تبلیغات
نی نی گولو - آئین مریض شده
Lilypie 2nd Birthday Ticker

آئین مریض شده

پی نوشت : این پست زیر رو دوشنبه پیش نوشتم ولی چون آئین از سه شنبه به شدت مریض شده نشد که بذارم ... از سه شنبه تب 40 درجه کرده و تا امروز هم تبش ادامه داشت ... دیروز برای بار دوم بردیمش دکتر و این دفعه گلوش هم چرک داشت حسابی بهش پنی سیلین داد و طفلکی حسابی گریه کرد سر پنی سیلین ولی باعث شد حداقل امروز یه کمی تبش کمتر باشه ... امروز عصری دیدم که صورتش یه عالمه جوش زیر پوستی زده و قرمزه ولی برآمدگی نداره ... دو سه ساعت بعدش بهتر شدش ولی نمی دونم ...خدا کنه چیزیش نباشه

 

سلام سلام

من اومدم بالاخره ... نمی دونم ولی به نظر خودم خیلی وقته که نیومدم سر بزنم و دلم برای دوستام و برای وبلاگم تنگ شده پس منتظر یه پست طولانی باشین !!!

خوب از بعد از عروسی که خونه نشینیهای من شروع شد بدجوری حالم بد بود ... فکر کنین روزهای آخر اون همه شلوغ و پلوغ و برو وبیا بعدش یهو همه جا سوت و کور و یه تهران بدون عروس داماد !!! چون رفته بودن ماه عسل ... به هر حال ... حال من که حسابی گرفته بود و همش می خوابیدم و حوصله هیچ کاری رو نداشتم ... و حسابی افسردگی گرفته بودم ...

قرار بود 4 ام آذر ما بریم دوبی ... ماجرای دوبی رفتنمون هم جالب بود ... آخه محمد می خواست بره دوباره نمایشگاه ساختمان و منم می گفتم که منم میام نمی شه که هر سال تنهایی پا می شی می ری نمایشگاه !!!

اون بیچاره هم هی می گفت بابا من که از خدامه شماها بیاین ولی بیای اونجا اذیت می شی آخه زمان نمایشگاه تاکسی هم گیر نمیاد تو هم که تا حالا تنهایی با آئین تو این تهران خودمون هم بیرون نرفتی چه برسه به شهر غریب ... اصلا بیا بعد از من برو با هر کی می خوای ... می خوای دیرتر بیا با هواپیما ولی من هم پامو کردم تو یه کفش که نخیر من با خودت میام و با خودت هم برمیگردم ... به هرکی از مامانم اینا هم التماس کردم که بیان باهام گفتن ما حوصله نداریم تو شلوغی بیایم ... خلاصه اینکه ما اولین مسافرت سه نفریمون رو رفتیم !!! و خداییش هم اونقدرها که همه می ترسوندنم سخت نبود ... البته واقعا کمبود تاکسی افتضاح بود و خیلی جاها رو به خاطر نبودن تاکسی نرفتیم ولی خوب بازم خوب بود و من واقعا بعد از عروسی به یه مسافرت احتیاج داشتم ...

حالا براتون ماجراهامون رو بگم ... تو هواپیما رفتنی آئین قشنگ خوابید و فقط موقع فرود اومدن انگار گوشش گرفته بود و گریه کرد ... تا وارد فرودگاه شدیم نه که بچه ام خوش اخلاقه سریع همه باهاش دوست می شدن و کلی دوست هندی و فیلیپینی پیدا کرده بود ...البته خدای نکرده فکر نکینین که این دوستاش پسر بودنا ... آئین فقط با دخترها دوست می شه اونم حدودا 5 سال بزرگتر از خودش ...

به ما گفتن موقع پاسپورت چک کردن که باید برین تست چشم بدین ... حالا گذشته از اینکه حسابی بهمون برخورده بود عذا گرفته بودیم که با یه آئین به بقل و سه تا کیف دستی ( که هر کس نگاه می کرد فکر می کرد ما دیگه چه دهاتیهایی هستیم که با خودمون فلاسک برداشتیم آوردیم غافل از اینکه توی این فلاسک کوچک غذای یه کوچولو هستش که قراره این چند روز اینا رو بخوره ) رفتیم تو صف طولانیه تست چشم که کسایی که توش بودن شامل هندی پاکستانی ها و ایرانیها می شدن .... طرف دید که من بیچاره یه بچه بقلمه و منو صدا کرد از وسط صف و اول تست منو گرفت خلاصه اینکه کار منو آئین تموم شد و منم عین گاو سرمو زیر انداختم و رفتم بالا و پاسپورتهامونو دادم و رفتم وایستادم منتظر محمد تا بیاد .... چمدونها رو هم با کمک کارگرها برداشتم و دیدم که خدایا چرا محمد نمیادش ...دیدم نه مثل اینکه خیلی طولانی شد و تمام مسافرهای هواپیمای ما اومدن و رفتن و محمد نیومد ... با خودم گفتم ای بابا دختر تو چقدر خنگی بدون اینکه به اون بیچاره بگی رفتی پاس ها رو هم دادی و اومدی اینطرف حتما داره دنبالت می گرده ... حالا من یه طبقه دیگه و تست چشم هم یه طبقه دیگه ... خلاصه هی وایسادم دیدم بله محمد هراسون داره دنبال م می گرده ( ما رو هم دیگه نمی ذاشتن برگردیم اون طرف که ) منم از این ور هی دستامو تکون می دم تا ما رو ببینه آخر سر دید و اومد اینور ... فقط بیچاره خیس خیس عرق شده بود و کلی استرس داشت و گفت ببین از اولش داری گیج بازی درمیاریا !!!

راستش خیلی دلم براش سوخت آخه کارم واقعا عجیب بود ولی نمی دونم چرا این کارو کرده بودم ...

آئین اونجا خیلی اذیت نکرد محمد هم دو تا نصفه روز بیشتر نمایشگاه نرفت و وقتهایی هم که اون میرفت من می رفتم یه مرکز خرید که نزدیک هتلمون بود و با کالسکه یه ربع پیاده بود البته آئین بیشتر در حالت ایستاده کالسکه سواری می کرد ... بعضی وقتها هم اونقدر خسته می شد از بقل که وقتی بهش می گفتیم می خوای تو کالسکه بشینی خودشو پرت می کرد تو کالسکه ( یادتون هست که من همیشه تو قرارهای وبلاگی کالسکه رو به عنوان یک وسیله تزئینی استفاده می کردم و هیچ وقت روش نمی نشست ) آئین که اینقدر بد می خوابه گاهی اوقات باباش بهش می گفت سرتو بذار رو شونه من و لالا کن اونم همین کارو می کرد و واقعا خوابش می برد !!

چیزی که خیلی با دفعه پیش که رفته بودم دوبی برام فرق داشت این بود که این اتاق مادران رو استفاده می کردم و واقعا می فهمیدم که چه قدر جای خوبی بود یه اتاق که تو همه پاساژها وجود داشت و توش تمام وسایل تعویض و چند تا صندلی برای شیر دادن بود بعلاوه دستشویی ... واقعا چقدر خوبه که ما هم یه اتاق فینگیلی برای این کار بذاریم تو پاساژهامون نه!؟!؟!؟ وقتی یاد ویلوونیه خودم تو نمازخونه های پردیس 2 تو کیش می افتادم قدر این اتاق رو بیشتر می دونستم ... برو بشین جلوی یه عده که دارن نماز می خونن بچه تو عوض کن احتمالا پی پی فرمودن که مجبوری عوضش کنی بوگند تمام نمازخونه رو برمی داره جلوی همه باید بهش شیر بدی یکی رو باید با خودت ببری که تا عوضش کردی اون بمونه پیش بچه ات تا خودت بدوی بری صد طبقه بالا یا پایین و دستاتو بشوری ... حالا اگه مجبور باشی بچه بیچاره رو بشوری که دیگه نمی دونم باید چه گلی بذاری سرت ....

یه بار بعد از یک ساعت و نیم وایستادن برای تاکسی و گیر نیومدن تاکسی رفتیم دوباره همین پاساژ برجمان نزدیک هتل بعدش هم پیاده رفتیم مک دونالد ... چشمتون روز بد نبینه رومون نمی شد از مک دونالد پاشیم چون نمی دونین آئین اونجا رو چی کار کرده بود ... حسابی خسته بود و قاطی کرده بود ... رو میز نشسته بود و ما هم براش بستنی خریده بودیم اونم از نوع قیفی ... بستنی رو خودش نگه داشته بود و حریفش نمی شدیم که ازش بگیریم .. می تونین تصور کنین که دستش تو نون بستنی بود و از همه جاش بستنی آب شده روی شلوار و میز و ... می ریخت بعدش هم با چنگ و دندون نوشابه باباش رو از دستش گرفت و اونم رویخت رو خودش و میز ... یعنی نمی دونین چه افتضاحی بود ما هم سریع بساطمون جمع کردیم و فرار کردیم و رفتیم توی همون بیبی شاپ من لباسهاشو عوض کردم ... و بقلش کردم و بدون کفش بردمش تا بریم بیرون ..باباش پیش یه خانم و آقاقی فیلیپینی با دو تا بچه که یکی هم سن آئین و دو ماه بزگتر بود و اون یکی 7 ساله و دختر بود نشته بود ... دختره داشت کفش اسکیت می پوشید و کلاهشو می ذاشت آئین حسابی جذب دختره با وسایل اسکیت شده بود ... اون هم نامردی نمی کرد و در ازای این همه توجه و لبخند آئین فقط نگاهش می کرد ... اون شروع به دور زدن با اسکیت کرد و آئین هم پا برهنه شروع به دویدن دنبالش ... نمی دونین چه صحنه ای بود ... اونقدر تند می دوید که فقط یه متر از دختره فاصله داشت و دختره تا می رسید به مامانش اینا می نشست و تا آئین بهش می رسید دوباره راه می افتاد آئین هم دوبار می دوید دنبالش ... فکر کنم 50 دور دنبال هم دویدن ... اونقدر ما خسته بودیم که نصفش رو من تونستم دنبالشون برن که نکنه بخوره زمین و نصفش رو محمد ... ما هم کم آورده بودیم ولی آئین همچنان می دوید ... اونقدر این کارو کرد که دختره باهاش دوست شد و کلی باهاش زیر دکور وسط فروشگاه دالی بازی کرد و آئین هم کلی می خندید ... اون فیلیپینی ها که بچه کوچیکشون 2 ماه از آئین بزرگتر بود و فقط وایساده بود تماشا می کرد شاخ درآورده بودن و تند تند می گفتن بچتون چند وقتشه و از این سوالا ...

الهی بمیرم یه بار به محمد گفتم که کفش و جوراب آئین رو بپوش تا بریم ... بعد خیلی آئین غر می زد و همش نق نق می کرد و می ذاشتیمش زمین هم یه جوری راه می رفت ما هم همش می گفتیم نکنه کفشش تنگ شده براش که اینطوری راه می ره خلاصه باباش کفشش رو در آورد و گفت بذار بدون کفش راه بره و دیدیم که تو کفشش یه در بطری آب بود و بچم با ابن در بطری هم راه می رفت و می لنگید ... الهی بمیرم برات که زبون نداری بگی که چته !!

موقع برگشتن تو فرودگاه آئین حسابی اذیت شد و حسابی هم من و باباش رو اذیت کرد ... دیگه خسته و هلاک شده بود و نمی خواست بقل یا توی این چرخها باشه ... کالسکه اش رو هم که داده بودیم به بار ...فقط می خواست راه بره

اونم بدون کفش دیگه باباش آخر سر گذاشتش زمین و اونم تا تونست دوید وجیغ زد ... تو اتوبوسی که می رفت به سمت هواپیما روسری یه خانومه رو کشید و خانمه هم گفت بابا تو انگار خیلی قلدریها صداتم که خیلی قشنگه ... اونقدر خجالت کشیدم که نگو ... منظورش این بود چقدر بچتون جیغ جیغو هستش ... ولی عوضش تو هواپیما فقط خوابید ...

راستی من برای آئین غذا برده بودم ... البته وقتایی که بیرون بودیم که نمی تونستم از غذایی که بردخه بودم بهش بدم ولی وقتهایی که بیرون بودیم بهش از این پوره های میوه می دادم که حاضر بود و هیچی نمی خواست وقتی هم که تو هتل بودیم غذایی که براش پخته بود و تو یه فلاسک پر یخ گذاشته بودم تا اونجا ... و یه کتری برقی خیلی کوچولو که مال مامانم اینا بود رو هم برده بودم و غذاشو تو یه فابلمه کوچولو می ریختم و می ذاشتم تو کتری برقی و براش داغ می کردم ... از این بابت خیلی راحت بودم ... البته آئین خیلی غذا خور نیست و نصف غذایی که براش برده بودم و ریختم دور ولی باز هم خیلی خوب بود ... اون کتری برقی خیلی کارساز بود .. براش آب هم برده بودم که بهش آب معدنی ندم ....ولی وقتی تو هتل بودیم آئین تمام اتاق رو به هم می ریخت ... آخه فکر کنین جای کم با یه بچه خسته که می خواد فقط بازی کنه دیگه صبحها که اینا میومدن اتاقها رو تمیز کنن فکر کنم کلی به ما فحش می دادن ....

خوب خیلی طولانی شد .... بذارین چند تا از کارهای آئین رو مختصرا بگم و دیگه زحمتو کم کنم

یه ماهی هستش که تا می خواد بشینه یا پاشه یه صدایی از خودش درمیاره مثل برره ایها نمی دونم اینو چه جوری یاد گرفته ... جدیدا ک وقتی ما هم می خوایم پاشیم یا بشینیم این صدارو به جای ما هم درمیاره

- هنوز چند تا دونه کلمه بیشتر نمی گه و اونا ماما بابا به به آبه آبا یعنی الو آنه یعنی آینه ددر (هم دفتر و هم ددر ) شییی ( یعنی شیر ) جیش یعنی جیش ایس ( یعنی پیس و یعنی هیس ) ووو (که این صدای هر چیزی شامل سشوار ماشین جارو وآبمیوره گیری و هر چیزی که صدا بده هست ولی وقتی گیر می ده و می گه ووو باید حدس بزنین بفمین چی می خواد ) ابر یعنی الله اکبر و موقعی که مهر می بینه می گه

- پیس هم زمانی استفاده می شه که دستما و یه پیس (یعنی شیشه شور بر می داره ) و ایس ایس کنان دنبال من راه می افته

- جیش هم فقط برای آبرو بری مامان و باباش به کار می ره و تا می رن دستشویی می گه ماما جیش یا بابا جیش و به عالم و آدم نشون می ده

- البته یه بار که مادر شوهرم اینا خونمون بودن شروع کرد به نشستن و جیش جیش کردن و پوشکشو کندن ... بعد دیدم که اون یکی کارو کرده و می خواسته که عوض شه ... حالا اونا هم هی می گن این زود جیششو می گه اگه باهاش کار کنی منم که اصلا حوصله ندارم

- کلا تموم حیوونا تو خونه ما صدای ممممم ممممم ( یعنی صدای گاو ) می دن

- آئین زبون گوش سر مو دست پا چشم و دماغشو می شناسه و جدیدا دماغشو کشف کرده و دستشو هم تو دماغش می کنه ... اینو دیگه چی کار کنم !؟!؟؟!؟

- گفته بودم که تمام دستگیره های کابینتها رو درآوردم ؟!!؟ الان یاد گرفته که بدون دستگیره در کابینتهای تکی رو باز کنه و دستشو لای بقیه کابینتها هم می اندازه تا بتونه بازشون کنه

- یه اسمارتیز خور قهار شده و اگه به جای همه خوراکیهای دنیا اسمارتیز بهش بدیم می خوره

- کلا از یک سال و دوماهگی به بعد احساس می کنتم خیلی بزرگتر شده و حرف منو می فهمه

- من حسابی ازش کار می کشم تا بتونم کارهام.و بکنم ... با هم لباس پهن می کنیم ..میوه ها رو می ریزیم تو کشوی یخچال اتاقشو جمع می کنیم گردگیری می کنیم جارو می کنیم و ... خلاصه یه کدبانوی کامل شده !!!

- وقتی به یه کاری گیر می ده دیگه ول نمی کنه مثلا تا 500 بار ماشینشو از این ور به اون ور نکشی ولت نمی کنه یا اگه 50 تا کتاب رو در آن واحد نخونی دست از سرت برنمی داره یا اگه 50 بار جورابشو درنیاری و دوباره پاش نکنی ولت نمی کنه ...

- راستی شنبه هم رفتم قرار وبلاگی که آیدا جون و مامان کوشا بهم زنگ زدن و رفتیم بوف جام جم ..جای همه خالی بود آرزو مامان آرش و ساناز مامان دانیال و سارا مامان تارا و مامان مهدیار و مامان کوشا و آیداجون و لاریسا بودن ... البته ما دیر رسیدیم ولی لاریسا که پهلوی ما نشسته بود و حسابی دلبری می کرد ... ولی از اون جایی که آئین حسابی حسود تشریف داره من نتونستم بقلش کنم ...

آخه روز قبلش خونه مامانم من یه بچه هفت ماهه رو بقل کردم و آئین شروع به هل دادن بچه طفلی کرد و شروع به نق نق کردن حتی وقتی گذاشتمش زمین باز هم هولش می داد !!! منم کلی شرمنده شدم . ...

تو قرار وبلاگی حسابی با کوشا دوست شده بودتن و با هم بازی می کردن ...

خوب ببخشید که سرتون درد گرفت ... خودم هم دستم درد گرفتش .... حفقعلا بتای بای ..


نوشته شده توسط نی نی گولو در جمعه 22 آذر 1387 و ساعت 08:33 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: