تبلیغات
نی نی گولو - جوجه کوچولوی ده ماهه من
Lilypie 2nd Birthday Ticker

جوجه کوچولوی ده ماهه من

همه فامیلهای ما به آئین می گن جوجه آخه شبیه جوجه ها هم هستش مخصوصا الان که تو مسافرت سوخته و دماغش هم سوخته    یه جوجه شده با نوک قهوه ای ... قربون اون نوکت برم عزیزم

حالا می خوام براتون از آئین بگم پسر گلم بالاخره دوباره یادش افتاد که بگه ماما و دیگه همش می گه ماما ... دوشنبه هفته پیش یعنی 24 تیر بود که همش شروع کرد به ماما گفتن

الان حسابی از تغییر وضیت از حالت نشسته به خوابیده حال می کنه و تا می ره رو تخت یا یه جای نرم شروع می کنه به این کار و تا بهش می گیم یک دو سه خودشو از عقب پرت می کنه

حسابی معنی نه رو می فهمه و به چیزی که بگیم دست نزن دست نمی زنه

دیگه بیشتر چهار دست و پا می ره و اگه خیلی هول باشه سینه خیز می شه

کلا از تکرار خوشش میاد و مثلا وقتی بهش تو تبریز نشون می دادم که ببین باد میاد و درختها رو تکون می ده و انگشتم رو به طرف درختها دراز می کردم هی انگشت منو می گرفت و به طرف درختها می برد

داره یه کم تنبل می شه و اسباب بازیهاش که می افته می گه که برام بیارین ... البته این فکر کنم در اثر مسافرته که حسابی دورش شلوغ بوده و همه به حرفش گوش می دادن و گرنه من که این کاره نیستم باید خودش کارای خودشو بکنه

همش وایمیسته و امروز باهاش تاتی کردم کلی راه اومد ... آخه قبلا تا باهاش تاتی می کردم تندی می خواست بشینه

الان می فهمه که چی مال چیه مثلا در شیشه رو می خواد بذاره سرش یا کنترل تلویزیون ما رو که ترکونده و در باتریش همش باز می شه رو هی می اندازه و وقتی باتریش درمیاد سعی می کنه بذاره سر جاش

اسباب بازیهاشو دور سرش می چرخونه ... خودش هم دور خودش می چرخه مخصوصا خونه مامانم اینا که پارکته حسابی حال می کنه و سر می خوره و می چرخه

کلا بیشتر با اسباب بازیهاش سرگرم می شه

بدجوری بابایی شده و موقع سر کار رفتن باباش دردسر داریم و خیلی وقتها از بقل باباش بقل من هم نمیاد ... راستش بعضی وقتها حسودیم می شه ...

حسابی منظورشو بهمون می فهمونه و وقتی یه چیزی رو که می خواد رو ازش بگیریم خیلی ناراحت می شه

عاشق خمیر دندون کرم شامپو و این جور چیزها هستش

رفته بودیم کندوان اونجا مرغ و خروس ها رو دیده بود اونقدر کیف می کرد که نگو تا می خواستیم بیاریمش اون طرف گریه می کرد ... از پیشی هم خیلی خوشش میاد و حسابی نگاهشون می کنه ... بهش اسب هم تو کندوان نشون دادیم خیلی خوشش اومده بود ... ولی به قول باباش می گفت که الان بچه با خودش می گه اینا چقدر چاخانن که یه سره می گن جوجو چی می گه جیک جیک و مرغه می گه قدقدقدا و اسبه می گه پیتیکو چون اینا که هیچ کدومشون هیچی نمی گن

بچم کلا یه مقداری ی ب و س ت داره حالا رفته بودیم مسافرت خیلی بدتر شده بود و در عرض 5 روز هیچی پ ی پ ی نکرده بود فقط روز آخر تو راه دیدیم که کلی گریه می کنه و اصلا هم حاضر نبود که بشینه بعد دیدم که داره زور می زنه ... خلاصه یه سه باری با گریه و زاری پ ی پ ی کرد و بعدش هم 2 بار دیگه یعنی 5 بار در یک روز ... طفلکی مال 5 روزشو یهو خالی کردش

تو مسافرت خیلی کلافه شده بودم مخصوصا روزی که رفتیم جلفا آئین خیلی اذیت شد تا میومد بخوابه اینا وایمیستادن و آئین هم حسابی بداخلاق شده بود

جدیدا یاد گرفته که ذوق که می کنه از من می ره بالا و در همین حین همش دستاشو به طرف پایین می زنه و کلی هم صدا در میاره

هر چی بهش دست دستی یاد می دم یاد نمی گیره و همش دستای ما رو می گیره و می گه شما دست بزنین

باباش این کارو باهاش می کنه : دوتا کف دستای خودشو می زنه به دو تا کف دستای آئین مثل فوتبالیتها ... البته باید هر بار من و باباش این کارو بکنیم تا آئین یاد بگیره بعد خودش انجام بده ولی خیلی خوشش میاد فقط دو بار که این کارو کرد بعدش دستاش باباش رو می گیره که براش دست دستی کنه

گازهاش روز به روز وحشتناک تر می شه ... دیروز یکی بهم گفتش که تا گاز می گیره باید تو هم گازش بگیری تا بفهمه که درد داره و بهش بگی که دردم میاد تا نکنه ... نمی دونم کار درستیه یا نه ... الان شونه های من ورم کرده از گازهای آئین

راستی شب قبل از مسافرت یه شوک به من وارد کرد .... من چون می خواستیم بریم مسافرت می خواستم یخچالمون خالی شه یه نصفه هندونه داشتیم که قاچ کردم و دیدم انگار یه طرفش خراب شده و اونو انداختم دور و از بقیه اش یه کم آب هندونه برای آئین گرفتم تا بخوره ... اون تیکه ای رو که می خواستم براش آب بگیرم رو چشیدم و شیرین بود ولی ساعت 10:40 و 11:40 بالا آورد ... خیلی هول کردم تا حالا ندیده بودم بچه اینطوری بالا بیاره عین آدم بزرگها و خیلی مقدار زیاد ... الهی بمیرم خیلی ترسیده بود ... منم دیگه به محمد گفتم اگه یه بار دیگه بالا بیاره باید ببریمش بیمارستان و.... حالا ساعت 3:30 صبح هم با خواهر شوهرام قرار داشتیم که راه بیفتیم ... خلاصه اینکه با کلی ترس و لرز راه افتادیم که نکنه دوباره بالا بیاره ولی خدا رو شکر نیوورد ولی فکر کنم کار همون آب هندونه هه بودش

دیروز تولد خواهرم بود و من رفته بودم براش کیک بخرم که تو شیرینی فروشی این کلاههایی که برای تولد بچه ها می خرن رو دیدم و دلم حسابی ضعف کرد که برای آئین بخرم ... ای کاش تولدش تو ماه رمضون نبود اونم تازه شب قدر ....

آئین صدای بوس کردنو در میاره

یه اسباب بازی داره که چند تیکه هستش و باید رو هم بذارن امروز یه تیکه شو می ذاشت رو اون یکی

جواب آزمایشش رو هم امروز گرفتیم باید ببریم به دکتر نشون بدیم .... فردا که نمی شه احتمالا من پنج شنبه می برم نشون می دم از دکتر اوتوکش هم وقت گرفتم برای 20 مرداد ... البته وقت از بیمارستان علی اصغر گرفتم چون هر چی تلفنشو زنگ می زدم همش می گفتن اشتباهه مجبور شدم که از همون بیمارستان وقت بگیرم .... حالا ببینیم چی می شه

وقتی بقلش می کنیم امکان نداره بذاره که کمرشو نگه داریم و دستمون رو می زنه کنار

تا صدای زنگ در خونه یا اف اف یا تلفن رو می شنوه اونقدر ذوق می کنه و چهار دست و پا می ره به طرفشون که نگو ... وقتی صدای زنگ خونه رو می شنوه می فهمه که باباشه و کلی خوشحال می شه و منم بقلش می کنم و می دوم دم در اونم تو کل راه فقط جیغ می زنه و پا می زنه ( همچین گفتم کل راه هر کی ندونه فکر می کنه خونمون 500 متره )

دیگه هر بار می خوام تو صندلی غذا یا روروئکش بذارم پاهاشو سفت می کنه و نمی ذاره ولی من روم ازش زیادتره و بالاخره هر جور شده تو صندلی غذا می ذارمش ... آخه جور دیگه ای نمی تونم بهش چیزی بدم بخوره

الکی سرفه می کنه الکی می خنده تا بهش توجه بشه

آئین خوشگلم کوچولوی جوجه من خیلی خیلی دوستت دارم

پی نوشت : جواب آزمایش رو بردم دکتر نشون دادم گفتش که باید داروهاش رو ادامه بده چون آزمایشش هنوز مورد داره .... البته من هنوز خدا رو شکر می کنم چون با اینکه روز به روز دارو دادن بهش سخت تر می شه و جدیدا یاد گرفته همه رو تو دهنش نگه می داره و من تا دوا خوری رو از دهنش در میارم همه رو تف می کنه بیرون ولی دیروز تو مطب یه مادر و مادر بزرگ و یه پسر کوچولوی دو ساله رو دیدم که عملش کرده بودن به خاطر سنگ کلیه ... اونم جراحی باز ...الهی بمیرم همش می گفت درد می کنه .... خیلی ناراحت شدم چون احتمالا این بچه هم از نوزادی سنگ داشته ولی متوجه نشده بودن تا سنگش به 16 میلیمتر رسیده بود و2 هفته قبل عملش کرده بودن ولی هنوز درد داشت ... خیلی دلم برای هر سه تاشون سوخت ... مادربزرگش که هنوز تو چشماش پر از غم بود و مامانش هم سعی می کرد که ناراحتیش رو از بچه و مامان بزرگ پنهان کنه ... خدایا هرچی درد و مرضه از این کوچولوهای بی گناه دور کن

راستی از دکتر که داشتیم برمیگشتیم آئین رو گذاشته بودم تو صندلی ماشین و براش نانای گذاشته بودم که یهو شروع به دست زدن کرد البته دیگه هر کاریش کردم تکرار نکردش ولی کلا همش دستشو به حالت دست دستی تکون می ده ولی هیچ وقت دستاش به هم برخورد نمی کرد به جز دیروز


نوشته شده توسط نی نی گولو در پنجشنبه 3 مرداد 1387 و ساعت 08:07 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: