تبلیغات
نی نی گولو - خاطرات زایمان
Lilypie 2nd Birthday Ticker

خاطرات زایمان

سلام به همه دوستای خوبم ...

 مرسی از همتون که تو این مدت به من سر زدین مخصوصا از مامان جون کوشا جون که برای آئین پست هم گذاشتن ..

. مرسی از همتون ...ببخشید که نشده بیام بهتون سر بزنم ... 

 امروز سه شنبه است و ساعت حدودا 10 صبح هستش ... من اومدم فعلا پست بذارم ... امیدوارم بتونم این پست رو امروز بذارم ...

 با هزار تا دل درد اومدم نشستم پشت کامپیوتر دایی که تا از مدرسه نیومده یک کم بنویسم ... خوب می خوام از اول تا آخرشو لحظه به لحظه تعریف کنم ....

 جمعه شب که خیلی استرس داشتم و سحر پاشدم برای بابایی سحری گذاشتم و یه کم گریه کردم و بعدش رفتم دراز کشیدم ...

بابایی همش می گفت که سحر پانشیم ولی من می خواستم زودتر بیدار باشم ...همش دلم شور می زد ... خلاصه ساعت 5:15 پاشدم و حاضر شدم ...من و بابایی و مامانم و خواهرم و برادرم رفتیم بیمارستان آراد ... وارد که شدیم تمام چراغهای بیمارستان خاموش بودن !!! ما گفتیم حتما تعطیل کردن ... خلاصه فقط ما بودیم ...هیچ کس برای پذیرش هم نبودش ... من و بابایی رفتیم قسمت زایمان ... خانمه گفت شما بفرمایید کارهاشو بکنین الان میان برای پذیرش ... خانم بمونن که آمادش کنیم که دکتر میاد حاضر باشه .... منو می گی سکته زدم ...فکر می کردم یه دو ساعتی طول می کشه .... منم تندی گفتم نه من می رم زود بر میگردم ... رفتم پایین تا بابایی کاراشو بکنه منم با مامانم اینا خداحافظی کردم و اومدم با بابایی و مامانم بالا ...

لباسهامو عوض کردم ...تنقیه کردن و بهم سرم زدن.... موقع سرم زدن رگم پیدا نمی شد و یه کم سوراخ سوراخ شدم ... اون موقع دیگه یواش یواش داشتم از ترس می مردم .... راستش همش سعی می کردم یه کم به مغزم استراحت بدم و به آئین کوچولو فکر کنم ولی همه کارها اینقدر با سرعت انجام می شد که نمی تونستم حتی یه دقیقه فکر کنم ... خلاصه بعد از وصل کردن سند ...دیگه منو گذاشتن تو یه تخت دیگه ....

 راستی در این فاصله مادر شوهرم هم اومده بود ... همشون یکی یکی اومدن بالا و منو تو اون لباس دیدن ... وقتی گذاشتنم تو تختی که بخوان ببرنم داشت گریم می گرفت ... خیلی جلوی خودم رو گرفتم ....

 مامانم و بابایی پیشم بودن تا بردنم تو اون دری که روش نوشته اتاق عمل و چه اسم وحشتناکی بود برام تو اون لحظه ....

 راستشو بخواین یاد این سریال مزخرف اغما میوفتادم .... شاید اگه اونو ندیده بودم اینقدر نمی ترسیدم .... حالا یه چیز جالب دیگه اینکه جمعه شب که خوابیده بودم همش خواب خانم رز قدیانی (همونی که تو این سریاله دکتر عملش کرد و وسط عمل به دکتر می گفت که منو نذار ...من می میرم رو می دیدم و یک عالمه از ترسم به خاطر این موضوع بود ) خلاصه وقتی بردنم تو اتاق عمل فقط دعا می کردم که منو نی نی گولو سالم از اون تو بیایم بیرون ....

 خوب الان پنج شنبه هستش و ساعت 10:30 !!!! من اومدم تا بقیه اش رو بنویسم ... خوب خلاصه رفتم تو بهم اکسیژن و کلی چیز میز وصل کردن و بعدش بهم گفتن که تا جایی که می تونی پاتو بیار تو شکمت و اصلا هم تکون نخور ...

 فقط دعا می کردم که دکتر بیهوشیه کارشو درست انجام بده و نزنه منو فلج کنه یهو !!! یه پرستار تنمو گرفته بود که تکون نخورم ...اولش که آمپولو زد تکون خوردم ... دست خودم نبود اصلا و دکتره گفت که اصلا تکون نخور ... منم داشتم سکته می کردم که نکنه الان که تکون خوردم یه بلایی سرم اومده باشه ....خلاصه آمپولو که زد یه درد زیاد و بعدشم تمام تنم داغ شد .... راستی یادم رفت بگم که این تیکه ها رو اونایی که هنوز منتظر نی نی ها هستن نخونن ... آخه آدم تو اون لحظه ها هر چی کمتر بدونه بهتر ه و کمتر می ترسه ...من یکی بهم گفته بود اون موقع از فلج شدن می ترسیدم ...منم همش یاد حرف اون میوفتادم .... بعدش یه آمپول دیگه زدن که باز هم همونطوری بود

 و بعدش شروع کردن به کشیدن پرده و بعدشم بستن دستام به صورت یه هواپیما ...خدا رو شکر پرستارای اتاق عمل خوش اخلاق بودن و من هم باهاشون می گفتم و می خندیدم ولی همش کف پاهامو بالا پایین می کردم و یه بند بهشون می گفتم که به دکتر بگین شروع نکنه ها من هنوز پاهام حس داره ... من هنوز همه چیز رو می فهمم ... خلاصه فکر کنم 200 بار بهشون اینو گفتم ...

 آخرش که داشتن شکممو استریل می کردن من بهشون گفتم بابا من می فهمم که به کجام دارین دست می زنین ...بگین شروع نکنه ها ....بعد دکتر بیهوشیه اومد و گفت تو تا آخرشم می فهمی که به کجا دست می زنن ولی دیگه دردت نمیاد ... خلاصه اینطوری ...

 فکر کنم حدودا ساعت 7:30 که منو بردن واسه اتاق عمل ...آئین کوچولوی ما ساعت 8:10 دقیقه به دنیا اومد ... وقتی درش آوردن من اصلا نفهمیدم ...فقط دیدم که بچه رو آوردن رو یه میز که به فاصله دو متری از سر من قرار داشت و من قشنگ می دیدم که دارن چی کارش می کنن...

قبل از هر چیز بگم که وقتی دیدمش خیلی ترسیدم ...فکر کردم بچه ام مرده ...آخه رنگش کبود کبود بود و گریه هم نکرده بود ... همش تو دهنش یه چیزهایی می زدن و یه پرستار دیگه هم همش می زد کف پاهاش ... من هم پرسیدم سالمه ...اونا گفتن آره ... با خودم فکر می کردم که بچه هنوز نفس نکشیده چه جوری می گن سالمه ...

 خلاصه فقط دعا می کردم که زودتر گریه کنه ... تا بالاخره آقا پسر ما گریه اش در اومد ... یکی از پرستارا گفتش که دختره !؟!؟ منو می گی قیافه ام شبیه علامت تعجب شد ... گفتم یعنی می خوای بگی عوض شد !!! ... گفت نه آخه قیافه اش شبیه دخترهاست ...

منم که از بالای سر آئین می دیدمش گفتم دماغش که گنده است ...مژه هم که نداره ...کجاش شبیه دختراس !؟!؟!

دیگه خلاصه اونجا پرستارا هر کدوم یه نظری راجع به آئین کوچولوی ما می دادن  ... ولی راستش اون موقع اصلا احساس نمی کردم که این بچه از تو شکم من در اومده و مال منه....

 خلاصه پاهاشو مهر زدن و از این کارها رو انجام دادن ...بعدش لای یه پارچه سبز پیچیدنش و هیچ جاش معلوم نبود ...اومدن به من نشونش دادن ولی من هیچی ندیدم آخه همه جاش پوشیده بود و بردنش ....

 بعد از بردن بچه دیگه بال بال می زدم که زودتر بیام بیرون ...

 شروع کرده بودم به سرفه زدن تو اتاق عمل ... سرفه هام خوب شده بودا ولی چون اتاق عمل سرد بود دوباره سرفه ام گرفته بود و بینی ام هم حسابی کیپ شده بود و اصلا نفسم بالا نمیومد ....

 ولی نگو علت نفس بالا نیومدنم اینه که اون پرده ای که کشیدن رو صاف گذاشتن رو گلوی من بیچاره ... من هم بعد از یه ربع که این موضوع رو فهمیدم به پرستاره گفتم که اونو بزنه کنار و اون هم گفت خوب زودتر می گفتی خلاصه دکتره هم اینقدر من سرفه کردم صداش در اومد ...گفت مثلا ما این همه صبر کردیم تو خوب بشی ...آخر سر هم اینقدر سرفه می کنی که !!!

 بالاخره عمل تموم شد و منو ساعت 9:5 آوردن تو ریکاوری ... دیگه همه جام سر بود حتی دندونام ... همش پرستارها از وقتی بچه رو برده بودن بهم می گفتن یه دقیقه چشماتو ببند و بخواب ... ولی من دلم می خواست فقط زودتر بیام بیرون و آئین رو ببینم ....

دکترم وقتی داشت می رفت بهم گفت دیدی اینقدر نگران بودی چقدر راحت بود و اون موقع واقعا احساس خوبی داشتم .... پرستارها بهم گفتن که حالا اینقدر اینجا خندیدی و بهت خوش گذشت مواظب باش سال دیگه نبینیمت دوباره اینجا ... دیگه همش دندونام به هم می خورد و تو ریکاوری هی پتو می انداختن روم تا ساعت 9:25 دقیقه بالاخره منو آوردن بیرون و پشت در اتاق عمل بابایی و مامانم و مادر شوهرم بودن ...

 منو که بردن تو اتاق خیلی حالم خوب بود و تا ساعت 1 اینطورا هم خوب بودم ولی بعدش دیگه دردها اومد سراغم ولی کلا من تو درد خیلی آدم صبوری هستم ... آئین رو که آوردن پیشمون خیلی سفید بود و لبهای قرمز قرمز داشت ..

 خوب می دونم این پست خیلی طولانی شدش ولی می خواستم جز به جزئ خاطرات اون روز رو بنویسم ...چون یک روز در زندگی آدم هستش که ممکنه هیچ وقت تکرار نشه ... راستی قابل توجه که این پست در عرض 6 روز نوشته شده ...

تو پست بعدی در مورد آئین می نویسم و عکس می ذارم ...


نوشته شده توسط نی نی گولو در یکشنبه 8 مهر 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: