تبلیغات
نی نی گولو - قرار وبلاگی
Lilypie 2nd Birthday Ticker

قرار وبلاگی

سلام به همه دوستای گلم ...

فقط باید اول از همه بگم جای همتون خیلی خالی بود مخصوصا اونایی که دفعه پیش بودن و این بار نبودن من که چشمم به در پارک خشک شد اونقدر که نگاه کردم بلکه یکیشون بیان ... البته آیدای عزیزم گفته بود با اینکه مهمون داره ولی سعی می کنه تا 5:30 خودشو برسونه ولی ما تا 6:10 هم وایستادیم نیومد ... خلاصه اینکه جای هدیه و آیدا و فرناز و ریحانه و سوده خیلی خیلی خیلی خیلی خالی بود ... باید زود زود یه قرار بذاریم تا همه بتونن بیان ...

رو هم رفته تعدا خیلی زیاد نبود البته در عرض یه روز خبر کردن اونم با بچه کوچولوهای ووروجکی مثل این فسقلی ها و با وجود ماه رمضون بازم خوب بود ...

اولین نفر خودم رسیدم بعدش نسیم جون ودوستش ( که نسیم جون نی نی نداره ولی اونقدر خوب و مهربونه که خاله همه نی نی ها هستش ... اونقدر هم آئین رو بقل کردن که دستشون درد گرفت عوضش منم استراحت می کردم و می رفتم پیش نی نی های دیگه دستت درد نکنه خاله نسیم عزیزم و دوست خوبت )

سحر جون و امیررضا و کوشا و مامان مهربونش سانازجون و دانیال مریم جون و آرین و الهام جون و آذین ... کلا 6 تا نی نی بودن ...

خوب حالا از نی نی ها براتون بگم ... کوشا که اونقدر آقا بود که نگو واقعا یه آقا پسر واقعی خیلی هم احساس بزرگ بودن می کرد البته بعد از دانیال از همه بزرگتر بود ولی تو کل راه برگشت کالسکه امیررضا رو هول داد خیلی بامزه بود یک ثانیه هم دستش رو ول نمی کرد ... امیررضا که خیلی شیطون بلاهستش و همش از اینطرف می دوید به اونطرف و سحر جون هم دنبالش می دوید ... آئین که حسابی با پیشی مشغول بود و حسابی ذوق می کرد برای پیشی ها ...

آرین فینگیلی یه چند قدم راه رفت و تپی افتاد زمین اونقدر از راه رفتنش ذوق کردم که انگار آئین داره راه می ره بعدشم دست باباش رو گرفته بود و تاتی می کرد

آذین خیلی بچه آرومی بود و خانم بود و تنها دختر بود ... جای لاریسای عسلم هم خالی بود تا اون هم بین پسرها خودی نشون بده ...

دانیال از همه بزرگتر بود و کلمه های مختلف رو می گفت و ما هم حسابی از حرف زدنش کیف می کردیم ...

کوشا اونقدر وایساد جایی که پیشی وایساده بود و بیا بیا کرد تا بالاخره پیشی اومد بیرون ...

وقتی تو راه برگشتن من و سحر جون و مامان کوشا جون داشتیم با هم برمی گشتیم مامان کوشا می گفت کوشا با نی نی بای بای کن بعد امیررضا بای بای می کرد خیلی صحنه بامزه ای بودش ...

آئین حسابی با خاله نسیمش دوست شده بود و حسابی بهش می خندید ...

من به مامان کوشا گفتم که راهتون به ما می خوره و نمی خواد آژانس بگیری چون اینطوری بیشتر هم پیش هم هستیم ... حالا از وقتی سوار ماشین شدیم آئین شروع کرد به گریه کردن اونم چه گریه کردنی ... همیشه اگه تو ماشین گریه می کرد یه ذره که می رفتیم گریه اش بند میومد ولی این بار فرق می کرد ... هر چی بهش می دادیم پرت می کرد و فقط می خواست از اونجا بیاد بیرون ... خلاصه اینکه یه بیسکویت هم دادیم دستش که اونم پرید تو گلوش و داشت خفه می شد ... وایستادیم و بقلش کردم ... اونقدر گریه کرد که مسیر رو اشتباه انتخاب کردم و اصلا مغزم کار نمی کرد که باید از چه مسیری برم ... اونقدر گیجم کرده بود که حتی یه بار دعواش هم کردم ... حالا آئین اومده بقل من و کوشا و مامانش هم جلو هستن آئین رو دادم بقل مامان کوشا ولی همینطور به گریه کردن ادامه می داد جالبیش این بود که کوشا یه جور دلسوزانه ای نگاش می کرد و تعجب کرده بود که چرا این گریه می کنه ... حالا کوشا هم وایساده بود و ترافیک هم بود و آئین هم بقل من اونم در حال رانندگی و گریه کردن ... هی می زدم رو ترمز سر کوشا می خورد به داشبورت ..الهی بمیرم برات خاله جون ... خلاصه باید فیلم می گرفتیم. کوشا داشت آهنگهای ضبط رو عوض می کرد و آئین هم گریه می کرد ... ما هم گیج شده بودیم ... خلاصه که ما دوتا مامان از پس گریه های آئین برنیومدیم و ناچار شدیم از جردن تا نوبنیاد که من می خواستم بابای آئین رو سوار کنم در حالی که آئین بقلم بود رانندگی کنم .... مجبور شدم مامان کوشا رو با کوشا فینگیلی یه جای بی ربط پیاده کنم ... مامانی واقعا شرمندتم نمی دونم چرا اینطوری شد .... خلاصه که اونقدر حرص خوردم بعدش که نگو ... اصلا اون موقع مغزم نمی کشید ... ولی بعدش فقط حررص و جوش خوردم و خودم رو فحش دادم ... واقعا ببخشید ... خلاصه وقتی به بابایی رسیدیم و من دست از رانندگی با آئین برداشتم دیدم دستم داره می لرزه ... تازه بعدش فکر می کردم که چه کار خطرناکی کردم حالم بد می شد ... تازه نگاههای مردم که منو با یه بچه به بقل در حال رانندگی نگاه می کردن هیچی فرار کردن و قایم کردن آئین از دست پلیس یه چیز دیگه هی هولش می دادم پایین دیگه آخراش نصفش بیرون از صندلی بود ... تو اون هیر و ویر هم بابای آئین 200 بار به موبایل زنگ زد و منم مجبور بودم موبایل رو از رو صندلی ماشین آئین پیدا کنم و در واقع رانندگی در وسط اتوبان صدر بدون دست !!!

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در چهارشنبه 27 شهریور 1387 و ساعت 09:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: