تبلیغات
نی نی گولو - خرابکاری
Lilypie 2nd Birthday Ticker

خرابکاری

سلام ....

اگه بدونین من و بابایی چه خرابکاری کردیم ... راستش این کارمون رو به هیچ کس هم نمی تونم بگم وگرنه کله مون رو می کنن ...

من و بابایی پنج شنبه آئین رو بردیم حموم ... من همیشه می شورمش و بابایی هم شیر رو نگه می داره ...

من می شینم کف حموم و آیین رو می ذارم رو ابر حموم روی پام و موقع خشک کردنش هم می ذارمش روی وانش که جای خشک کردن داره ...

داشتیم خشکش می کردیم که من به بابایی گفتم که تو آستین های  سرهمی اش رو تنش کن تا من شلوارشو می پوشم ... خلاصه یهو نمی دونم چی شد که لیز خورد ... ما هم زیادی به دیوار چسبیده بودیم ... خلاصه سر آیین خورد به وانش و یه کم هم به دیوار حموم ... راستش نمی دونم که به دیوار خورد یا نه ... ولی حتما کشیده که شد ولی اصلا نمی دونم که چی شد ... خلاصه آئین شروع به گریه کرد ... البته از گریه اش معلوم بود که خیلی دردش نیومده ولی من که همونطوری مونده بودم و شوک شده بودم و باباش هم فقط بقلش کرده بود و هی می گفت چیزی نیست و می گفت ترسیده ... خلاصه اینکه آئین آروم شده بود ولی ما اینقدر ترسیده بودیم هنوز همونطوری بودیم ...

حالا من همش خدا خدا می کردم که سرش آروم خورده باشه و باباش هم سر خودش رو می زد به دیوار تا ببینه چقدر درد داره ... خلاصه اینکه خیلی بد بود ....

دیگه اینقدر حالم بد شده بود که از حموم که اومدیم بیرون بابایی برام آب قند آورد ... خلاصه اینکه از ترسمون از پنج شنبه هفته پیش تا امروز که سه شنبه هستش بچه رو حموم نبردیم ....

 حالا از خرابکاریمون بگذریم ...

از کارهای آئین بگم براتون ... فردا آئین دو ماهش می شه و باید ببریمش واکسن بزنه ...

قابل توجه که دکتر آئین شوهر خواهر بابایی هستش و البته متخصص کودکان هست ولی مطب نداره و ما آئین رو می بریم خونشون وزن و اینا می کنه ... ولی خوب بدیش اینه که واکسن رو باید ببریم مراکز درمانی بزنیم ...

دو شب من و آئین خونه بابام بودیم و بابایی هم ماموریت رفته بود ... خلاصه اونجا آیین آبروداری کرد و شب رو خوب خوابید و فقط یک بار بیدار شد ... دیشب هم که اومدیم خونمون هم تقریبا خوب خوابید ...

امیدوارم که دیگه خوابش تنظیم شه ...

راستش من خیلی مطمئن نبودم که وقتی برای آئین dvd  می ذارم تلویزیون رو نگاه می کنه یا نه ولی یه بار بقلش کردم و جلوی تلویزیون راه رفتم دیدم بله چشمش فقط بر می گرده به طرف تلویزیون و حسابی برنامشو نگاه می کنه ...

هنوز هم عاشق این زمین بازی اش هستش و وقتی می ذارمش توش نیم ساعت فقط خیره می شه و حسابی دید می زنه ...

کلا خنده هاش خیلی بیشتر شده

راستی این دو روز که خونه مامانم اینا بودیم من و آیین تو اتاق خاله بودیم ... و آئین خان دو بار اونجا جیش کردن به وسایل خاله ... نمی دونم چرا هر دفعه ما می ریم تو اتاق خاله این کارا رو می کنه !!! 

آهان راستی آئین اصلا خوشش نمیاد که یه جوری بقلش کنیم که هیچی رو نبینه ... یا باید سرش رو شونمون باشه که بتونه دید بزنه یا باید پشتش به ما باشه یا دمرو رو دستمون و گرنه اصلا نمی مونه ... خلاصه اینکه کلی فضوله بچه ام ...

آئین یه اسب داره که شیهه می کشه و راه می ره و اونم عاشقشه و وقتی که شیهه می کشه زل می زنه بهش

وقتی عوضش می کنم همش سرشو به اینطرف اونطرف تکون می ده البته این کارو از وقتی خیلی کوچک بود می کرد

وقتی شیر می خوره جدیدا وسطش بر می گرده و کلی تو چشمای من زل می زنه و من هم باهاش حرف می زنم ... انگار تشکر می کنه  

اگه خوابش بیاد و ندونه که چی کار کنه با چنان صبانیتی شیر می خوره که نگو کلی نق نق می کنه و دستهای گره کردشو می کشه بالا انگار می خواد از من بره بالا و گریه می کنه ... اون موقع هست که باید بی خیال شم و بلند شم راهش ببرم ...

یه بار اومدم بهش پستونک بدم ... هر کاری کردم نگرفت ... ولی عوضش بدجوری دستاشو می خوره

یه چیز دیگه که حرف خودمه ... من الان 7 کیلو اضافه وزن دارم و هیچ کدوم از لباسهام اندازه ام نمی شه و هیچ شلواری هم نمی تونم بپوشم ولی اصلا وقت نمی کنم هم برم بیرون بخرم ... تازه از این 7 کیلو فکر کنم 5 کیلوش تو شکممه ...

می خوام برم کلاس ورزشی چیزی ولی نمی دونم آئین رو چی کار کنم ... خلاصه اینکه بدجوری حرص می خورم از این موضوع

خیلی خوب خیلی حرف زدم ...

امیدوارم همه نی نی ها خوب وسلامت باشن و ماماناشون هم همینطور


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 29 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: