تبلیغات
نی نی گولو - سلام با کلی تاخیر
Lilypie 2nd Birthday Ticker

سلام با کلی تاخیر

سلام به همه دوستان خوبم و نی نی گولوهای خوشگلشون

خوب اینبار می خوام اول از خودم بگم که یه آدم شکم گنده به درد نخور شدم ... صد روزه که می خوام برم کلاس ورزش اسممو بنویسم بلکه این شکمم بره تو ... البته در اثر مریضی ام 1 کیلو کم کردم و اینقدر این موضوع خوشحالم کرد که حاضر بودم بازهم مریض شم به شرط کم کردن وزن ولی از اونجایی که اصلا دلم نمی خواد که آئین دوباره مریض شه ترجیح می دم کم کردن وزن رو بی خیال شم ...

خلاصه بهتون اینطوری بگم که بدجوری با خودم لج کرده بودم و در اوج بی لباسی نرفتم حتی یک شلوار برای خودم بخرم بلکه لباسهایم اندازه ام بشن ولی خوب این حرفها گفتن نداره بعد از دو ماه ونیم زجر کشیدن تصمیم گرفتم که بیشتر از این خودم رو عذاب ندم و برم زودتر برای خودم یه چیزایی بخرم ولی خوب حالا که تصمیمشو گرفتم وقت نمی کنم برم خرید ... راستش حموم هم وقت نمی کنم برم چه برسه به خرید !!! اخه صبح تا عصر که من و آئین تنهاییم که نمی تونم برم حموم ... باید وایسم تا بابایی بیاد تا بتونم برم حموم ...

الان هم که بیشتر ازدو هفته است که کلا همه ما مریض هستیم از خواهر و برادر و مامانم گرفته تا من و آئین .... در نتیجه نه اونا میان خونه ما و نه ما می تونیم بریم اونجا از ترس اینکه آئین نگیره ... خلاصه این وضعیت ما هستش ...

حالا من می خوام برم ایروبیک ثبت نام کنم تا ببینم یه کم این شکم گنده می ره تو یا نه .... دیگه اصلا خودم رو تو آینه نگاه نمی کنم .... 

خوب این تازه مشکل اولم بود و اما مسئله بعدی ... در مورد کارمه ... راستش اول که من باردار شده بودم بابایی می گفت که نباید بری سر کار و باید تو خونه بچه ات رو نگه داری ... بچه به هر حال مادر می خواد و نه کس دیگه ای ...

من که خودم کلا با مهدکودک گذاشتن مخالف بودم و می خواستم پیش مامانم بذارم ولی خوب مامانم هم کلا بهم گفت که من 2 یا سه روز بیشتر نمی تونم نگه دارم .... اصلا بچه گناه داره ... و از اونجایی که یه بار برادرم که خودش یه مدتی پیش مامان بزرگم می ذاشتیمش گفت که خودت نگهش دار و پیش مامان بزرگ نذارش .... دیگه از این موضوع هم خیلی ناراحت شدم ....

البته مامان من خیلی جوونه و حوصله اش خیلی بیشتر از مامان بزرگم در زمان برادرمه ...

به هر حال ... من الان هم اصلا دلم نمیاد که بزرگ شدم آئین رو نبینم و کارهای جدیدشو که انجام می ده نبینم و مثلا مامانم بهم بگه فلان کارو می کنه ... دلم می خواد خودم همه کارهاشو ببینم و خودم تربیتش کنم ... دلم می خواد که خودم باهاش کار کنم و باهاش بازی کنم ... همه این چیزها رو خودم دلم می خواد ...

ولی از طرفی می ترسم از اینکه بعدا پشیمون شم از اینکه کارمو ول کردم ....آخه بدبختی برنامه نویسی هم اینه که اگه سر کار نری و خودتو به روز نکنی به هیچ دردی نمی خوری ... یعنی من اگه بخوام تا دو سالگی آئین سرکار نرم و بعدش برم ممکنه هیچ جا راهم ندن .... خلاصه که خسته شدم اینقدر به این دو تا موضوع فکر کردم ... ؟آخه بدبختی اش اینه که به نتیجه هم نمی رسم ...

حالا من که قبلا سر کار می رفتم و هیچ وقت نشده بود که غذا نداشته باشیم تو خونمون.... و همیشه هم یه کتابی برای خوندن داشتم ....و به کارهام می رسیدم

الان سه هفته است که یه کتاب تکراری رو شروع کردم به خوندن ولی تازه 200 صفحه خوندم .... راستش ازاینکه به هیج کار خودم نمی رسم خیلی عصبانیم ...

مثلا همین امروز ساعت 10:30 از خواب پا شدم ...البته امروز دیگه کولاک کردم ... آخه ائین هم دیشب کولاک کرد و اصلا نذاشت که من بخوابم ساعت 12:30 و 1:30 و 2:30 بیدار شد و شیر خورد و بعدش هم از ساعت 3 بیدار شد و هر هر می خندید به ریش من که نذاشته بخوابم .... خلاصه یک ساعت و شاید هم بیشتر اینطوری بیدار بود ... دیکه دوباره 6 بیدار شد و 7 تا 8:30 بیدار بود بعدش خوابیدم و یه بار 9 بیدار شد و بعدش دیگه 10:30 ...

الان هم بیداره و گذاشتمش رو تخت خودمون و داره سکسکه می کنه و با دوستش حرف می زنه ... آخه آئین یه دوست خیلی خوب و مهربون داره به اسم لامپ ... خلاصه با لوستر اتاق ما حسابی دوسته و کلی باهاش درد دل می کنه و حرف می زنه و می خنده ... کارهایی که به قول باباش برای ما نمی کنه ... اصلا هم فرقی نداره که این لامپ روش باشه یا خاموش در هر دو حالت عاشقشه ...

دیگه جدیدا وقتی سکسکه می کنه می ذارمش همینطوری رو تخت بمونه ...اینطوری انگار راحت تره ...

جدیدا به اسباب بازیهاش علاقه نشون می ده قبلا فقط زمین بازی اش رو دوست داشت ولی الان از همه اسباب بازیهاش خوشش میاد و کلی نگاهشون می کنه و خوشش میاد .... و حتی به نظر من دستشو به طرفشون دراز می کنه ولی فقط دستش بهشون می خوره ... حالا نمی دونم ارادیه یا نه ... البته به نظر من اردی این کارو می کنه ... آخه قبلا نمی کرد

بعضی وقتهات که ناله می کنه ... صدای پیشی درمیاره ...

خوب الان من بعد از یک ساعت اومدم ... الان آئین بقلمه و در حالت خواب داره شیر می خوره یا بهتر بگم پستونک می خوره ... داشت با لامپ حرف می زد که حرف زدنش تبدیل به ناله و صدای پیشی شد.. در این حالت یعنی منو بقل کنین ... و از اونجایی که من و بابایی با هم قرار گذاشتیم که دیگه در این حالت بقلش نکنیم چون به شدت بقلی شده ... من هم رفتم کنارش و با اسباب بازی سرشو گرم کردم ولی آخرش هم اینقدر ناله کرد و دست و پا زد که دلم نیومد و بقلش کردم و وقتی بقلش کردم اینقدر بهم با صدا خندید و کلی دلبری کرد ... این دفعه دومش بود که با صدا برام می خندید ... یکی دیشب بود که ساعت 3 شب بیدار شده بود و یکی هم الان .... خلاصه اینکه بلده چه جوری ما رو خر کنه تا بقلش کنیم ...

خدا پدر هر کس که کریر رو درست کرد و هر کس که یه کاری کرد که سوار اسکلت کالسکه بشه رو بیامرزه و گرنه من تا حالا دست درد گرفته بودم ... همش می ذارمش تو کریر و تو خونه راهش می برم البته بعضی وقتها اون تو نمی مونه ....

وقتایی که خوابش بیاد و بذاریمش تو کریر اولش گریه می کنه ولی تا حرکتش بدیم آروم می شه و شروع می کنه به خوردن دستش با حرص ... جالبیش اینجاست که بیشتر انگشت اشاره اش رو می خوره ... فرقی هم نداره که کدوم دستش باشه ....  اون یکی دستشم که نمی خوره می ذاره رو دسته کریر و حسابی لم می ده .... تازه شکمش رو هم می ده جلو حسابی ....

 

بعضی وقتها دستشو با چنان شدتی می زنه تو چشمش که اشکش در میاد و بعدش چشماشو تا مدتی محکم به هم فشار می ده ....

حالا یه موضوعی که منو نگران کرده اینه که داشتم لباسشو عوض می کردم دیدم رو بازوش (جای واکسن ب ث ژ که تو بیمارستان به بچه ها می زنن ) چرک کرده و کلی ازش چرک اومده بیرون .... آخه دو هفته پیش هم حسابی باد کرده بود و قرمز شده بود .... حالا امروز هم که اینطوری شده ...

یه چیزهایی شبیه ببب هم می گه ....حرفهاش هنوز هم آغون و آگا و آگو  و  قاقو و آغغغغغ و مممممممم اممممممم و از این چیزها هستش

حالا امروز که اینقدر دیر پا شدم نوشتنم گرفته ها ...

راستی موقع شیر خوردن هم اگه خوابش بیاد ذستشو می ذاره رو چشمش .... به جز وقت شیر خوردن همش دستشو می کنه تو موهاش فکر کنم شپشی چیزی پیدا کرده

ای بابا حالا که این همه نوشتم میهن بلاگ خطا می ده ...

خوب الان که دارم ادامه می دم دو روز بعد از نوشتن مطالب بالا هستش و من هنوز موفق نشدم که برم تو میهن بلاگ و پستم رو بذارم و امروز هم که تلفنمون قطعه ...

حالا بازم از کارهای آئین بگم که از دیروز تا حالا یهو یک عالمه پیشرفت کرده ... دیروز رفته بودیم خونه خاله ناهید من ... و اونجا این آئین خان حسابی دلبری کردش ... از ساعت 11 تا 3 که اونجا بودیم کلا نخوابید و فقط 10 دقیقه خوابید ... ولی با این حال همش یا داشت با لوستر حرف می زد یا با جغجغه اش که جدیدا خیلی خوشش میاد ازش و یا با تلویزیون حرف می زد ... راستی این کانال Baby Tv  هم خیلی خوبه ها ... من تازه دیروز فهمیدم ...

خلاصه اینکه دیروز عصر فقط از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر خوابید و بعدش هم بیدار بود و ما بردیمش حموم و باز هم بیدار بود ... البته جای هیچ مامانی خالی نباشه چون شب هم 4 بار بیدار شد و شیر خورد ....

نمی دونم چرا اینقدر کم خواب شده ... با اینکه دیشب اینقدر کم خوابیده بود ولی صبح هم که از 6:30 بیدار شده بود تاز ساعت 10:30 خوابید ... می خوام ببینم همه بچه ها یهو اینقدر کم خواب می شن !؟!؟!؟ یا اینکه آئین قبلا زیادی می خوابید ؟!!؟

حالا می خواستم پیشرفتهاشو از دیروز بگم .... اولا که این آقا کوچولوی ما از دیروز زده زیر آواز و ول نمی کنه .... البته آوازش آآآآ هستش  و با هر چیزی که گیر بیاره کلی آواز می خونه و بعضی وقتها آوازش تبدیل به ناله می شه ...

از دیروز جیغهایی که از روی شادی می کشه زیاد شده .... قبلا هر چند وقت یه بار یه جیغ اینطوری می کشید ولی امروز صبح کلی باهاش حرف می زدم جیغ می زد !!!

دیشب برای اولین بار من دیدم که در حین آواز مارش رو گرفت تو دستش و امروز هم چند بار اسباب بازیهای زمین بازی شو دادم دستش و اونم گرفتشون ...

حرف زدنش موقع شیر خوردن تقریبا 3 برابر شده و می شه گفت اگه حال داشته باشه و خوابش نیاد نصف وقت شیر خوردنشو به حرف زدن می گذرونه ...

از دیروز کلی آب دهنش آویزون شده  ...

وقتی اعصاب مصاب نداشته باشه سعی می کنه با غرغر انگشت اشاره اش رو بخوره ... 

همش مشغول پا زدنه و بعضی وقتها جفت پاشو می زنه ... یا اینکه پا دوچرخه می زنه ...

امروز دوباره دمرو گذاشتمش و باز هم خودشو برگردوند و فهمیدم که بچه ام یاد گرفته برگشتن روی یک دستشو .... نمی دونم به این کارش می گن غلت زدن  ؟!!؟  

پی نوشت : من این پست رو تقریبا 6 روز پیش نوشتم ولی تلفنمون قطع بود و تازه وصل شده در نتیجه از همین جا هم از همه دوستام که نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی می کنم

 

 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در دوشنبه 26 آذر 1386 و ساعت 08:12 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: