تبلیغات
نی نی گولو - خدایا به من توانایی ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم وبه من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم
Lilypie 2nd Birthday Ticker

خدایا به من توانایی ده تا تغییر دهم آنچه را می توانم وبه من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

امروز روز مادره روز مادر همتون مبارک باشه ولی من که نه کادو می خوام و نه حتی یه تبریک فقط یه چیزی می خوام اونم اینه که سنگ کلیه آئین خوب شه ...

پریروز رفتیم دکتر آئین که جواب آزمایشی که 11 خرداد گرفته بودیم رو نشون بدیم ... آخه دکترش هم از اون تعطیلات رفته بود مسافرت تا شنبه یعنی اول تیر اومده بود ... دیگه فکر کنین دکتره همینطوری کلی شلوغه از مسافرت هم اومده بود دیگه همه مریضها مونده بودن خلاصه جای وایسادن هم نبود چه برسه به نشستن ... بگذریم از اینکه فقط دو ساعت و نیم طول کشید تا یه جواب آزمایش رو ببریم تو و نشون بدیم ...

من تنهایی رفتم تو و شوشو وآئین هم تو ماشین بودن ... دکتره کلا از اینایی هستش که اصلا آدم رو هول نمی کنه ولی اون روز بدجوری منو هول کرد ... تا آزمایشش رو باز کرد گفت اوه اوه اگزالاتش که خیلی بالاس ... بعد ورق زد و همینطوری همه چیزش رو گفت یا خیلی بالاس یا خیلی پایینه ... یعنی کلا جواب آزمایشش افتضاح بود ... به من گفت همشون دست به دست هم دادن تا کلیه های این بچه رو خراب کنن ... باید خیلی مواظبش باشین باید خیلی آب بهش بدین ... باید امروز ببینمش ....

من تو شوک از مطبش اومدم بیرون اونقدر شوک شده بودم که وقتی داشتم با منشی حرف می زدم که امروز آئین رو باید ببینه اشکهام فقط یه اپسیلون مونده بود از تو چشمم بیان پایین ... خلاصه منشی گفت برو ساعت 11 بیا ...

منم رفتم تو ماشین و زدم زیر گریه ... همه چیز از جلوی چشمم مثل برق می گذشت ... نکنه یهو عفونت داشته باشه نکنه برگشت ادرار داشته باشه ... نکنه کلیه هاش از بین برن ... نکنه عمل بخواد ... نکنه نکنه نکنه

محمد هم می گفت اصلا این آزمایشگاه مزخرفه و مگه می شه آزمایشش اینقدر بد باشه !؟!؟ حتما اشتباه کرده ...

خلاصه تا رسیدیم خونه ساعت 8:30 بود ... ساعت یه ربع به یازده هی زنگ زدیم به دکتره دیدیم رو منشیه ... گفتیم شاید رفته باشه ...ولی بالاخره پاشدیم رفتیم ... نگو که از ساعت 10 به بعد تلفن رو برنمیدارن ... ساعت 12:30 بالاخره نوبتمون شدش ...

وزنش که 8 کیلو بود یعنی از یک ماه پیش یک گرم هم اضافه نشده بود ... البته یه ماه پیش با یه ترازوی دیگه وزن کرده بودیم ... نمی دونم دیگه فرق دارن یا نه ..

دکتر تا پرونده اش رو باز کرد و دید گفت اوه اوه آوردینش ... گفتش که باید خیلی بهش زیاد آب بدین به اندازه دوتا لیوان کوچیک باید آب بخوره در روز ... گفتش براش سونو می نویسم تا ببینیم چیز دیگه ای نباشه ... گفت می خواستم عصری بهش یه داروی جدید اضافه کنم ولی اصلا دلم نمیاد چون هم خیلی ضعیفه و وزن نمی گیره و اون دارو هم باعث کمتر شدن وزنش می شه ... گفتش که من فقط می تونم بهش دارو بدم ولی این شمایین که باید خوبش کنین ... باید خیلی مواظبش باشین باید حواستون به آب خوردنش باشه وگرنه کلیه هاش داغون می شه ... بهش گفتم که باور کنین حتی وقتی می خوام با قاشق هم بهش آب بدم باید دهنش رو به زور باز کنم .... دیگه شماها که می دونین که این آئین چقدر بدغذاس و اصلا دهنشو برای هیچی باز نمی کنه ... شماها که دیگه منو مثل دکتره مقصر نمی دونین !؟!؟! من همیشه سعی کردم مامان خوبی باشم ولی انگار که مامان خوبی که نبودم هیجی خیلی هم مامان بدی بودم ... بگذریم

خلاصه بهش سونو داد و گفتش که فردا ببرینش سونو و جوابشو بیارین تا ببینم و بهش آزمایش بدم ... ببینیم که داروهاش که اثر نداشته نکنه چیز دیگه ای باشه ... بالاخره باید همه راهها رو امتحان کنیم دیگه ...شاید باید بهش رژیم غذایی بدیم ....

به ما نگفت ولی وقتی دفترچه اش رو نگاه کردم دیدم سونوی کلیه و مثانه و مری و معده داده ... یعنی ممکنه علاوه بر کلیه اش جای دیگه ایش هم مشکل داشته باشه ...

دیروز زنگ زدم به سونوگرافیه بهم برای یکشنبه هفته دیگه وقت داد هرچی هم گفتم گفت زودتر وقت نداریم ... حالا من تا اون موقع سکته می کنم

دیروز صبح که بیدار شده بودم فقط فکر می کردم که آخه مگه یه بچه تازه به دنیا اومده تو این دنیا چی کار کرده که باید کلیه هاش اینطوری باشه !"!؟!!؟ همش می گفتم حتما من یا باباش یه کاری کردیم که عکس العمل کارمون این شده ولی هر چی فکر می کنم نمی فهمم چه کار خلافی انجام دادم که خدا اینطوری باهامون قهر کرده ...

می دونم دارم ناشکری می کنم ... آدم تو مطب این جور دکترها اونقدر مریضهای بدتر می بینه که همش خدا رو شکر می کنه که بازم چیزی نیست ...

ای کاش حداقل وقتی یه کم بزرگتر بود سنگ کلیه دار شده بود ... واقعا آخه چرا باید بچه به این کوچولویی سنگ کلیه داشته باشه !؟!؟

فعلا فقط دعا می کنم که برگشت ادرار اینا نداشته باشه ... خدا کنه سنگهاش هم زیاد نشده باشه ... اصلا گیج گیجم باور کنین ... وقتی قیافه اون مادر پدرهایی که میومدن و با قیافه های نگرانشون از اینکه فردا باید بچشون رو عمل کنن یادم میاد حالم بد می شه ... خدایا می دونی که من دیگه کشش بیشتر از این رو ندارم .... همین دوا دادنهای ساعت به ساعت همین آب دادنهای به زور ... همینا از سرم هم زیاده ...

یکی از دوستام می گفت تا شنیدم که آئین سنگ داره فکر کردم آخه چرا باید بچه صابره که اینقدر حساسه اینطوری بشه !؟!؟ اون که تا بهش می گن فلان اشکش درمیاد چه جوری می تونه تحمل کنه ... ولی حیف که نیستی تا ببینی که چقدر پوست کلفت شدم و دیگه اشکم در نمیاد برای هر چیزی ....

خدایا خودت تنها کسی هستی که می دونی برای چی این اتفاقها داره میفته وخودت هم تنها کسی هستی که می تونی جلوشون رو بگیری پس فقط ازت می خوام که آئین زودتر خوب شه ... ازت می خوام که حداقل بفهمم برای چی داره این اتفاقها میافته تا مشکل اصلی رو حل کنم


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 4 تیر 1387 و ساعت 08:06 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات:
نمایش نظرات 1 تا 30