تبلیغات
نی نی گولو - یک ماهگیه آئین
Lilypie 2nd Birthday Ticker

یک ماهگیه آئین

سلام به همه دوستای عزیزم

مرسی که تولد و سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفتین , با اینکه امسال من و بابایی هیچ جا برای این دو مناسبت نتونستیم بریم .. البته امسال هم پنجمین سالگرد ازدواجمون بود و 26 امین سالگرد تولدم ...

خوب من نرسیدم دیروز که یک ماهگی آئین بود بیام ... آخه باز دوباره مریض بودم ... از چهارشنبه هفته پیش همش تب و لرز می کردم و آخر سر شنبه دیگه حسابی حالم بد بود و مامانم بنده خدا همش پیشم بود ...

آخه جمعه شب هم آئین رو بردیم حموم و من بدتر شدم .. آخه من تو حموم می شینم رو زمین و ابرحمومش رو می ذارم رو پام و آئین رو می ذارم اون رو .... و این رو زمین نشستن کار دستم داد و حسابی منو مریض کرد .... منم هنوز می ترسم از وان براش استفاده کنم .

 البته بابایی هم از شنبه رفته بود ماموریت و دیروز اومد ... منم دیروز صبح یک کم تازه راه افتادم و دیدم تا مامانم هست رفتم بعد از عمری از خونه بیرون و رفتم آرایشگاه ... البته دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ...

آخه قبلا آئین خیلی بهتر می خوابید ولی الان خواباش خیلی کوتاه شده ... و سریع از خواب می پره و نق می زنه ... فکر کنم بچه ام رو چشم زدم اینقدر گفتم خوب می خوابه و اذیت نمی کنه !!

چهارشنبه هفته پیش که من روز اول مریضیم بود که دیگه آئین کولاک کرد ... من از ساعت 1 تا ساعت 6 بعداز ظهر داشتم راه می بردمش .... هر کاریش می کردم آروم نمی شد که نمی شد .... منم یه سردرد وحشتناکی شده بودم و دست و پام هم به شدت درد می کرد ولی فکر می کردم اینقدر آئین رو راه برم این طوری شدم ... حتی رو کریرش هم نمی موند ...

خلاصه ساعت یه ربع به 6 باباش اومد و من فقط نیم ساعت وقت داشتم چون قرار بود ساعت 6:15 معلمم بیاد ... تا رفتم یه دقیقه دراز بکشم معلمم هم اومد یعنی دقیقا یه ربع به 6 .... نیم ساعت هم اون بود و وقتی رفتش ... من به صورت یک جنازه متحرک رفتم رو تخت افتادم و دیدم که حسابی تب دارم ... خلاصه اون شب آئین تا ساعت 9 هم نخوابید ولی خوب شبش خوب خوابید ....

خلاصه از چهارشنبه من مریضم ...

آئین تقریبا یک شب در میون 2 تا 3 ساعت شب زنده داری داره .... تصمیم گرفتم که دیگه شیها عوضش نکنم ... دیشب که عوضش نکردم تا ساعت 6:30 صبح ... شب هم بیدار نشد ...

الان هم بیداره واسه خودش داره بالا سرشو نگاه می کنه ... همیشه گردنشو اینقدر کج می کنه و بالاترین نقطه ممکن در طرف راستشو نگاه می کنه ....

واقعا بچه ها چقدر پاک و معصومند و واقعا چه چیزهایی رو می بینند ؟!؟!؟! ای کاش می تونستن از همون اول حرف بزنن و بگن که چی می بینن .... مگه نه !؟!؟

می گن بچه ها که به دنیا میان تمام رازهای دنیا رو می دونن و تا میان دهنشونو باز کنن که رازها رو برای مامانشون بگن یه فرشته میاد و دست می ذاره رو لباشون و می گه هییییسسسسسسسسس و بالای لباشون اون موقع فرو می ره (منظورم بین بینی و لب هستش )  چه داستانهای قشنگی نه ؟!؟!؟

آئین یه صدایی هم از خودش در میاره بعضی وقتها .... شبیه حرف زدن ....

یه بار من دراز کشیده بودم و خواهرم هم همینطور و آئین هم وسط ما بود و بیدار بود و داشت منو نگاه می کرد .... البته من حواسم بهش نبود .... خواهرم گفت چه احساسی داری وقتی اینطوری نگات می کنه تو هر جا می ری اون با نگاهش دنبالت می کنه .... اون موقع فقط جا خوردم از حرفش و نتونستم احساسمو بگم ولی الان می تونم بگم که به جز اینکه احساس خیلی خوبی بهم دست میده , یه احساس مسئولیت شدید هم می کنم .....یعنی هر کاری من بکنم اون یاد می گیره ...

یه بار من خیلی ناراحت بودم ...یادم نیست سر چی بود .... داشتم آئین رو عوض می کردم ... هیچ وقت نگاهش یادم نمی ره .... انگار که می خواست بهم دل داری بده .... و اون موقع اولین باری بود که اون صدایی که می گم بعضی وقتها از خودش در میاره رو درآورد .... و با من حرف زد ... اون موقع هستش که تمام غمهای دنیا از تو دل آدم می ره ... آخه عاشقتم عزیزم ... خوشگلم ...

من کلا با این نظریه که می گن بچه ها نمی فهمن مخالفم و معتقدم خیلی خیلی بیشتر ما بزرگترها می فهمن و همه چیز رو عمق و باطنش رو می بینن ... ولی هر قدر بزرگتر ( و در واقع کوچکتر ) می شن کمتر می فهمن و اون هم تقصیر آدمهای دور و برشون هستش که یه چیزهایی رو دیکته می کنن بهشون ... یه چیزهای غلط رو ... مثلا اینکه تاریکی ترسناکه ... مثلا اینکه جن ترسناکه ... مثلا اینکه چه جوری دروغ بگن ... و همه چیزهای بد رو .... و تمام اینها باعث می شه که چشمشون بسته بشه ...

من خیلی حرصم می گیره از حرفهای زیر ... اینا رو شنیدم تو این چند وقت که می گما ....

مثلا بچه ها تو خواب می خندن یا اینکه یهو می ترسن .... بعد مثلا می گن که شیطون بازیش می ده !!!!

یا اینکه وقتی می ترسن می گن که بچه ها چون جن ها رو می بینن وقتی می ترسن یعنی جنها دارن اذیتشون می کنن ....

من که همش با این جور آدمها مشغول بحث کردنم ...

حالا بگذریم .... به هر حال بچه ها خیلی بیشتر از ماها می فهمن به نظر من

راستی یه چیز جالب ... دقت به نفس کشیدن بچه ها کردین !؟! می بینین موقع نفس کشیدن شکمشون بالا پایین می ره ... می دونین که این روش درست نفس کشیدنه ؟!!؟؟ و اگه بخواین انرژیهای اطراف رو بگیرین باید اینطوری نفس بکشین ؟!؟!

وقتی می رفتم یوگا همیشه بهمون می گفت که اینطوری نفس بکشین .... ولی همه ما از اول اینطوری نفس می کشیدیم ... مگه نه ؟!؟!؟ ولی یادمون رفته !!! چرا !؟!؟!؟ واقعا دلم می خواد ببینم آئین از کینفس کشیدنش یادش می ره و اینقدر سطحی و احمقانه مثل من نفس می کشه !!!

خوب خیلی حرف زدم ... همیشه فکر می کردم بچه یک ماهه کلی بزرگ شده ولی آئین هنوز خیلی کوچولو هستش ...

راستی من جمعه 40 نفر مهمون دارم ... به خاطر همین هم نمی رسم بهتون سر بزنم ... انشاالله بعد از مهونی

مرسی از مهربونیاتون

بای بای

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 1 آبان 1386 و ساعت 08:10 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: