تبلیغات
نی نی گولو - پارسال این موقع کجا بودی ؟!؟!؟
Lilypie 2nd Birthday Ticker

پارسال این موقع کجا بودی ؟!؟!؟

سحر پاشدم تا برای محمد غذا بذارم یاد پارسال افتادم روزی که می خواستیم بریم بیمارستان و روزهای قبلش ... 8 ام ماه رمضون بود که تو به دنیا اومدی ... سحرها با اصرار خودم بیدار می شدم و غذای محمد رو گرم می کردم و بعد می خوابیدم دلم می خواست بوی ماه رمضون رو بشنوم ... گاهی اوقات فکر می کردم که تا چند تا روز دیگه یه نی نی گولوی کوچولو تو بقلمه و همش دعا می کردم که سالم باشه .... چقدر روز های آخر بارداری سخته و چقدر روزهای آخر بارداری شیرینه .... هم سختی و هم شیرینیش به خاطر اون انتظاریه که آدم می کشه ... انگار وارد یه مرحله جدید از زندگی می شی

به قول یکی از دوستام کسی که بچه کوچولو داره انگار تو این دنیا زندگی نمی کنه ... آره راستی می گفت انگار تو بهشت داری زندگی می کنی ... هر روز یه چیز تازه تو چشمهای کوچولوت پیداست ... یه چیز تازه که تو این دنیای بزرگ پیدا کردی و تازه دیدیش .... چقدر بچه ها قشنگ زندگی می کنن تا حالا بهش فکر کردین !؟؟!؟ از همه چیز شگفت زده می شن ... همه چیزهایی که شاید اصلا به چشم ما آدم بزرگها نیاد ... چیزهایی مثل دست و پا یا گفتن یک کلمه یا راه رفتن یا دیدن یه گربه یا یه پرنده .... همه چیزهایی که واقعا اگه فکرشو بکنین جزو شگفتیهایی هستش که خدای مهربون برای نگاه کردن ما تو این زمین گذاشته ولی ما تا بچه ایم می بینیمشون و وقتی که باید بهشون فکر کنیم از یادمون می رن !!!

چقدر بچه ها خوب زندگی می کنن ... تو همون لحظه ! ... اگه گریه می کنه به خاطر گرسنگی یا خواب فقط به این خاطره که نمی دونه این گرسنگی هم تموم می شه و به خاطر اینکه به |آینده فکر نمی کنه گریه اش می گیره ...

می گن بچه ها که به دنیا میان تمام رازهای دنیا رو بلدن تا میان تو دنیا دهنشون رو باز می کنن که همه اسرار رو بگن ولی یه فرشته دست می ذاره بالای لبشون و می گه هیسسسسسس و جای دست همون فرشته فرو می ره و اون گودی بالای لب رو ایجاد می کنه ....

یادش بخیر پارسال بعد از خوردن سحری رفتیم حاضر شدیم چند تا عکس هم گرفتیم و دم در با مامانم اینا قرار داشتیم ... بار بندیلمون رو برداشتیم تا وارد یه دنیای جدید بشیم ... دنیایی که برامون ناشناخته بود .... ترسی که از عمل داشتم و احساسی که نمی ذاشت این ترس بهم غلبه کنه ... احساس بوییدن تن یه کوچولویی که تمام وجودش از من بود ....

اون روز بهترین روز زندگی ام بود ... وقتی رفتیم بیمارستان فکر می کردم دکتر خیلی زود بیاد ساعت 9 اینطوراست ولی اینقدر همه چیز سریع پیش رفت که باورم نمی شد ساعت 7:30 رو تخت اتاق عمل خوابیده بودم ... ساعت 8:5 آئین خوشگلم اومد بیرون ... چقدر خوشحالم که بیدار بودم و خودم اولین نفری بودم که دیدمت ... تو رو عمود بر تخت من گذاشته بودم اولش دیدم پرستارها دارن سعی می کنن تا نفست بیاد ... اون موقع نفسم بند اومده بود ... تا صدای گریه ات اومد گفتم سالمه همه چیز داره !؟!؟ گفتن آره خیلی هم خوشگله ولی من که تنها چیزی که می دیدم مژه های بلندی بود که چون به هم چسبیده بود خیلی کم به نظر می رسید .... بعد یه صحنه نشونم دادنت و بردنت ... اون موقع انگار تو دلم یه آشوب بود ... می خواستم زودتر تموم شه اون لحظات خیلی کند می گذشت و من مشتاق دیدن دوباره ات بودم ... پرستارها همش می گفتن الان چشماتو ببند و استراحت کن ولی حتی یه لحظه هم نبستم و چشمم رو دوخته بودم به ساعت روبروم و ثانیه ها رو برای دیدنت می شمردم ... ساعت 9 منو بردن تو ریکاوری و اونجا با انداختن اون پتو روم فکر کنم چند دقیقه خوابم برد ...

تو اتاق که آوردنت چقدر شبیه فرشته ها بودی سفید و پف آلود عین برف با لبهای قرمز و چشمهای بسته با موهای مشکی که برق می زد ... وقتی از در اتاق اومدی تو انگار با اومدنت یه دنیا عشق رو تو دلم جاکردن ... عشقی که گفتنی نیست و شنیدنی هم نیست ... عشقی که فقط مادرها می دونن یعنی چی .... عشقی که مال این دنیا نیست .... چه لحظه نابی ... لحظه ای که هیچ وقت تکرار شدنی نیستش ... وقتی بقلت می کردم باورم نمی شد که تو همونی که تو شکم من لگد می زدی و چقدر جات تو شکمم خالی بود ولی جایی نرفته بودی که ... فقط از تو شکمم رفته بودی تو قلبم نشسته بودی ...

چقدر دلم می خواست همون موقع برام تعریف می کردی که این 9 ماه چی کار می کردی و چی بر تو می گذشت ولی حیف که نمی شد و همون فرشته دستشو رو دهن تو هم گذاشته بود ... چقدر هنوزم دلم می خواد بدونم که آیا یادته که اون موقعه چی کار می کردی ؟!!؟

تو چه احساسی داشتی ؟!؟!؟! از اینکه از دنیای کوچیک و امنت آورده بودنت تو یه دنیای بزرگ و پراز چیزهای عجیب ؟!؟!؟ ترسیده بودی ؟!؟! به خاطر همین هم گریه کردی ؟!؟!؟

شب که خوابیدم با اون همه درد اصلا دلم نمی خواست یه ثانیه هم تو رو از پیشم ببرن هی بیدار می شدم و می دیدم یه نی نی گولوی لب قرمز تو یه تخت شیشه ای یه متر جلوتر خوابیده ... بعضی وقتها گریه می کردی و پرستارها هم می بردنت و من هم خیلی غصه می خوردم همش مامانم رو صدا می زدم تا بره بیارتت ولی انگار از درد صدام تو گلوم خفه می شد و مامانم هم بیدار نمی شد ...

هر چقدر هم از اون روز بنویسم کم نوشتن ... فقط اینو می دونم که لحظه تولد خیلی قشنگه اونقدر که قابل وصف نیست ...

فقط اینو می دونم که 31 شهریور سالگرد اون لحظه قشنگ برای من و نو وبابایی هستش ...

فقط اینو الان می فهمم که چرا همیشه مامانم نگران منه چرا همیشه فکر می کنه بچه های خودش بهترینن ...

چون هر بچه ای برای پدر مادرش تکه و بهترین تو دنیاست ... اگه نگاه کنین می بینین هممون تو وبلاگهامون یه چیزهایی می نویسیم که همشون عین همن و همه بچه ها یه روز دندون در میارن یه روز راه می رن و یه روز حرف می زنن ولی اونقدر بچه ها برای مامان باباشون تکن که انگار هیچ بچه دیگه ای این کارو نمی کنه ...

هر چقدر هم از لحظه تولدت بنویسم بازم دلم راضی نمی شه و دلم می خواد بازهم بنویسم ولی اینو بدون آئین وولوولک من که من و بابایی عاشقتیم و اونقدر دوستت داریم که نمی تونیم بگیم چقدر ... آرزوی بهترینها رو همیشه برات دارم


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 12 شهریور 1387 و ساعت 12:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: