تبلیغات
نی نی گولو - یک روز دلپذیر !!!
Lilypie 2nd Birthday Ticker

یک روز دلپذیر !!!

می خوام اینبار یه کم از خودم بگم .... من کلا آدمی هستم که همیشه فکر می کردم آدم خوب نیست 60 تا دوست صمیمی داشته باشه و همیشه سعی می کردم دوستای صمیمی رو خیلی کم و خیلی خوب انتخاب کنم .... البته دوست زیاد داشتما ولی دوست صمیمی کم .... حالا همین دوستای صمیمی ام که یکیشون یه ساله رفته کانادا و یکیشون چند ماهه به شدت سرش شلوغه به طوریکه اصلا حتی نمی تونیم با هم تلفنی صبحت کنیم و یکیشون هم ماه آخر بارداری هستش ... اونم نمی تونه خیلی بیاد و بره و یکیشون هم یه ماهی می شه که با یه حرفی که نمی دونم از کجاش درآورده بدجوری حال منو گرفته و می تونم بگم یه تهمت اساسی به من زده و واقعا تو این یه ماه من هنوز تو شوک حرفی که به من زده موندم !!!!

نتیجه اینکه من الان خیلی احساس تنهایی می کنم !!

حالا از اون طرف ... خواهرم که حدود 2 سالا از من کوچکتره داره مزدوج می شه و برادرم هم امسال کنکور داره ... در نتیجه خواهرم که حسابی مشغول انجام کارهای عروسیه و منم با وجود آئین هیچ کاری نمی تونم بکنم و از اینکه حتی یه خرید هم باهاشون نمی تونم برم خیلی ناراحتم ....

حالا مامانم ... اونم مشغول جهاز خریدن و کمک به خواهرمه از اون طرف حواسش به برادرم هم باید باشه که چون کنکور داره با این شلوغ پلوغی بتونه یه کم درس بخونه ... و تنها کاری که تونسته بکنه اینه که به من بگه که هفته ای یک یا دوبار بیشتر نرم خونشون چون دیگه با وجود آئین اصلا برادرم نمی تونه درس بخونه !!!

حالا خودم ... دلم به این خوش بود که هفته ای سه روز و روزی دو ساعت آئین رو می ذارم پیش مامانم و می رم کلاس ورزش و یه بادی به مخم می خوره که اونم به سلامتی کنسل شد.... فکر می کردم بعد از عروسی خواهرم می تونم برم بقیه کلاس رو که مامانم دیروز گفتش ناراحت نباش ایشاالله بعد از کنکور می تونی بری کلاس !!!!!

حالا دیروز وقتی که مامانم این موضوع رو به اطلاع بنده رسوند من اونجا بودم و می خواستم اخرین جلسه کلاس ورزش رو برم ... ساعت 4 از خونه مامانم اینا اومدم خونه و دیدم که برقهامون نیستش ... چهار طبقه آئین و دو تا کیف و یه ساک که شاممون که مامانم داده بود توش بود رو کشیدم بالا .... و تصمیم گرفته بودم که برای رفع افسردگی چون امروز ماشین هم داشتم آئین رو ببرم پارک .... منتظر شدم تا برقها بیاد تا بتونم با کالسکه برم پایین ... تا برقها اومد حاضر شدیم و رفتیم ... تو آسانسور بودیم که وایساد و خواستم پیاده بشم دیدم که بلهههههههههههههههه ما گیر کردیم تو آسانسور .... نگو که دوباره برقها رفته (خدا ل ع ن ت ش و ن کنه ) منم هی زنگ آسانسور رو می زدم ولی هیچ کس نمیومد به فریادمون برسه آئین هم ترسیده بود و من که زنگ رو می زدم اون هم گریه می کرد ... کلی به در آسانسور کوبیدم تا زن سرایدارمون او.مده و می گه شما کجایین ... و می گه که شوهرش نیستش و اونم بلد نیست چی کار کنه خلاصه بعد از کلی معطلی و تو هوای گرم آسانسور بالاخره سرایدارمون رسید و اومد در آسانسورو باز کنه که باز نمی شد چون درش نصفه بود و ما بین طبقه دوم و اول گیر کرده بودیم .... دیگه هوای آسانسور هم سنگین شده بود و من می گفتم نکنه آئین خفه بشه خلاصه سرایدارمون رفتش دستی آسانسورو یه کم آورد بالا حالا این وسطش از دستش ول شد و یه کم آسانسور رفت پایین و این قسمتش تنها جایی بود که من خیلی ترسیدم ... خلاصه اینکه بالاخره ما اومدیم بیرون ....

و این بود دیروز دلپذیر من !!!

روز بعد : بدشانسی که شروع بشه همینطوری پشت هم میادش ... بقیه ماجرا رو بشنوین دیروز یعنی فردای آسانسور رفتم خونه مامانم وقت آرایشگکاه هم ساعت 9 داشتم ولی چون حوصله نداشتم همش گفتم ولش کن نمی رم تا آئین ساعت 11 خوابید و منم یهو گفتم بذار برم با کلی این ور اونور کردن آخر قرار شد برم .... اونم با ماشین مامانم ... دست کردم تو کیفم که ببینم موبایلم رو آوردم دیدم ته کیفم خیسه ... دیدم بله شناسنامه و دفترچه حسابم شدن خیس خیس منم که وسواسسسسسسسسس .... دیدم موبایل بیچاره ام هم مرده و روشن نمی شه ... حالا خیلی وقتها وقتی هول باشم آب آئین رو می ذارم تو کیف خودم ولی صبح که می خواستم بیام قشنگ آب رو گذاشتم تو کیف خودش ...نمی دونم اون آب از کجا اومده بود ... خلاصه بعد از شکستن ساعتم توسط آئین و گم شدن سه تا از نگینهای حلقه ام و موندن در آسانسور خراب شدن موبایل هم پیش اومد ... رفتم آرایشگاه گفتش خانم ساعت 9 کجا 11:30 کجا !!!! نمی شه بری تو ... تازه الانم بخوای بری تو 10 نفر جلوتن ... منم دیدم با این موبایل خراب نمی شه با 10 نفر بمونم .... یهو اگه مامانم کار داشته باشه نمی تونه خبر بده منم بی خیال شدم و رفتم تو پارکینگ تندیس و ماشین مامانم رو گرومپی زدم به ستون !!!!! در عقب و گلگیر عقبش داغون شد ..... نمی دونین چه حالی شدم اومدم خونه فقط گریه می کردم .... اگه ماشین خودمون بود اینقدر ناراحت نمی شدم ولی اینم از ادامه روز دلپذیر من !!!


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 07:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: