تبلیغات
نی نی گولو - مریضی آئین
Lilypie 2nd Birthday Ticker

مریضی آئین

سلام به همه مامانهای مهربون و نی نی گولوهای خوشگل

خوب این هفته خیلی هفته شلوغی بود برای من ... همش کار داشتم ...همش این ور اونور بودم و خلاصه اصلا نتونستم بیام تو وب ...

حالا بذارین براتون از اول بگم ... چهارشنبه که آئین رو بردیم واکسن بعدش هم تب کرد تا پنج شنبه تب داشت البته قطره هم می خورد ولی تب داشت و همش  خواب بود ... البته تا می ذاشتمش زمین بیدار می شد و بیشترش تو بقل من خوابیده بود ....

جمعه که رفتیم شب هفت شوهر عمه ام تو بهشت زهرا ... مجبور شدیم آئین رو هم ببریم ... آخه چی کارش می کردم !؟!؟!؟ گفتیم می ذاریمش تو ماشین و یکیمون پیشش می مونه و اون یکی می ره و دوباره جامون رو عوض می کنیم .... خلاصه بهشت زهرا رفتن که می دونین چه جوریه همه می خوان برن کل فامیل رو ببینن !!! هی این در ماشین رو باز کردیم هی بستیم هی باز کردیم هی بستیم هی باز کردیم هی بستیم ... آخرش چی شد !؟!؟! آئین سرما خورد ... تب کرد ... 1.5 درجه تب کرد ... اینقدر بچه ام مظلوم شده بود که نگو ... همش ناله می کرد ....خواب بودا ولی تو خواب همش ناله می کرد ... منم که حساس می نشستم بالا سرش گریه می کردم !!! خلاصه شنبه آئین تب داشت .... حالا از اونطرف هم باباش می خواست یکشنبه بره دوبی برای نمایشگاه ساختمان .

خلاصه من فکر می کردم که فقط من حساسم !!! بعد دیدم که نخیر بابایی هم حساس تر از منه !! از پای تلفن که هی می گفت می خوای من نرم دوبی فردا ... منم می گفتم نه بابا چیزیش نیست که !!! حالا خودم گریه ام گرفته بودا !!! می بینین چقدر لوسم !!

خلاصه وقتی هم که اومد خونه و اون ناله کردنای آئین رو دید فقط کم مونده بود گریه کنه !!!

راستی آئین همش اوهو اوهو سرفه هم می کرد ... طفلی کوچولو

آئین یکشنبه هم یه کم تب داشت ولی خوب شد .... ما هم از یکشنبه اومدیم خونه مامانم و چترمون رو باز کردیم !!

اینجا هم که من هی آئین رو گذاشتم و رفتم به کارهام رسیدم .. از آرایشگاه رفتن و دندونپزشکی گرفته  تا خریدن جالباسی !!!

آخه صد روزه همه رو دیوونه کردم به هر کی می رسم می گم من جالباسی می خوام ... آخه لباس زمستونی هامون رو درآوردم و دیگه جالباسی نداشتیم .... خلاصه بالاخره این کارو کردم .......

حالا امروز هم که گلوم و بدنم درد می کنه ..خدا بخیر کنه !!

حالا از این حرفها بگذریم بابایی فردا شب میادش ... البته پای تلفن می گفت که دوبی خیلی شلوغ شده و کلی ترافیکه و همه چیز هم گرونه ... البته دوبی که همیشه گرون بود !! حالا ببینیم برای فینگیلی چی سوغاتی میاره ...بیشتر از اینکه دلم بخواد سوغاتی های خودم رو ببینم دلم می خواد سوغاتی های فینگیلی رو ببینم !!! راستی بابایی می گفت پنپرز اونجا 9000 تومن هستش ... آخه اینجا تا چند وقت پیش که 13000 تومن بود و الان که بیشتر جاها 14000 تومن هستش و مصرف آئین خان هم که حسابی بالاست ... به طور متوسط هفته ای یه بسته تموم می کنه !!

خوب حالا بریم سراغ کارهای آئین ... بچه ام کلی شیرین زبون شده ... جمعه هفته پیش یعنی دوم آذر آغون گفت ... البته مامانم می گه اینا آغون نیست ولی خوب کلا خیلی حرف می زنه و وقتی باهاش حرف می زنیم تا صبر کنیم که جواب بده اگه حالش خوب باشه یه صدایی شبیه آآآآآآآآآآ یا ققققققققق یا خخخخخخخخخخخخ یا آآآغغ از خودش در میاره ....

تب که کرده صورتش کلی لاغر شده ...

حسابی وسط شیر خوردن بازی بازی می کنه و می خنده ... و همش یقه منو می گیره ... یه بار که با دوتا دستاش دو تا گوشاشو گرفته بود و شیر می خورد ... خیلی بامزه بود ...

با بابام خیلی خوبه ... کلی باهاش حرف می زنه و دیروز بابام گرفته بودش جلوی آینه و باهاش حرف می زد .... مگه می شد بذاریش زمین !؟!؟ تا از جلوی آینه می رفت کنار گریه می کرد ...خلاصه این غنچه ما حسابی قلدر شده ...

اصلا خوشش نمیاد که بشینیم  و حتما وقتی بقلمونه باید راهش ببریم .... تازه حتما هم باید به صورت ایستاده نگهش داریم تا خوشش بیاد ...

تو خواب بعضی وقتها با صدا می خنده ... خیلی بامزس ...

تو بیداری وقتی می خواد بخنده کجکی می خنده و بعد اگه خیلی تحویل بگیره اون ور لبش رو هم به خنده تبدبل می کنه ....

از کلاه سر کردن خیلی بدش میاد .

جدیدا گریه الکی یاد گرفته و مثلا وقتایی که می خواد بقل باشه تا ببریمش طرف تخت و دولا شیم شروع می کنه به گریه با صدای بلند که معلومه که الکیه ... منم هی بهش می گم واسه من فیلم بازی نکن فینگیلی ولی بازم دلم نمیاد بذارمش زمین ...

راستی دکتر هم رفتیم ...

وزنش 5300 گرم  قدش 58.5 و دورسرش هم 39.5 بودش

 

کلا خیلی به همه چیز نگاه می کنه و وقتی خوابش بیاد اگه تکونش بدیم همینطوری سرشو اینور اونور می کنه ...

وقتی بقلش میکنم دستم درد می گیره ...آخه می گم که باید ایستاده نگهش داریم و اون هم اینقدر سرشو فشار می ده به عقب که دستم درد می گیره و یک عالمه به کمرش قوس میده و همش می خواد چیزهای پشت سرشو ببینه یا بالای سرش ...

عاشق چراغ هستش و نور و همش زل می زنه به لوستر ...

راستی دیروز یه کار جالب کرد ...من هیچ وقت آئین رو دمرو نمی ذارم .... یعنی راستش می ترسیدم بذارم ولی مامانم دیروز که من نبودم گذاشته بودش و بچه ام علاوه بر اینکه سرشو قشنگ نگه می داره با کلی زور زدن روی یه دستش خوابیده یعنی یه غلت زده ... و البته این هنرشو وقتی من هم اومدم یک بار به نمایش گذاشت ... خیلی بامزه بود

وای دیگه منم بدجوری دستم درد می کنه .... خدا کنه سرمای بدجور نخورده باشم ...برم یه کم بخوابم ...

فعلا بای بای


نوشته شده توسط نی نی گولو در سه شنبه 6 آذر 1386 و ساعت 03:11 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: