تبلیغات
نی نی گولو - احساس می کنم که دیگه خیلی نزدیک شدیم
Lilypie 2nd Birthday Ticker

احساس می کنم که دیگه خیلی نزدیک شدیم

سلام مامانی .... الان داشتم پست قبلی رو که مربوط به هفته ۳۶ بود رو می نوشتم ...یهو احساس کردم که خیلی نزدیک شدیمSmileyCentral.com ..... دیگه واقعا چیزی نمونده ....SmileyCentral.com

راستش بیشتر استرس گرفتم .... خیلی کار دارم که باید انجام بدم .... تو خونه که کلی کار دارم و یه سری از وسایلتم مونده که باید بخریم و یه سری خرید واسه خونمون داریم که می خوام قبل از اومدن شما انجام شده باشه SmileyCentral.com

 از همه استرس زاتر اینه که بدجوری احساس می کنم اگه تو بیای من اصلا نمی دونم باید چی کار کنم .... احساس می کنم اصلا بچه داری بلد نیستم SmileyCentral.com..... مامانی باورت می شه که من تا حالا نوزاد کمتر از ۳ ماه بقل نکردم و واقعا از این کار می ترسم .... می ترسم یهو بندازمت ..... آخه می دونی که مامانت چقدر هم چلمن تشریف دارن .... تا جایی که یادم میاد تا قبل از اینکه مزدوج شم , با راه رفتن من مامانم همش می گفت وای نخوری به اونجا و نخوری به اینجا .... البته این گفتنها فایده زیادی نداشتش چون من می خوردم .....

امیدوارم که این کارها از دستم بر بیاد .... حالا اینا همش به کنار .... فکر کن یه نوزاد کوچولو که خیلی بیشتر از من چیز می دونه .... اون وقت منی که خودم هیچی بلد نیستم ...باید تظاهر کنم که دارم بهش چیز یاد می دم .....

یه بار میخواستم به بچه دوستم که الان 10 ماهشه غذا بدم .... بعد برای اینکه بخوره شروع کردم از خودم کلی شکلک در آوردن ..... بعد اون یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد ..... که کلی از بچه 10 ماهه خجالت کشیدم و آب شدم و به خودم گفتم آخه این چه ادایی بود که از خودت در آوردی .....

خلاصه اینکه اصلا نمی دونم استعداد بچه داری کردن دارم یا نه SmileyCentral.com..... می دونم که تو الان داری با خودت فکر می کنی که باید قبل از اینکه تو رو بیارم به این چیزاش فکر می کردم .... ولی خوب الان به ذهنم میاد ... چی کار کنم ؟!؟!؟!؟

راستی مامانی از جمعه شب بابایی هم سرما خورده SmileyCentral.com....دیروز سر کار نرفت و البته منم سر کار نیومدم ولی خوب وقت نشد به شما برسم چون مشغول کارهای بابایی بودم و البته رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم ..... خیلی کوتاهتر از همیشه .... چون فکر کردم که اینطوری راحتتر می تونم برم حموم و موقع رسیدگی به شما هم راحتترم .... ولی کلی روحیه ام عوض شد ....

چند تا از دوستام هم می خوان بیان وسایل شما رو ببینن .... آخه قراره که بعد از به دنیا اومدن شما ..... ما بریم خونه مامانم اینها .... و خوب اونجا که وسایلت نیستش که اونجا ببینن .... جمعه تخت پارکت رو هم بردیم خونه اونا و بازش کردیم .... همش وقتی بازش کردیم همه گفتن پس نی نی اش کو !؟!؟!؟ SmileyCentral.com

حالا دیگه همه منتظرن که بیای ....

همونطوری که دکتر گفته بود دیگه تکونات تک تک شده و محکمتر .... یه ضربه می زنی و تا چند لحظه بعدش همون جای ضربه ات کلی قلمبه می مونه ..... خیلی با مزه ضربه می زنی ....

مامان جونم می دونی از اون روزی که تو پست نوشتم که دیگه خواب نمی بینم , از همون شبش خواب دیدنم شروع شد ... همون شب خواب دیدم که با مامانم رفتیم بیمارستان و من منتظرم که دکتر منو عمل کنه ولی دکتر این کارو نمی کرد ... یک عالمه مامان با یک عالمه نی نی تازه به دنیا اومده اونجا بودن ولی تو هنوز نیومده بودی . آخرشم دکتر گفت برو فردا بیا ... منم فرداش اومدم و بعدش خواب دیدم که تو رو آوردیم خونه SmileyCentral.comو من گذاشتمت توی این زمین های بازی که بازی کنی ولی تو پاشده بودی وایساده بودی و من هم داشتم فکر می کردم که بچه چند روزه که شروع کرده به وایسادن .... من هنوز خوابوندنشم بلد نیستم حالا چه برسه به وایسادشو .....

راستی چند روز پیش هم دوست مامانم حرف جالبی زد گفت که خدا خودش از الان داره بهت یاد می ده که چه جوری شبا بیدار شی که بعدا یهویی سختت نباشه که مجبوری شبا بیدار شی ....

دیگه این پست هم خیلی طولانی شدش ... به امید دیدار عزیزم SmileyCentral.com


نوشته شده توسط نی نی گولو در دوشنبه 29 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات:
نمایش نظرات 1 تا 30