تبلیغات
نی نی گولو - آئین خوشگل من راه افتاده
Lilypie 2nd Birthday Ticker

آئین خوشگل من راه افتاده

بعدا نوشتم : چند روزه که آئین ما هم به جمع بچه هایی که راه می رن پیوسته ... چقدر هیجان انگیز بود اولین باری که قدم برداشت فکر کنم 25 مهر بود که صبحش 4 قدم و عصرش 8 قدم برداشت فرداش هم در حد 10 قدم بر می داشت ولی از پس فرداش دیگه حسابی اتاق رو می رفت ... جالبیش اینجاست که دو تا دستاشو می ده جلو و شکمشم می ده جلو بعد با دستش هم یه چیزی بلند می کنه بعد دیگه راه می ره .... البته بیشتر وقتها اون چیز جاروی آشپزخونمون هستش که دو برابر قدش هستش و بعضی وقتها هم دو تا از این رافونه ها رو بر میداره که حسابی سنگینه و به خاطر همین هم تلپی از پشت می افته ولی اولین بارهایی که راه می رفت خیلی ذوق می کرد خودش ... انگار می فهمید که وارد یه دوران دیگه شده و حسابی می خندید و بعد از نشستن چرخ می زد و ذوق می کرد از راه رفتن خودش ... راستی الان دیگه سرعت هم گرفته و سعی می کنه تند تند راه بره و به خاطر همینم بیشتر می افته

خوب حالا بگم که پست زیر تقریبا یه هفته ای هست که نوشتم ولی منتظر شدم که عکس هم بذارم که متاسفانه لپ تاپ خراب شده و ویروسی شده و منم می ترسم دوربینمون رو بهش وصل کنم ... از طرفی کامپیوترمون هم اونقدر قراضه هستش که نمی تونم توش یه فتوشاپ بریزم تا بتونم سایز عکسها رو کوچیک کنم چون دی وی دی نداره ... و ما هم سی دی فتوشاپ نداریم و لپ تاپ هم که مال بابایی هستش در نتیجه درست کردنش احتمالا تا سال دیگه همین موقعها طول می کشه در نتیجه کلا عکس بی عکس ... راستی ما هم هممون سرما خوردیم و می خوایم خانوادگی بریم دکتر

سلام سلام

ما بالاخره تولد آئین رو گرفتیم روز جمعه 19 مهر با 19 روز تاخیر ... خوب براتون از تولد بگم که به خوبی برگزار شد البته آئین خان اصلا خوش اخلاق نبود ... بچم اون شب هم یه دندون کرسی دیگه داشت درمی آورد ولی حسابی از دیدن فشفشه ها هیجان زده شده بود و بعد از ریختن کاغذ رنگی ها تا کلی وقت رو زمین با این کاغذ رنگیها بازی می کرد .... البته فکر نکنین من شلخته هستما ولی فقط به خاطر اینکه آئین خیلی از این کاغذ رنگیها خوشش الومده بود تا دو روز بعد از مهمونی هم اونا سرجاشون بودن و هی من و آئین می رفتیم جمع می کردیم و می ریختیمشون رو سرمون ...

کیک آئین یه قطار بود که البته من دوست داشتم جوجه باشه ولی با مخالفت جدی باباش مواجه شدم که می گفت همین الانشم رو بچم اسم جوجه گذاشتن اگه کیکش هم جوجه باشه همه بهش می گن جوجه همیشه ... معلومه بود که دل پری داره از اینکه بهش می گن جوجه ...

من که از روز پنج شنبه ساعت 4 صبح تا جمعه ساعت 6 بعد از ظهر داشتم غذا درست می کردم ... دیوونه هستم دیگه ...

آخه پنج شنبه کارگر هم داشتیم و مجبور بودم که صبح پاشم یه کم کارامو بکنم ... تازه تمام سبزیجات و گوشت و مرغ رو چهارشنبه عصری شسته بودم ....

غذاهایی که درست کرده بودم سالاد بروکلی سالاد الویه , چیکن چیلی , مربعهای کالباس و پنیر . پیراشکی سبزیجات و یه غذایی که اسمش رو یادم رفته بود و قیافه اش شبیه لازانیا هستش بود ... البته می خواستم یه دسر هیجان انگیز هم درست کنم که پنج شنبه بعد از ظهر اونقدر خسته و هلاک بودم که بی خیال شدم و مامان بیچاره ام که نقش دستیار منو بازی می کرد و هی بهش می گفتم اینکارو بکنه و اون کارو هم یه نفس راحتی کشیدش از اینکه دسر رو بی خیال شدم ...

البته قابل توجه مادران گرامی ... من یه تجربه ای به دست آوردم که شاید شما هم مثل من اینو ندونین یا اونقدر هول باشین که یادتون بره ... نمی دونم می دونین درست کردن پیراشکی اونم برای 26 نفر چه کار سختیه یا نه ... خمیرش رو بخواین باز کنین ... من که از ساعت 6 صبح جمعه تا ساعت 12 ظهر داشتم پیراشکی درست می کردم اونم با بدبختی ... دستم که دیگه سر شده بود ... شوشو هم راه می رفت و می گفت بابا تو دیوونه ای همه راحتترین غذا رو انتخاب می کنن تو می گردی هر چی سخت تره رو پیدا می کنی ... خلاصه حدود 60 تا پیراشکی درست کرده بودم ... و می خواستتم که بذارم تو یخچال و نزدیک اومدن مهمونا اونا رو سرخ کنم ... همه رو همینطوری تو یه دیس رو هم رو هم گذاشتم ... ساعت 6 بعد از ظهر در آوردم که سرخ کنم ... می تونین تصور کنین چه اتفاقی افتاده بود تمام خمیرهای پیراشکیها به هم چسبیده بود ... هر کاری کردم سه چهارتا دونش بیشتر سالم درنیومد .... خیلی غصه خوردم ... اون همه زحمت به باد رفت ... حالا خوبه مدلهای غذاهامون زیاد بود و گرنه که خیلی می سوختم ... خلاصه فهمیدم که باید بین پیراشکیها حسابی آرد می ریختم یا اینکه همه رو تخت می ذاشتم و رو هم نمی ذاشتم ...

خدا رو شکر غذا ها خوشمزه شده بود و همه خوششون اومده بود ...

بالاخره خودمون برای آئین سهام خریدیم و دو تا اسباب بازی کوچولو ... بقیه کادو ها هم 300 تومن پول جمع شد و چند تا اسباب بازی ولباس و پتو ... دست همه درد نکنه ... البته قرار بود که این 300 تومن رو باباش بره براش حساب باز کنه که نمی دونم چرا 200 تومن حساب باز کرده ... می گه آخه همین قدرش مونده بود !!!!!! اینا رو می نویسم آئین جان تا بعدا پولهاتو از بابات بگیری .... البته اینم بگم که کلا تمام پولهای عیدی ات هم هاپولی شده ....

بگذریم ...

براتون بگم که روز 20 مهر سالگرد ازدواجمون هم بود ... کی باورش می شه که 6 سال گذشته و ما الان یه پسر یک ساله داریم ... در ضمن تولد من هم 22 مهر بود که اونم مبارک باشه ... خوبی اینکه تولد آئین رو دیر گرفتیم این شد که با تولد من و سالگرد ازدواجمون یکی شد و منم کلی کادو گرفتم .... البته از همه مهمترش یه گوشی بود که شوشو بهم داد تا از دست اون گوشی قراضه (چه جوری می نویسن ؟!؟! ) راحت شم ... گوشی خودم که دو سه ماهی هست که به ملکوت اعلی پیوسته ... این دو سه ماه هم گوشی قدیمیه خواهرم دستم بود ...خوب یه چیز دیگه هم این بود که من دیگه روم نشد رو یه کیک قطار شمع 27 سالگی رو بذارم در نتیجه من امسال رو قصر در رفتم و سال دیگه 27 سالم می شه .... وقتی فکر می کنم الان 27 سالم شده شاخ درمیارم ... چقدر سنم زیاد شده ... واقعا دلم می خواد هنوز 22 سالم بود ....

راستی 22 مهر رفتیم قرار وبلاگی با حضور هدیه جون مامان ایلیا آیدا جون مامان لاریسا و نسیم جون و ساناز جون مامان دانیال و هاله جون مامان ارشیا شایلی جون مامان شاینا نازنین جون مامان آریا ...البته من می خواستم به همه خبر بدم .. (خودم هم شب قبلش از طریق تلفن نسیم جون به موبایلم خبر شدم ) ولی تلفن خونمون قطع بود و من نتونستم بیام نت تا به دوستای گلم خبر بدم ... جای همه اونایی که نبودن خیلی خالی بود مخصوصا مامان کوشا و سحر مامان امیر رضا و فرناز مامان مانی و ریحانه مامان سپهر و مریم مامان آرین و خیلیهای دیگه ... به امید دیدارهای بیشتر وبیشتر

خوب حالا بعد از این همه روده درازی می خوام برم سر کارهای آئین فنقلی

اول اینکه این پسر ما ساعت 7 صبح هر روز بیدار می شه ... و واقعا خیلی خیلی سخته که اینقدر صبح زود بیدار می شه ... همین موضوع باعث می شه که من اگه کار خاصی داشته باشم باید از 5 یا 6 صبح پاشم و کارهامو بکنم ... ساعت 9 بهش سرلاک می دم ... می دونم همتون الان می گین چه مامان تنبلی از صبح تا شب تو خونه نشسته تا به بچه صبحونه سرلاک بده ... ولی به کی به کی قسم هر چی بهش می دم نمی خوره تخم مرغ که لب نمی زنه ... نون پنیر که دو سه روز خورد و دیگه هیچ وقت نخورد ... فرنی و حریره بادوم که قربونش برم ... تازه من هر روز یکی از اینا رو براش امتحان می کنم اگه نخورد بهش سرلاک می دم ... تازه اونم اگه خیلی خوب بخوره 5 تا قاشقه ... بعد از یک ساعت آب سیب یا پرتقال یا تیکه های میوه یا موز له شده بهش می دم ... که اگه رو مود خوردن باشه شاید یه قاشق موز بخوره یا چند تا تیکه هلو .... کلا از میوه بدش نمیاد ...

ناهار براش هر چی درست کرده باشم رو ساعت 2 اینا بهش می دم که معمولا ناهارش شامل دو تا قاشق ماست می شه ... دوباره براش تیکه های هویج و کدو و کلم بروکلی ماکارونی سیب زمینی سرخ کرده کرفس رو براش امتحان می کنم (البته هر روز یه کدومش ) که یه مدت این وعده از غذاشو درست و حسابی می خورد ولی یه دو هفته ای هست که به این تیکه هم لب نمی زنه و همه رو می ذاره دهنش و سریع می اندازه بیرون ... یه مدت بهش ماست میوه ای می دادم که دیدم انگار سردیش می کنه ...ولی اینو دوست داشت ... بستنی هم می دادم ولی الان اونقدر هر دفعه می خواد خودش بستنی رو بخوره که دیگه بهش نمی دم ... آخه دیگه بستنی رو که نمی شه بدی با قاشق خودش بخوره همه زندگی رو نوچ می کنه .... شبها که دیگه باباش میاد و من از غذای ظهرش می دم به باباش تا بلکه اون که تازه نفسه بتونه باهاش سر و کله بزنه و بهش بده ولی هیچی به هیچی .... واقعا دیگه نمی دونم چی کار کنم ... اعصاب برام نذاشته ... الان باور کنین دارم از غذا نخوردنش می نویسم هم سردرد گرفتم ... بعضی روزها می گم نخور ... بعضی وقتها دهنشو به زور باز می کنم و یه قاشق می ریزم تو دهنش ولی اونم زبونشو اونقدر محکم می ده جلو که امکان نداره بتونی قاشق رو تو دهنش کنی ... خلاصه این غذا خوردنش بدجوری شده معضل

حالا از اون بار که بردیمش بیمارستان ... از بیمارستان که اومدیم به شیشه آبش اشاره کرد و آب خواست ... مامانم هم پیشمون بود ... یه کم بهش داد دید داره با شیشه آب می خوره ... باورمون نمی شد ... گفتیم لابد مثل دفعه های پیش بازم یادش می ره ... ولی خدا رو شکر با این لیوانها که سوراخ دارن و سرشون سفته هم امتحان کردیم دیدیم با اونا هم آب می خوره ...خلاصه اینکه از اون روز یه کم آب خوردنش بهتر شده و با این لیوانها مک می زنه .... و همین موضوع حداقل روزی سه بار لباس عوض کردنشو کم کرده چون قبلا با فنجون بهش می دادم و خیلی رو لباساش می ریخت و خیس می شد و هی باید عوض می کردم ... حالا خودم که یاد گرفته بودم ولی باباش که هیچ وقت یاد نگرفت و تازه هر وقت می رفتیم مهمونی همش هوس می کرد بهش آب بده ... خلاصه اینکه همه لباساشو خیس می کرد ...

الان یه هفته ای هست که دو قدم راه می ره فکر کنم 14مهر بود که دو قدم و سه قدم رفت ... دیروز یعنی 22 مهر هم 5 قدم رفت به سمت باباش ولی فعلا دیگه تکرار نکرده ...

کلماتی که می گه هم یادش می ره مثلا بعضی وقفتها نی نی رو می گه ولی یادش می ره ...

بازی با اسباب بازیهاش خیلی پیشرفت کرده ... الان یه برج چند طبقه می سازه ( البته یک ماهی هستش ) ... یه سری مکعب خیلی کوچولو داره و لی اونا رو هم می تونه رو هم بذاره ... یه سری لیوان داره که تو هم می رن و رو هم قرار می گیرن ... جدیدا می فهمه کدوم رو باید اول بذاره و کدوک کوچیکتره و آخر می ره تو ... اونقدر امتحان می کنه تا درست بذاره ... حلقه هاشو هم رو هم می ذتاره ولی بعضی وقتها فقط از بزرگ به کوچیک می ذاره ...

اسباب بازیهای فشار دادنی رو هم یاد گرفته ... بازی با بادکنک رو هم از تولدش یاد گرفته ... نقاشی هم می کشه ... حرکات دست رو زود تقلید می کنه ... عاشق نماز خوندنه و یه سره می ره دست به اون کشویی که جانمازم توشه می زنه و دستشو می بره بالای سرش .... وقتی می گیم الهی شکر هم دستاشو می بره بالای سرش ....

جدیدا بعضی وقتها می برمش تو پارکینگ با بچه سرایدارمون و بچه های همسایه های دیگه بازی می کنه ... البته از همه کوچیکتره و بیشتر به دوچرخه بازی اونا می خنده ... تا می ریم تو حیاط یه نگاه به پارکینگ می کنه تا ببینه نی نی ها هستن یا نه ... ساختمونمون خیلی خوبه ... همه تقریبا تو یه رنج سنی هستن و همه هم یه بچه دارن ... این بچه ها هم از 1 ساله ( که آئین هست دارن تا 5 ساله ) اینطوری خیلی با هم جور شدن و هیچ کس هم اعتراض نمی کنه ... البته صداشون به ما که نمی رسه که طبقه چهارمیم ... ولی بقیه هم هیچی نمی گن ...

خیلی حرف زدم بابا می دونم خسته شدین ... ببخشید ... به امید پستهای مختصر و مفیدتر


نوشته شده توسط نی نی گولو در دوشنبه 29 مهر 1387 و ساعت 11:26 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات:
نمایش نظرات 1 تا 30