تبلیغات
نی نی گولو - رزوئولا
Lilypie 2nd Birthday Ticker

رزوئولا

پی نوشت : من بی سوات نیستما فکر نکنین !! فقط نمی دونم چرا سواتم قت نداد که رزوئولا رو نوشتم رزالین آخه فقط یه بار کلمه شو از دکتذ شنیدم و فکر کردم اینو می گه دیگه

نمی دونم رزوئولا دیگه چه مرضیه ولی هر چی هست پدر ما رو درآورد ... واقعا از روز سه شنبه عید قربان تا امروز که یکشنبه بود خیلی روزهای سختی رو گذروندیم .... دوشنبه نصفه شب که آئین خیلی بد خوابید و همش وقتی بیدار می شد احساس می کردم داغه ولی به محمد که گفتم اون تو خواب و بیداری گفتش که این که همیشه شبها داغه و منم گفتم که خوب آره ولی صبح که پاشدیم دیدیم بدجوری داغه و براش درجه گذاشتیم و دیدیم که بله 40 درجه است .... سریع رفتیم قطره اتامینوفن خریده و من بهش دادم تا قطره رو می دادم بالا می آورد ... الهی بمیرم تبش اصلا پائین نمی اومد ... مثلا استامینوفن بهش می دادم از دو ساعت بعد از استامینوفن تبش می شد 1.5 درجه و یه ساعتی اینطوری بود و دوباره می رفت رو سه درجه ...هی پاشوره اش می کردیم ... همون روز عید رفتیم پیش حمیدآقا (شوهر خواهر شوهرم ) و اونم در نهایت بی دقتی گلوشو معاینه نکرد ... آخه آئین هم بدجوری کولی بازی درمیوورد و اصلا نمی ذاشت گوشش رو ببینه یا معاینه کنه ... خلاصه اونم گفت همین استامینوفن بهش بدین و مواظب باشین تبش بالا نره ولی دیدم بعد از دو روز اسهال هم اضافه شده بود و حسابی استرس گرفتم دوباره پنج شنبه شب رفتیم خونشون و اونم گلوشو دید و حمید آقایی که دکتر بی دوا هستش و هیچ وقت دوا نمی ده سریع گفت آمپول براش بنویسم !؟!؟ منم سریع گفتم آره ... فکر نکنین من بدجنسم آخه همش یاد زجر کشیدنهاش برای دوا خوردن می افتادم ... باور کنین دیگه بعضی وقتها از خودم متنفر می شم ... می دونین این بچه کوچولو چند بار در روز باید دستهاشو بذارم زیر پاهام و دارو به زور بریزم تو حلقش ... می دونین هر بارش چقدر گریه می کنه و دل آدم رو ریش می کنه ...

دیگه این چند روز که استامینوفن بهش می دادم نه قطره آهن و نه زینک و نه داروی معده رو بهش می دادم و حتی دوای کلیه اش رو هم یکی درمیون بهش می دادم ....

خلاصه در نهایت ناباوری خواهرشوهرم و محمد من هی روی آمپول پافشاری می کردم ... محمد که خودش پارسال برای بار اول آمپول زده بود شاخ درآورده بود ولی من که از بچگی همش سینوزیت داشتم و زمستونها کارم پنی سیلین زدن بود برام خیلی سخت نبود ... خود حمید آقا هم دلش نمیومد براش آمپول بنویسه و هی می گفت می خواین شربت بنویسم و آخرشم دوتاشو نوشت که بریم بیمارستان چمران که خیلی نزدیک خونشونه و تا اونجا تصمیم بگیریم ... وقتی اومدیم تو ماشین دلم براش سوخت و گفتم می خوای نزنیم آمپول و گفتم اگه رفتیم بیمارستان چمران و گفت که باید دکتر خودمون بنویسه و خلاصه دیدیم دارن گیر میدن همون شربتشو می گیریم وگرنه پنی سیلین رو بزنیم ... حالا همیشه این بیمارستانه گیر می ده ها ولی این بار خیلی راحت گفت برین آمپول بزنین ... آئین رو تا گذاشتیم رو تخت شروع به گریه کرد ... روی پاش می خواست بزنه دفعه اول یه آمپول با سر کلفت برداشته بود و زد به پاش اونم حسابی پاشو سفت کرده بود و نرفت تو ... دوباره رفت یه سر نازک برداشت و به اون یکی پاش زد ... الهی بمیرم خیلی خیلی گریه کرد ...

فرداش یعنی جمعه هنوزم تب شدید داشت رفته بودم خونه مامانم ... از صبح دیدم صورتش همش قرمزه و انگار یه دونه هایی داره ... تا عصرش هی بیشتر شد و رو شکمش رو هم نگاه کردیم دیدیم که رو شکمش هم داره ... دوباره می خواستیم بریم سراغ حمیدا آقا که اون هم کشیک بود و نصفه شب میومد گفت که اگه تا شب دیدین بدتر شد بیارینش و ما هم نبردیمش ... فرداش یعنی شنبه هم بردمش با مامانم پیش دکتر مدنی ولی اون هم نبود و برای یکشنبه وقت گرفتم ... امروز هم بردمش پیش مدنی و اونم گفت که رزالین بوده و اون دونه ها هم مال این ویروس بوده و از نشانه هاش هم تب بالا هستش ....

البته دارو و اینا نداد و گفت که دوباره هم اینطوری نمی شه

این چند روزی که مریض بود کل غذایی که خورده بود شامل 5 قاشق سرلاک و یه نصفه سفیده تخم مرغ بوده ... اینا رو هم همون روز اول خوردش ... ولی از چهارشنبه لب به غذا نزده و فقط شیر یا آب خورده حتی اگه آب تبدیل به چای هم می شد نمی خورد ... پنج شنبه که حسابی کفری شده بودم و گفتم اینطوری خیلی ضعیف می شه به زور بهش یه قاشق آب سیب دادم که درجا یک عالمه بالا آورد و منم همش خودمو فحش دادم که آخه این چه کاری بود .... ولی خیلی خیلی خیلی لاغر شده و شده فقط پوست و استخون عین این بچه های آفریقایی شده بچم ...

امیدوارم همیشه همه بچه ها سالم و سرحال باشن .... هر دفعه تو دکتر مدنی یه مریضی هست که آدم با دیدنش خدا رو شکر می کنه ... امشب یه بچه سه ساله رو آورده بودن به صورت اورژانس که از بعد از ظهر که از خواب پاشده بوده دیگه نمی تونسته راه بره ... خدایا خودت به اون بچه بی گناه و پدر و مادرش رحم کن


نوشته شده توسط نی نی گولو در یکشنبه 24 آذر 1387 و ساعت 11:45 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: