تبلیغات
نی نی گولو - عروسی
Lilypie 2nd Birthday Ticker

عروسی

بادا بادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا

با اجازه پدرو مادم بله !!! هممون این جمله رو گفتیم شاید اینطوری شاید یه مدل دیگه ولی دیدن اینکه عزیزترین کس آدم اینو بخواد بگه چه حالی به آدم دست می ده !؟!؟!؟ با اینکه 5 ماه پیش عقد کردن و پنج شنبه عروسی ولی باز هم حس غریبی داره .... عروسی خواهرم هم تموم شد ... می بینین این همه بدو بدو این همه ببر بیار این همه کار یهو آدم سرش اونقدر خلوت می شه که دلش می خواد فقط گریه کنه .... من که الان اینطوری هستم ....

باز هم ناشکری نمی کنم چون خدا رو شکر خونه شون طبقه بالای خونه مامانم اینا هستش یه خونه کوچیک حدودا 80 متری با سقفهای شیروونی که از این آذران پلاستیکها زدن و سقفهاشو خیلی جالب کرده ... با وسایل مدرن و خوشگل که همه با دیدنش به سلیقه عروس آفرین گفتن ....

خداییش عروسی چقدر کارهای خوب خوب داره ... من که دلم برای همه کارهاش تنگ شده ... با اینکه روزهای آخر از خستگی و از استرس شبها خوابم نمی برد ولی دلم می خواست که هنوز تموم نشده بود ...

با وجود آئین من خیلی نمی تونستم کمک کنم ... تو خرید جهاز که نتونستم زیاد برم با اینکه خیلی دلم می خواست ولی مدت طولانی می شد و آئین خسته و هلاک به خاطر همینم نمی رفتم ...

ما gift هایی رو که به مهمونها می دن رو خودمون درست کردیم هم سر عروسی من و هم عروسی خواهرم ... خداییش مال خواهرم خیلی سخت بود ... دو جمعه قبل از عروسی تصمیم شد خودمون درست کنیم پنج شنبه اش با دو تا دخترهای پسرخاله ام شب رو خونه مامانم اینا موندیم و کلی مقوا بریدیم ... طرحش یه جعبه مقوایی کوچیک بود که توش نقل و پوشال قرار می گرفت و روش با دو تا روبان بسته می شد و یه مقوای تا شده هم ازش آویزون می شد که اسم عروس داماد بود ... در سه رنگ مختلف یکی صورتی کمرنگ با در شیری و یکی سرخابی با در شیری و یکی هم فیروزه ای با در شیری ...

تازه کلی رفته بود پلات گرفته بود خواهرم و همه مکعبها آماده بریدن بود ولی یه پنج شنبه از ساعت 5 تا 1:30 شب با 4 نفر نیرو و جمعه از 8 تا 8 شب با 6 نفر نیرو کار کردیم و تونستیم 127 تا درست کنیم هر چی خواهرم التماس کرد که 3 تا دیگه درست کنیم تا عددش روند شه هیچ کس حاضر نشد ... هممون گردن درد و دست درد گرفته بودیم ولی خوب من هفته بعدش 22 تا دیگه براش درست کردم تا زیاد شه ... خوشبختانه به همه رسید

خلاصه براتون بگم حسابی هنرمند شدیم تو این عروسی ... آخه سفره عقد رو هم خودمون انداختیم و خونه مامانم انداختیم ... آخه هر چی رفتیم بیرون خواهرم این ظرفهای گنده گنده رو نپسندید ما هم هر کس رو تو فامیل می شناختیم که ظرف نقره داره ازش قرض کردیم و یه سری هم ظرفهای خود خواهرم رو گذاشتیم و خودمون زحمتش رو کشیدیم ... فقط اسفندش پدرمون رو درآورد و یک روز کامل من و خواهرم و دختر پسرخاله ام داشتیم اسفندش رو می ریختیم ... واقعا کار سختی بود ولی عوضش سفره اش خوشگل و ساده شد و از اون ظرفهای جواد رنگی پنگی هم خبری نبود ....

حالا از خود عروسی براتون بگم که صبح پنج شنبه ساعت 8:30 من آئین رو گذاشتم پیش باباش و رفتم آرایشگاه پیش مامانم و عروس ... هم مو و هم ناخن و هم آرایش خودتون حدس می زنین دیگه چقدر طول کشید تا ساعت 1 من آرایشگاه بودم ... خواهرم خداییش از همه عروسهای اونجا خوشگلتر شده بود و خیلی خیلی خوب شده بود من هم همینطوری می دیدمش گریه ام می گرفت ... البته وقتی دیگه آرایش کردم همش جلوی خودم رو می گرفتم تا گریه نکنم ... حالا عقد هم ساعت 4 خونه مامانم بود من هم یه وقت آتلیه گرفته بودم برای ساعت 3 که ما ساعت 3:30 رسیدیم و اونا هم نامردی نکرد و ما رو 4 فرستادن تو ... آئین اولش خواب بود ولی تا وارد آتلیه شدیم پاشد و شروع به گریه کرد ... خلاصه براتون همینقدر بگم که اونقدر گریه کرد تا بالا آورد ...الهی بمیرم ... حالا من هی می گفتم عکس دیگه بسه عکاسه ول نمی کرد که هی می گفت نه بذار یکی دیگه بندازم حیفه ... خلاصه دو تا عکس من و محمد تونستیم با هم بندازیم یه چند تا هم من تکی گرفتم یه دونه هم با آئین گرفتیم که اونقدر گریه می کرد که فکر نکنم خوب شده باشه ....

خلاصه ما هم 4:35 دقیقه رسیدیم خونه مامانم اینا ... همه مهمونا اومده بودن به جز عروس داماد ....

وقتی اومدن تنها صدایی که می شنیدم از پش سرم این بود که چقدر موهاش خوشگل شده چقدر لباسش خوب شده و کلی ذوق می کردم .... آئین با دیدن خاله اش تو لباس عروسی شاخ در آورده بود ولی همراه مهمونا کلی دست می زد ... راستی براتون بگم تو دو روز عروسی و پاتختی نانای بچم تبدیل به یه رقص کاملا حرفه ای شده ... قشنگ دستشو می چرخونه و می بره بالای سرش و میاره پایین و این ور اونور می کنه ...

برعکس بچه جاری خواهرم که 8 ماهش بود و از صدای لی لی لی کردم می ترسید و از صدای آهنگ بلند می ترسید آئین اصلا نمی ترسید و کلی هم دست می زد و ذوق می کرد ...

از چیزی که خیلی ناراحتم اینه که اصلا حواسم نمی شد که به عکس گرفتن هم باشه و از خواهرم و آئین یه عکس خوب هم نگرفتم ... همش حواسم به مهمونا به رقصیدن و از این کارها بود ...

خلاصه اینکه مهمونی زود تموم شد و رسید به قسمت دست به دست کردن که هنوزم یادم که می افته موهای تنم سیخ می شه .... از اولش من گریه می کردم تا آخرش ... جالبیش اینجا بود که عروسمون موقعی که می خواست جلوی دوربین از پدرمادرم تشکر کنه داشت گریه اش می گرفت ولی بعدش اصلا گریه نکرد ولی دامادمون با دیدن اشکهای خواهرش و من و دخترخاله هام گریه کرد ...

تنها چیزی که آرزو می کنم اینه که خوشبخت باشن ... الانم رفتن کیش و جاشون خیلی خیلی خالیه ... امیدوارم که بهشون حسابی خوش بگذره

در آخر بگم که این دو سه هفته من خیلی سرم شلوغ بود ... خودتون می تونین بفهمین که با داشتن یه بچه کوچولو و عروسی چقدر سخته و اصلا نمی رسیدم بیام اینترنت ... نسیم جون و آیداجون و مامان کوشای عزیزم بهم اس ام اس داده بودن و برای پنج شنبه پرسیدن ولی من جواب اس ام اس هاشون رو می دادم ولی چون از آیدا جون یه سوال هم تو اس ام اس پرسیده بودم و دیدم که بعد از یه روز جواب نداد رفتم نگاه کردم و دیدم که بله کلا چند روزه که هیج اس ام اسی از موبایل من فرستاده نشده ولی با اون همه کار فقط رسیدم به آیدا زنگ بزنم و بگم که من پنج شنبه عروسی دارم و نمی تونم بیام ... امیدوارم که دوستان گلم منو ببخشن ... من هنوزم اس ام اس نمی تونم بفرستم و اصلا وقت نشده پیگیری کنم ببینم برای چی ... امیدوارم قرار وبلاگی هم خوش گذشته باشه

 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در یکشنبه 19 آبان 1387 و ساعت 09:22 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: