تبلیغات
نی نی گولو - دیدار آئین و آرتای نازنین
Lilypie 2nd Birthday Ticker

دیدار آئین و آرتای نازنین

سلام سلام سلام

وای دلتون بسوزه ... هیچ کدومتون هانیه جونو ندیدین فقط خودم دیدمش دلتون بسوزه ....

البته من اونقدر شرمنده این دختر شدم که نگو ... باور کنین من و شوشو جز خوش قول ترین آدمها بودیم و اگه می گفتیم ساعت 4 میایم واقعا 4 اونجا بودیم و نه حتی 4 و یک دقیقه ولی بذارین علل شرمندگیم رو بگم

اولا ما 12 نفر بودیم که رفته بودیم تبریز 2 تا مادرشوهر و پدرشوهر 4 تا خانواده یک خواهر شوهر و 4 تا هم خانواده اون یکی خواهر شوهر و دوتا یا به عبارتی 3 تا هم ما بودیم که خوب بچم آئین چون اظهار نظر نمی کرد جزو آدمها حسابش نکردم ...

من که کلی ذوق داشتم که می خوام هانیه جون رو ببینم و چقدر واس خودم برنامه می چیدم و می گفتم ببینمش این کارو می کنم و اون کارو می کنم .... ولی آخرش ببینین چی شد ... بعد از هزار بار تلفن کاری و بدقولی از طرف ما که واقعا هانیه جون ببخشید واقعا ما گیر افتاده بودیم ... هی گفتیم ما میایم فلان جا بعد زنگ زدیم کنسل کردیم دوباره گفتیم پس میایم اون یکی جا دوبار زنگ زدیم کنسل کردیم ... آخر سر هانیه جون مجبور شد کلی راه به خاطر ما بیاد تا نزدیکیهای محل اقامتمون ... حالا آخرین خبر این بود که برن پارک باغمیشه ولی اون هم در حالی که من به هانیه جون خبر داده بودم که بیاد اونجا گفتن که نمی ریم ... منم دیگه زنگ زدم هانیه جون نشنیده بود و sms زدم که ما نمیایم شما که نزدیک شدین به من خبر بدین من و شوشو هم راه بیفتیم ولی sms هم نرسیده بود ... خلاصه اینکه هانیه ساعت 10:20 دقیقه زنگ زد ... در اون حالت من داشتم آئین رو می خوابوندم و چشماشو بسته بود محمد داشت نماز می خوند و تازه شروع کرده بود ... اون گفت که ما تا 5 دقیقه دیگه می رسیم من خیلی شرمنده شدم و تند تند شروع به حاضر شدن کردم ... برای آئین روی سرهمی آبی که تنش بود یک ژاکت و شلوار سبز تنش کردم و خودم هم یه مانتویی که از دهن گاو دراومده بود اونقدر که چروک بود رو پوشیدم و یه روسری انداختم سرم و سوت ثانیه حاضر شدم حالا هی به محمد می گم بدو می خوایم بریم اونم نماز جعفر طیار می خونه ... بعدش که نمازش تموم شده تازه رفته بپرسه که چه جوری بریم و اون کار هم دو ساعت طول کشید خلاصه تا ما رسیدیم اونجا من جون به سر شدم .... حالا تازه که نشستیم تو ماشین فهمیدم که به به به چه تیپ خفنی من و آئین زدیم .... کلی خندم گرفت تازه دوربین هم یادم رفت ببرم اونقدر که هول شده بودم ...

حالا بذارین از آرتا و مامان مهربونش بگم ... این آرتا فنقلی نمی دونین چقدر موشه نمی دونین چقدر خوش اخلاقه همش بهمون لبخند تحویل می داد قربونش برم که اینقدر خوشگل و خوش اخلاقه تازه مامانش بهش می گفت بوس بفرست یه بوس خوشگل می فرستاد ... ولی شیطون بلا بودا ... کلا تنها بچه بود که خیلی شبیه عکسهاش بود و خیلی ریز تر از عکسهاش نبود ... حالا از هانیه جون بگم که خیلی خیلی خیلی مهربون بود و من خیلی خیلی ناراحتم از اینکه ممکنه تو بقیه قرارهای وبلاگی نباشه و نتونه بیاد ... از اون مامانایی بود که خیلی مرتب منظمه و معلومه که حسابی مواظب آرتا هستش ... خیلی مرتب و شیک بودن و ما خیلی جواد و بدتیپ ... باور کنین تا حالا برای آئین لباس سبز و آبی رو با هم حتی تو خونه هم براش نپوشیده بودم که اونجا پوشیدم .... هانیه جون تو همون یه ربعی که دیدمت بیشتر از قبل دوستتون دارم و خیلی خیلی دلم براتون تنگ می شه ....

راستی یه نکته جالب : من یه موضوعی رو فهمیدم که تمام مامانهایی که سر کار می رن خیلی عذاب وجدان می گیرن ... می دونین از کجا فهمیدم از اونجایی که هم هانیه جون و هم ریحانه جون مامان سپهر سریع به من گفتن چه خوب کاری کردی کمه نمی ری سر کار و انگار دنبال یه راه فراری برای خودشون می گردن .... می دونین .... من هم خیلی سخت این تصمیم رو گرفتم ... راستش بعضی وقتها هم ناراحت می شم و خودم رو سرزنش می کنم ولی بیشتر وقتها از تصمیمم خیلی خیلی راضی هستم و از اینکه سر کار نرفتم تا بزرگ شدن جوجه کوچولومو احساس کنم خیلی خوشحالم ... راستش منم خیلی از پول گرفتن از شوهرم بدم میومد و هنوزم همینطورم ... همیشه دستم تو جیب خودم بود و همین یه حس استقلال بهم می داد ... بیرون رفتن از خونه و سر وکله زدن با مدیرو تحلیل گر و .. با اینکه به جز اعصاب خوردی چیزی نداشت ولی احساس می کردم که مفیدم و بهم یه اعتماد به نفسی می داد ...

ولی اینا رو می گم تا شما هم تصمیم بگیرین ... شاید فقط یه کم باید ترستون رو کنار بذارین و تصمیم بگیرین ... هر کسی شرایط خودش رو بهتر می دونه و باید ببینه چی بیشتر راضیش می کنه ... دلم می خواست اینا رو بهتون بگم شاید برای شما هم تاثیر داشته باشه .... یه بار یه ایمیلی برام رسیده بود که محتواش این بود که زنای امروز با زنای قدیم این تفاوت رو دارن که می رن سر کار ولی وقتی میان خونه همون توقعات رو همه ازشون دارن اینکه شام حاضر باشه غذای بچه آماده باشه به بچه خوب رسیدگی بشه ولی مردها هم همون کارو می کنن ولی وقتی میان خونه فقط دراز می کشن جلوی تلویزیون و فوتبال می بینن و استراحت می کنن چرا ؟!!؟ چون از صبح تا شب جون کندن و خسته هستن ... در صورتی که زن هم همونقدر جون کنده ولی تا از در میاد تو هنوز لباس در نیوورده داره غذای بچشو می ده نصفه شب با صدای گریه بچه این زنه که بیدار می شه نه مرد و صبح زودتر پا می شه تا غذایی که می خواد بچه اش ببره خونه مامانش بخوره رو حاضر کنه و صبحانه رو آماده کنه ... مگه زنها چقدر توانایی دارن !؟!؟ خوب خسته می شن دیگه .... هر چقدر هم شوهرتون خوب باشه و کمکتون کنه .... فوقش اینه که یه جارو بزنه یا ظرف بشوره مگه نه ؟!!؟؟! کار دیگه ای هم مگه می کنن !؟!؟؟! خلاصه اینکه زنها همیشه فقط خودشون رو ندید می گیرن .... بیان یه کم بیشتر به خودمون فکر کنیم ... به اینکه مگه چند بار می خوایم لذت بزرگ کردن یه بچه رو ببریم یه بار یا فوقش دو بار مگه نه ؟!؟!؟ یعنی 2 تا 3 سال ... این تو کل عمر ما خیلی کمه پس بیان کیفشو ببرین ...

خیلی خوب بابا منم بدجوری رفتم بالای منبر ... اون دفعه بعد از قرار وبلاگی خیلی به حرف ریحانه جون فکر کردم و هی خواستم این چیزها رو بهش بگم ولی آخرش گفتم حتما تصمیمشو گرفته و هر کسی خودش می تونه انتخاب کنه ولی این بار که دیدم مامان آرتا هم همینو به من گفت ... دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این همه سخنرانی کردم تا شما هم ببینین چه جوری هستین ... آیا مثل منین یا نه ...

در آخر باید بگم که کلا خیلی خوشحالم که رفتم تبریز و شهری رو که تا حالا ندیده بودم رو دیدم .... دقت کردین که تا می خوایم بریم مسافرت فقط می ریم شمال یا اصفهان شیراز یا کیش ؟!!؟ ولی ایران قشنگ ما پر از جاهای دیدنی هستش که تا حالا نرفتیم ...

تو پست بعدی عکس می ذارم ...

راستی بازم از هانیه جون تشکر کنم به خاطر اینکه این همه راه اومد تا بتونیم همدیگه رو ببینیم


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 1 مرداد 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: