تبلیغات
نی نی گولو
Lilypie 2nd Birthday Ticker

سلام به همه دوستان خوبم

اول از هر چیزی بگم که می خوام کلی بنویسم ...اونقدر حرف دارم که نمی دونم از کجاش شروع کنم ... از خوبیهاش یا از بدیهاش ... از کارهای آئین بگم یا از کارهای خودم ... از دلشوره هام بگم یا از خوشحالیام ...از حس قشنگ مادری بگم یا از دلشوره های یک مادر  اصلا نمی دونم چی بگم و از کجا بگم

خوب از دیروز شروع می کنم ... دیروز یعنی روز عاشورا ما رفتیم خونه عمه آئین که آئین رو وزن کنیم ...

قد : 64 دور سر : 42 وزن : 6300

حتما همه تون فهمیدین که وزنش کمه Smiley... حدودا نیم کیلو و به نظر من نیم کیلو تو 6 کیلو خیلی زیاده ...

شوهر عمه آئین که در واقع دکترش هم هستش گفتش که باید براش غذای کمکی رو شروع کنین ... از شیره بادوم شروع کنین ... ولی از اون جایی که این آقای دکتر ما خیلی بیشتر شبیه دکترهای گیاهی می مونه تا دکترهای واقعی من که بهش گفتم الان بهش شیر خشک بدم یک وعده به جای غذا گفتش که نه نده ... حالا نمی دونم .. کلا این دکتر آئین با قرص و دوا و هر چیزی از این قبیل مخالفه و تا طرف نمی ره بهش قرص مرص نمی ده ... البته قابل توجه همه که من خیلی هم این کارشو قبول دارما ... چون دکترهای ایرانی تا تقی به توقی می خوره دویست جور دوا برای آدم می نویسن و بدتر آدم رو ضعیف می کنن

حالا این از حرف دکتر و حالا می ریم سراغ واکنش من نسبت به دادن غذای کمکی به آئین ...

در خانه عمه آئین خیلی خودم رو کنترل کردم که گریه نکردم ... نمی دونم چرا اینقدر بهم برخورد ... احساس کردم همه چیز بر ضد من و برنامه ریزی ام پیش رفت .... آخه من تا حالا به آئین حتی یک چیکه آب هم ندادم و عرق نعنا هم که همه به بچه ها می دن و می گن اشکال نداره ... با این همه دل دردهای آئین بهش ندادم و دلم می خواست که تا 6 ماهگی بهش هیچی ندم و فقط شیر خودم رو بدم ...

حالا شوهر عمه اش می گفت که احتمالا شیرت کمه و اون هم می خوره و دیگه نمی خواد حتما از دو تا سینه بهش بده هر دفعه .... ولی من همیشه احساس می کردم که شیرم خیلی خوب و حتی شاید خیلی هم زیاده .... و این موضوع هم خیلی ناراحتم کردش ...

حالا از اونطرف هم اونقدر عذاب وجدان کشیدم از دیشب و اونقدر به خودم فحش دادم که نگو و البته کلی هم گریه کردم ... ( قابل توجه همه که من کلا خیلی زود گریه ام می گیره و یه کم از این بابت لوسم ولی خوب به هر حال یک علتش هم بچه اول خانواده بودن و حساس بودنمه دیگه )

حالا علت عذاب وجدان : نبردن آئین به سونو گرافی

علت فحش دادن : این بود که آقاجون غلط کردم که آئین رو بردم پیش شوهر عمه اش دکتر .... بابا غلط کردمممممممممم به کی بگم ؟؟!!؟!؟!

همتون در جریانین که اون بار که دکتر به آئین سونوگرافی از مری معده روده و خلاصه هر چیزی که تو شکم این فینگیلی هستش داده بود من به باباش گفتم و اون هم از اونجایی که در بالا گفتم ( دکتر آئین کلا از سونوگرافی و ... بیزاره ) گفتش که واسه چی الکی بچه رو ببریم سونوگرافی این که چیزیش نیست اگه بهتر شد نمی بریمش ... و البته آئین بهتر شد و من هم کلا آدمی نیستم که صد بار یه چیز رو بگم تا طرف بگه باشه به خاطر اصرار من .... پس من هم زیاد اصرار نکردم ... گفتم حالا حتما همون کولیکه که شوهر عمه اش تشخیص داده و دکتر مدنی به خاطر وسواس زیاد این سونوها رو داده ...

حالا الان مثل چی پشیمونم که آخه دختر احمق این چه کاری بود که با بچه ات کردی ... نکنه رفلکس معده اش باشه و هر چی می خوره انگار نه انگار ... حالا امروز می خوام زنگ بزنم مطب دکتر مدنی و بپرسم که کجا ببرمش سونوگرافی ... تا براش وقت بگیرم ...

حالا براتون بگم که اصلا ما چرا آئین رو بردیم پیش شوهر عمه اش ( همونطوری که قبلا هم گفتم شوهر عمه اش مطب نداره و فقط تو بیمارستان کار می کنه و تو وزارت بهداشت ) در نتیجه خیلی بچه مریض ندیده پس تجربه اش زیاد نیست  ولی وقتی می خواستیم برای آئین دکتر انتخاب کنیم این اتفاقها افتاد

باباش از خواهرش پرسید که چه دکتریبریمش و اون هم گفته بود فکر کردین دکترها چی کار می کنن ؟!؟! یه قد و وزن می کنن دیگه ... بچه رو هر ماه باید ببرین دکتر کلی تو صف بنشینید تا نوبتتون بشه آخرشم هیچی به هیچی

از اون طرف پسرخاله ام به من سفارش در سفارش که صابره خر نشی بچه رو برداری ببری دکتر معروف ها ... دکتر بچه باید نزدیک خونه آدم باشه و یه دکتر خلوت باشه وگرنه هر ماه الکی الکی باید سه نفرتون علاف شین

نتیجه این شد که من دیدم طبق حرفهای دیگران کار خاصی که نداره الکی بچه رو ببریم تو مطب که کلی بچه مریض و سرما خورده با کلی ویروسهای مختلف هستن و کلی وقت تلف کنیم که چی بشه ... بهتره به حرف بزرگترها گوش کنم ... چه بهتر از اینکه بچه ام یه دکتر خصوصی داشته باشه و البته واقعا باید بگم که واقعا هم خیلی حسن داره ولی از وقتی آئین اینطوری گریه می کنه نمی دونم چرا اصلا نمی تونم به دکترش اعتماد کنم و دلم نمی خواد ببرمش پیش اون ... مخصوصا از وقتی که این می گه کولیکه و اون می گه احتمالا رفلکس معده اش هست ...

خلاصه اینکه تو بدمخمصه ای گیر افتادم ...

اگه دکتر غریبه بود آدم می رفت دوتا دکتر دیگه و اصلا پاشو تو دکتر قبلی نمی ذاشت ولی حالا که من هر هفته دکترشو می بینم و حتی اگه ببرمش سونوگرافی یا بهش به جای غذای کمکی یه چیز دیگه بدم می فهمه .... البته فهمیدنش مهم نیست ولی من نمی خوام دیگه برم پیش اون

حالا غذای کمکی رو چی کار کنم ؟؟ اصلا چرا آئین اینقدر وزنش کمه ؟؟؟ من که هیچ وقت فکرشم نمی کردم حتی یک درصد شیرم کم باشه

قبلا بعضی وقتها که مامانم می گفتش دیشب به خاطر فلان نگرانی که برات داشتم خوابم نبرد همش بهش می گفتم شما هم زیادی سخت می گیرینا شب بیدار موندن نداره که .... حالا خدا زد پس کله ام و دیشب از نگرانی و دلشوره از 3 تا 6 بیدار بودم و خوابم نمی برد ... حالا اگه شما منو از قبل می شناختین می فهمیدین که 3 ساعت بیداری در نصقفه شب برای آدم خواب آلویی مثل من یعنی چی ... همینقدر براتون بگم که هیچ چیزی باعث نمیشد که من از خوابم بزنم و همیشه هم مثل مرغ شبها زود می خوابیدم حتی سالی که کنکور داشتم هم یادم نمیاد حتی 5 دقیقه از خوابم به خاطر درس خوندن زده باشم

البته از وقتی که حس مادر شدن رو تجربه کردم حتی خوابم هم تغییر کرده ... حتی شبها قبل از اینکه آئین برای شیر خوردن پا شه خودم بیدار می شم بهش شیر می دم و این موضوع هم برام خیلی عجیبه

حالا از غم وغصه بگذریم ... میخوام براتون از دلبرکم بگم

امروز صبح بردیمش واکسن چهار ماهگی اش رو زدیم ...تو درمانگاه باباش پاشو گرفته بود و من دستشو تا واکسنشو بزنن ... باباش داشت واسش ادا درمیاورد و اون هم داشت می خندید تا اینکه خانمه آمپول رو توپاش زد بچه ام در حالت خنده یهو چشماش گرد شد و گریه شدیدی رو شروع کرد .... البته مدت زمان گریه اش خیلی کم بود ولی طفلکی شوکه شده بود ..

 ساعت 8:30 رسیدیم خونه و آئین هم همیشه تا 9 اینطورا می خوابه و امروز که 7 صبح بیدارش کرده بودیم حسابی خوابش میومد ... تو ماشین خوابیده بود و من در نهایت بی رحمی و جلادی به زور بیدارش کردم تا قطره استامینوفن بهش بدم و همین کار من حسابی کلافه اش کرد ... با کلی گریه این قطره رو بهش دادم ... بعدش یه کم شیر خورد و بع شروع کرد به سکسکه کردن ...

البته یه کار جلاد گونه دیگه ای هم که می کنم انه که موقع سکسکه کردن بهش مولتی ویتامینوشو که ازش متنفره می دم ... عوضش سکسکه اش خوب می شه ... آخه تا وقتی کوچیکتر بود زورم بهش می رسید و بهش شیر می دادم ولی الان دو ماهی هستش که وقتی سکسکه اش می گیره به هیچ وجه شیر نمی خوره و منم با بی رحمی هر چه تمامتر مولتی ویتامین بهش می دم ...

خلاصه دادن مولتی ویتامین همانا و بالا آوردن آئین همانا ... اونقدر استرس بهم وارد شد که نگو آخه خیلی بالا آورد و مثل آدم بزرگها که بالا میارن صدای اوق زدن می دن اون هم اونطوری شده بود و یک عالمه بالا آورد

و باز هم فحشها رو خودم به تنهایی نوش جان کردم که آخه مگه مرض داری همه چیزو که یهو به بچه نمی دن ... و خلاصه اینطوری

حالا دیگه مگه می خوابید تا ساعت 1 بیدار بود و همش گریه می کرد فکر کنم خیلی پاش درد گرفته بودش

همش هم بقلم بود و راش می بردم ولی حتی وقتی گریه نمی کرد هم با صدای بلند غر می زد

حالا از کارهایش بگم جدیدا به سخنرانیاش حرف "م " و "ب " اضافه شده

دو بار هم چیزی شبیه ماما گفتش که اونقدر من ذوق کردم که نگو ... باباشم می گفتش تو که نبودی همش می گفت بابا ... حسودی اش شده بود ...

قسمتی از خطابه آئین خان : آغغغغغغغغغغغغغو آگا گا مممم اوووووووو ما غغغغغغ بب اوووووووووووو  هممممم (ه با کسره )

کلی بچه ام سخنران شده

راستی براش ساعت 11 درجه گذاشتم تب نداشت ولی انگار الان تب کرده....

همیشه هم وقتی آئین رو واکسن می زنیم یه جوریه که مامانم نمی تونه بیاد پیشم ....امروز هم برادرم به شدت مریضه و مدرسه هم نرفته ... 

داشتم می گفتم  اگه زیر گلوشو بخوریم یا دلشو بخوریم یا باهاش دالی کنیم غش غش می کنه

از اونجایی که این بچه با یک مادر پدر کودک آزار مواجه شده که همش یه کاری می کنن تا سکته کنه و بعد بهش میخندن !!!

مثلا یکی از آزارهاشون اینه که می برنش جلوی آینه بعد می گن یکدو سه و یهو خودشونو می کشن پایین و از اونجایی که بچه خطر سقوط رو تجربه می کنه کلی می ترسه و دو تا دستاشو می بره بالا ... الهی بمیرم برات مامانی آخه نمی دونی چقدر قیافه ات خوردنی می شه .... ولی واقعا 5 6 بار بیشتر این کارو باهاش نکردیم ...

به قول مامانم "ببینم همین یه ذره گوشت این بچه رو هم می تونی آب کنی با این کارات ؟!؟ "

واقعا چقدر احساس بهتری دارم ... از وقتی این اتفاقات دیروز رو نوشتم حالم بهتر شد ... این وبلاگ هم خیلی چیز خوبیه ها و آدم کلی دوست جدید پیدا می کنه

حالا دیگه چند تا سوال دارم و قول می دم عرایضم رو به پایان برسونم هر چه سریعتر

اول اینکه  غذای کمکی رو معمولا با چی شروع می کنن !؟!؟

آیا هیچ کدون از شما مامانای خوب به علت کمبود شیر به بچه تون غذای کمکی دادن یا شیر خشک ؟!؟!؟

دکترهاتون چه جوری بهتون می گن که چی باید به بچه ها بدین ... برنامه غذایی دادن !؟!؟؟ مثلا روزی اینقدر قاشق فلان چیز ؟!!؟؟!

هیچ کدومتون تا حالا نی نی تون رو سونوگرافی کردین !؟!؟؟ نمی دونین کجا برای سونوگرافی خوبه !؟!؟

شما پیش چه دکتری بچه هاتون رو می برین !!؟!؟

ممنون می شم سوالاتمو جواب بدین

در آخر هم تولد بابای آئین رو بهش تبریک می گم و امیدوارم 100 ساله بشه ... البته ما هنوز براش تولد نگرفتیم آخه تولدش روز عاشورا بود ...

مرسی که به حرفهای یه مامان دلگیر و ناراحت گوش دادین

 

 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در یکشنبه 30 دی 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: