوام دیگه بذارم تو تخت خودش ولی هر شب می گم بذار از فردا ... نمی دونم چی می شه ... باید اولش خودم برم تو اتاقش بخوابم تا بعدا ببینم چی می شه ...

جدیدا خیلی می چسبه به من و اصلا تکون نمی خوره از بقلم ولی حسابی خوش اخلاقه و به همه می خنده ولی فقط وقتی بقل من یا باباش باشه ...

خنده های الکی میکنه نمی دونین قیافشو چه جوری می کنه دماغشو چین می ده و کل صورتش می ره بالا خیلی با مزه می شه ... دندونای خوشگلش هم پیدا می شه

راستی دندون ششم آئین هم در تاریخ ششم خرداد دراومد دیگه دندوناش لنگه به لنگه نیستش و دیگه چهار تا دندون بالا داره و دوتا پایین ... فکر کنم دندونای بالاش مثل دندونای خاله اش با فاصله باشه ... می گن کسایی که دندوناش فاصله داره روزیشون زیاده

دیگه بچم از حالت دراکولایی دراومد آخه هر دندونش یه مدل بود و بهش می گفتیم دراکولا تازه باباش بهش می گفت آئین گراز

راستی همون ششم خرداد برای اولین بار دستشو گرفت به شونه هایی من و خودش از حالت نشسته ایستاد و الان هم همش می خواد وایسه ... و تا یکی رو ببینه سریع ازش بالا می ره ... من هنوز تو پارکش می ذارمش چون هنوز دلم نیومده ببرم تو تختش ولی خیلی خطرناکه چون همش می خواد وایسه و می ایسته رو پارکش ... اصلا دیگه نمی شه هیچ جا تنها بذاریمش ...چون سریع می ره سراغ چیزهای خطرناک مثل پریز برق و شوفاژ ... تا حالا بیست بار سرش خورده به شوفاژ و لی صداش درنیومده .... البته من دیگه خیلی وقته جلوی شوفاژها بالشت می ذارم

هنوز هم یک کلمه هم حرف نمی زنه ... دلم می خواد زودتر حرف بزنه خیلی مزه داد اون بار که گفتش ماما ... چرا دیگه نمی گه؟!!!

11 خرداد جواب آزمایشش رو گرفتیم باید ببرم پیش دکتر مدنی ولی خورد به این صد روز تعطیلی هنوز نشده ببرم احتمالا فردا می برمش ...

تعطیلات ما همش تو خونه بودیم البته من و آئین تنهایی خونه بودیم ...باباش هم همش سر کار بود ... فقط یه روز رفتیم لواسانات ناهار خوردیم اونم با بابام اینا و عروس داماد وگرنه اگه به این بابای آئین بود اون روزم می خواست بره سر کار

راستی یه سوال شما واسه بچه هاتون کی صندلی ماشین خریدین ؟؟؟ آئین اصلا تو کریرش تو ماشین نمی مونه و همش می خواد بشینه و نمی دونین تو راه لواسان توی اون پیچ ها با سرعتی که باباش می رفت چه شکلی خودشو نگه داشته بود در حالت نشسته تازه ما رو هم دعوا می کرد که چراد داریم هولش می دیم ...

همینا دیگه خیلی حرف زدم ...فعلا بای بای


نوشته شده توسط نی نی گولو در شنبه 18 خرداد 1387 و ساعت 02:06 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: