تبلیغات
نی نی گولو - اولین خاطرات آئین
Lilypie 2nd Birthday Ticker

اولین خاطرات آئین

سلام به همگی دوستان خوبم
خوب دیگه می خوام از آئین کوچولوی خودم بگم
در تاریخ 31 شهریور در ساعت 8:10 صبح شنبه به دنیا اومد و قدش 51 و وزنش 3500 گرم و دور سر 36 و دور سینه 34.5 بود .اسم دکترش , دکتر گرجی بود و در بیمارستان آراد به دنیا اومد ... خدا رو شکر کادر پرستاری بیمارستانش هم خیلی خوب بودن و خوش اخلاق .
آئین رو روز سه شنبه بردیم درمانگاه برای آزمایش تیروئید و اونجا بهمون گفتن که این بچه زرده !!!
البته چون خونه مامانم اینا مهمون بود .من و بابایی تنهایی آئین رو برده بودیم ... خلاصه اینکه منم از درمانگاه تا خونه مامانم اینا و تو خونه اونا و از خونه تا بیمارستان رو فقط گریه کردم !!! به این می گن افسردگی ... البته افسرگی ام هنوز هم خوب نشده ... چون اینجا هنوز کسی جرات نداره به من حرفی بزنه من تندی می زنم زیر گریه .... خودم هم بعضی وقتها تعجب می کنم !!!
خلاصه اینکه ببردیمش بیمارستان آراد اونجا ازش خون گرفتن .... البته هممون رو بیرون کردن و اینقدر گریه کرد که نگو ... آهان بذارین اول بگم که آئین خیلی خیلی بچه آروم و بی سر وصدایی هستش ... به جز شب اول که با گریه از خواب بیدار می شد ... دیگه یادم نمیاد که شبها با گریه یا جیغ از خواب بیدار شه .... کلا فقط اگه خیلی گرسنه باشه گریه می کنه .... و خلاصه اینکه کلی هم خواب آلو تشریف دارن و همش می خوابه ...
با توجه به این اطلاعات وقتی که گریه می کنه دیگه آدم دلش ضعف می ره براش ...
خلاصه سه شنبه ازش خون گرفتن و عددش 14.5 بود که خدا رو شکر بیمارستا نگهش نداشتن و گفتن فردا دوباره بیاد آزمایش و چهارشنبه عددش شده بود 14.8 که باز هم نگهش نداشتن ... البته این بیمارستان آراد خیلی در این زمینه پولکی بازی در نیاورد و نگه نداشت وگرنه دوستم می گفت که بیمارستان آتیه همین عددها رو نگه داشته .
راستی در مورد شب اول در بیمارستان بگم براتون ... من که با کلی درد خوابیده بودم و مامانم هم پیشم بود ...آئین هم اونجا بود ... ولی شب شروع کرد به گریه کردن ... آخه گرسنه اش بود طفلکی و پرتاره اومد گفتش که من می برمش عوضش کنم ... حالا مگه عوض کردن چه قدر طول می کشه ؟!؟! من که از خستگی و درد خوابم می برد ولی دو دقیقه یه بار بیدار می شدم ... ساعت رو نگاه می کردم و می دیدم که هنوز نیاوردنش ... جون هم نداشتم که بلند مامانم رو صدا کنم که بیدار شه ... هر چی هم مامانم رو صدا می کردم بیدار نمی شد ...خلاصه اینکه فکر کنم نیم ساعت تا سه ربع طول کشید که آئین رو آوردن و بچه خواب خواب بود ... از این موضوع بیشتر اعصابم خورد شد ... گفتم لابد بهش دوا اینا دادن یا آب قندی چیزی دادن که اینطوری خوابیده ... خلاصه اینکه تصمیم گرفتم که فرداش مرخص شم ... آخه دکترم گفته بود که اگه بتونی راه بری قشنگ مرخصت می کنم ...
ولی من تصمیم گرفته بودم که حتما مرخص شم ... چون تو بیمارستان شب اول خیلی سخته ...همش پرستارها میان هی یه چیزهایی می زنن .... اصلا آدم نمی تونه درست حسابی بخوابه ... فقط یه چیزی که تو این بیمارستان منو خیلی زجر داد این بود که به سختی یه مسکن به من می زدن ...
من هم تو درد صبورم و وقتی می گم که فلان جام درد می کنه که دیگه تحملم تموم شده باشه و واقعا قبلش که کم درد بکنه هیچی نمی گم و این موضوع حسابی به ضررم بود چون من دیگه دردم که به اوج می رسید صدام در میومد ...اون وقت این پرستارها فکر می کردن که من تازه دردم گرفته هی می گفتن یه کم تحمل کن ... صبح که ساعت 6 پاشده بودم به مامانم گفتم که من دارم دیگه از درد می میرم بگو بیام مسکن بزنن ولی اونا گفته بودن که نه ...ما می خوایم راهش ببریم و این مسکن ها رو اگه بزنیم دیگه نمی تونه راه بره و سختش می شه ... خلاصه من هی تحمل کردم تا ساعت حدودا 9 که اومدن منو راه ببرن ... راستش راه بردن دفعه اول زجر تمام دنیا بود اینقدر درد داشت ... ولی با اون همه درد من می خواستم که صاف راه برم و فقط سعی می کردم خودم رو صاف کنم ... خلاصه با هزار تا آه و ناله رفتم تا دستشویی ولی دیگه وقتی اومدم رو تخت از درد به خودم می پیچیدم و خیلی خیلی درد داشتم .... بالاخره بهم مسکن زدن .... و من بیهوش شدم و همینطور به خودم می پیچیدم ... دکتر هم یه ساعت بعدش اومد پیشم و گفت که تو با این همه درد مرخص نمی شی ولی اگه دیدی تا دو ساعت دیگه بهتر شدی بهم خبر بده ....
خداییش دکترم خیلی دکتر خوبی بود و من واقعا ازش راضی بودم و خیلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که دکترم رو به موقع عوض کردم ...
خلاصه بعد از رفتن دکتر من یه ساعت همشینطوری بیهوش افتادم ولی وقتی که یه کم مسکنها اثر کردش ... گفتم هر طور شده باید خودم راه برم تا مرخصم کنه ... با کمک مامانم پاشدم و رفتم دستشویی . مامانم تا یه دقیقه رفت بیرون اومدن پرستارها آئین رو بردن منم که نمی خواستم دوباره ببرن بهش چیز میز بدن بخوره ... گفتم با خودم که برم قسمت نوزادان و خودم تنهایی راه افتادم و رفتم ...... راست می گن که هر چقدر زودتر راه بری زودتر خوب می شی ... من از همون روز شروع کردم به راه رفتن و حتی یک بار هم نذاشتم کسی دستم رو بگیره .... نمی گم کار آسونی بودا .... راستش خیلی خیلی خیلی هم درد داشت و هم اینکه سخت بود ولی درد زیادش بیشتر موقع نشستن پا شدن هستش و موقعی که می خوای صاف راه بری و البته صد در صد بخیه های دکترم هم خیلی خوب زده شده بود ....
به هر حال همون راه رفتنم باعث شد که به پرستارها بگم که به دکتر بگین من می خوام مرخص شم و خدا رو شکر دکتر مرخصم کرد ...
حدودا ساعت 3 بودش که ما از بیمارستان اومدیم ... من و مامانم و بابایی وآئین .... اول رفتیم خونه خودمون ... آخه بابایی همش می گفت دلم می خواد اول وارد خونه خودمون بشیم ... خلاصه از چاله چوله های خیابونا که بگذریم رسیدیدیم خونمون و در رو که باز کردیم من یه کادوی خیلی با حال داشتم که اصلا فکرشم نمی کردم .... اینقدر ذوق کردم که نگو ولی خوب بدیش اینه که آدم اون موقع حتی نمی تونه از ته دل بخنده چون بخیه ها بدجوری درد می گیره ... خلاصه اینکه دست بابایی درد نکنه با این سورپریزش ... اینقدر از این کادوش خوشم اومد که نگو ... خیلی ذوق کردم .... بازم دستت درد نکنه بابایی ...
بعدش دیگه از اونجا اومدیم خونه مامانم اینا ... و هنوز هم اینجاییم ...
بازم این پست شد راجع به خودم !!!
خوب بذارین از آئین بگم .... بچه ام خیلی آقا هستش و اصلا گریه ای نیستش ... و کلی هم خواب آلو هستش تا حدی که اولا باباییش می گفت شاید تو این مسکن ها رو می خوری این اینقدر می خوابه !!!
این آئین کوچولوی ما همش دستاش رو باز می کنه به جای اینکه مشت کنه و به قول مامان بزرگش آخه بچه ام دست و دل بازه جدیدا یعنی از روز نهم خیلی خنده رو تر شده و خنده هاش که قبلا فقط یه وری بود یعنی با یه ور دهنش بود دیگه دو طرفه شده ...
وقتی باهاش حرف می زنیم با دقت گوش می کنه و زبونش رو در میاره ....
روز اولی که آورده بودیمش خونه وقتی بقل مامان مریمش بود و من از پشت سر صداش کردم سریع چشماشو به بالا سوق داده و معلومه که مامانشو می شناسه .... قربونش برم
دیروز یعنی روز نهم وقتی خاله و مامان بزرگش بردنش حموم نافش افتاد ..
شنبه یعنی پریروز مامانش رفت بخیه هاشو کشید .
شنبه یعنی روز هشتمش وقتی گذاسته بودمش رو جای تعویض پارکش که مامانم بیاد عوضش کنه روی دست راستش اومد و من خیلی از این کارش تعجب کردم و یه بار دیگه هم این کارو کرد
کلا با لباش کلی ادا در میاره و دستاش رو هم موقع شیر خودن به هم گره می کنه ... انگار داره تفکر می کنه ...
امروز صبح برای اولین بار من دیدم که به جای خوردن شیریهو دستش (یعنی انگشت سبابه اش) رفت تو دهنش و با چه ملچ مولوچی شروع به خوردنش کرد ... تا حالا فقط خوردن مچ دستش رو دیده بودم ...
هر لحظه شبیه یکی هستش ... ولی به نظر من شبیه باباشه بیشتر تا شبیه من ...
ما خیلی اذیتش می کنیم !!! برای از بین رفتن زردیش دکتر گفته باید خیلی شیر بخوره و بیدارش کنین و بهش شیر بدین ولی بیدار کردنش هم که کار حضرت فیله .... الهی بمیرم یه بار با خاله اش دم گوشش آهنگ "جیمبو" اون کارتنه که هواپیما بود رو گذاشیم تا بیدار شه ولی الهی بمیرم آخر آهنگه جیمبو می خوره به یه جایی و کلی صدای شکستنی میاد به آخرش که رسید یه متر پرید بچه ام .... خلاصه اینکه باباش هم متخصص در بیدار کردنش هستش ...اینقدر اینور اونورش می کنه تا پا شه ولی خوب تا وقتی گرسنه نباشه حتی اگه پا شه هم شیر نمی خوره ... به قول باباش انگار کلمه شیر رو می دونه یعنی چی !!! تا می گیم شیر زبونشو در میاره !!!
از حموم رفتن خوشش میاد و وقتی پاهاشو می شوریم صداش در نمیاد ...
وقتی صدای سشوار میاد حسابی گوش می کنه ...
حالا این عکس از دستش که همش باز میکنه

اینم از اداهایی که با لباش در میاره


نوشته شده توسط نی نی گولو در دوشنبه 9 مهر 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: