تبلیغات
نی نی گولو - آئین در ۵ ماه و ۵ روزگی
Lilypie 2nd Birthday Ticker

آئین در ۵ ماه و ۵ روزگی

سلام به همه شما دوستای خوبم

سونوگرافی

ما دیروز رفتیم سونوگرافی .... واقعا آرزو می کنم هیچ کسی پاش به این جور جاها باز نشه .... من که خیلی حالم بد شد .... اول که وارد شدیم اونجا اینقدر صدای گریه بچه میومد که من سریع کریر آئین رو دادم به مامانم تا بیرون نگهش داره و خودم رفتم تو ... آخه اینبار مامانم هم باهامون اومده بود و البته شوشو هم داشت ماشینو پارک می کردش ...

خلاصه اینکه وقتی رفتم تو صف ویزیت دادن دیم یه خانمه داره همش التماس می کنه به این منشیه که بهش وقت بده و می گه که منو از بیمارستان فرستادن اینجا ... اگه 5 ساعت هم بگین می شینم ولی به من امروز وقت بدین یا لاقل بگین کجا ببرمش سونوگرافی ... آخه این سونوگرافیه دکتر جنتی بود بقل بیمارستان کودکان تهران ... خلاصه منشیه هم هیچ رقمه کوتاه نمیومد تا خانمه گفت باور کنید خانم خیلی گرفتارم بچم هزار جور مشکل داره مشکل قلب داره مشکل اورولوژی داره انگشتش که اونطوریه و چند تا چیز دیگه ... منو می گی فقط با خودم می گفتم خدایا بهش صبر بده و همش تو دلم می گفتم خدایا شکرت که بچم سالمه و مشکلی نداره ... بالاخره منشیه رضایت داد و بهش یه وقت برای دو روز بعد بهش داد و بعد از خانمه ÷رسید چند وقتشه خانمه گفت یک ماه ... اینو که گفت قلب من اومد پایین واقعا بچه یک ماهه و این همه مشکلهای مختلف !؟!؟؟ حالا خانمه یه دختر بچه حدودا 4 ساله هم همراهش بود که تو صورتش پر از غم بود و سرشو کج کرده بود و به من نگاه می کرد ... من اول فکر می کردم همین بچه اش هست که براش می خواد وقت بگیره و همش ناراحت می شدم و می گفتم چرا جلوش اینقدر می گه هزار تا مشکل داره بعدا فهمیدم که این خواهرشه ... خلاصه وقت که بهش داد گفتش سر ساعت 3 اینجا باشین ... عکسهایی که باید ازش بگیریم همش باید تکرار شه ممکنه تا ساعت 7 طول بکشه عکس گرفتنش و ما هم تا 7 بیشتر نیستیم اگه بیشتر از 7 طول بکشه می فرستیمتون بیمارستان که ادامه عکسها رو بگیرن

....

خلاصه اینکه این از خون به جیگر ما شدن .... اصلا نمی تونم از فکرش بیام بیرون ... طفلی اون بچه یک ماهه ... طفلکی خواهرش که خودش خیلی کوچیک بود و طاقت این همه مشکلو نداشت و طفلکی مامانش که اینقدر صبور بود ... خدایا خودت مشکل همه رو حل کن

واقعا ازز دیشب همش با خودم می گم ما به خاطر هر یه نفسی که می کشیم و هر یه نفسی که بچه هامون می کشن باید خدا رو شکر کنیم که بهمون نعمت بزرگ سلامتی رو داده

حالا دست از غم و غصه بردارم و بگم که سونوی آئین چی شد .... ما رفتیم تو ماشین چون همونطور که گفتم اونجا خیلی شلوغ بود و تقریبا دوساعتی طول کشیدش ... آئین یه ربع مونده بود که نوبتش بشه تازه خوابید ... موقع سونو منو بیرون کردن ... گفتن دو نفر همراه بیشتر نمی شه باشه و مامانم هم منو بیرون کرد !!! خلاصه اینکه من فقط دیدم صدای گریه شدید آئین میاد ... منم رفتم تو و شوشو جون رو بیرون کردم تا ببینم چه بلایی سرش آوردن که اینقدر گریه می کنه آخه اون دفعه جیکش درنیومده بود ... وقتی رفتم تو دیدم همینطوری داره می لرزه و گریه می کنه ... قربونش برم دکتره هم که عین خیالش نبود و کار خودشو می کرد ... یه کم براش سروصدا ایجاد کردم آروم شد ... بعد فهمیدم بچه رو تا از خواب بیدار شده اون مایع سونو رو ریختن روش ... خوب ترسیده دیگه فکر کنین شما رو وقتی خوابین یه چیز یخ بمالن بهتون چه حالی بهتون دست می ده !؟!؟

تو جواب سونوش هم نوشته بود در هر کلیه یک سنگ دیده می شه و سایز هم ننوشته بود تا ما هم رفتیم از دکتره پرسیدیم که دفعه پیش بهمون سایز داده بود گفتش که برای زیر 2 میلی متر سایز نمی دن ... خلاصه ما هم کلی خوشحال شدیم که سنگهای آئین کوچیک شده و یکیش هم نیست و نابود شده ... خدایا شکرت ... به قول مامانم ایشاالله همه از دکتر با دل شاد بیان بیرون...

حالا فردا هم جواب آزمایشش رو می گیریم و باید ببریمش دکتر

آئین حسابی مامانی شده

قربونش برم که اینقدر لوس و مامانی شده ... الان حدودا دو هفته هستش که غریبی می کنه و می خواد بیاد بقل من ... البته چند روزه که حتی بعضی وقتها که بقل باباشه هم اگه منو ببینه که دارم رد می شم و بهش توجه نمی کنم چنان گریه ای می کنه که تا بقلش نکنم آروم نمی شه !!! همش می خواد بیاد بقل من .... به قول ریحانه جون که می گفت همیشه از بچه هایی که غریبی می کردن و می خواستن برن بقل مامانشون حرصم می گرفت ولی نمی دونستم که ماماناشون چه کیفی می کنن ... دقیقا منم مثل ریحانه جون بودم ولی الان ذوق می کنم که می خواد بیاد بقل من ... ولی از اینکه بعضی وقتها از بقل باباش هم می خواد بیاد بقل من ناراحت می شم چونکه اینطوری من هیچ کاری نمی تونم بکنم .... همش با خودم فکر میکنم آخه بچه هایی که اینقدر کوچولو هستن و همشون اینقدر به ماماناشون وابستن ... چه جوری ما مامانا می ذاریمشون پیش یکی دیگه و می ریم سر کار .... دیگه اصلا دلم نمی خواد برم سر کار ... از طرفی می دونم اگه برم سرکار دلم می خواد که همش برم ... خلاصه اینکه نمی دونم چی کار کنم ... ترجیح می دم کلا به این موضوع فکر نکنم ولی به هر حال مرخصی من داره تموم می شه و حدودا 20 روز دیگه بیشتر نمونده .... و من هنوز هم به طور جدی راجع به این مسئله تصمیم نگرفتم ...

ولی یه چیز دیگه هم هستش و اون اینه که من همش به این فکر می کردم که مرخصی ام خیلی وقت خوبیه از اول مهر تا آخر اسفند و عید هم میفته سرش و هفته دوم عید هم که شرکت تق ولقه و من نمی رم سر کار و بعد از 13 بدر می رم ولی الان فکر می کنم که خوب قراردادهای ما تا آخر اسفند بوده و من برای اینکه بتونم حقوق این چند ماهم رو بگیرم مثل اینکه باید حداقل تا سه ماه بعد از عید قرارداد داشته باشم .... حالا از اون طرف هم اگه نخوام برم دیگه سرکار مجبورم الکی قرارداد امضا کنم بعدش دو هفته بعدش بگم من نمیام !؟!؟!؟ خوب اینطوری که خیلی بده !! از طرفی هم قرادادهای ما رو معمولا خردادماه می دن !!! حالا چی کار کنم !؟!؟!؟

بگذریم

شیطون بلای من

همه می گن آئین از اون بچه شیطونا می شه ... حالا نمی دونم واقعا می شه یا نه ولی به نظر من هم خیلی شیطونه و از الان معلومه ... یادمه اولین نفر این حرفو در چهل روزگی آئین به من زد وقتی که باباش اونو بالای سرش گرفته بود و اون هم سفت خودشو نگه داشته بود و تکون نمی خورد و خانم پسرخاله ام گفت این از اون بچه شیطونها می شه حالا ببین من کی بهت گفتم و من دارم یواش یواش می فهمم که راست می گفته ... مثلا دیورز که رفته بودیم سونوگرافی یه بچه بود که فکر کنم اندازه آئین بود و سرشو گذاشته بود رو شونه مامانش و استراحت می کرد ولی من که فکر کردم دیدم یادم نمیاد حتی یک بار آئین اینطوری سرشو گذاشته باشه ... همش سرشو سیخ می کنه و اینور اونورو نگاه می کنه و همون حال همش لگدپرونی هم می کنه

به خاطر همین کاراش هم من تو مهمونی باهاش مشکل دارم چون هر وقت خوابش میاد و داره می میره از خواب هیچ کس باورش نمی شه که این خوابش میاد و همه می گن نه بابا خوابش نمیاد که ببین داره چه جوری نگاه می کنه چشماش بازه بازه ... و هر چی من بگم که نه ولی خوابش میاد هیچ کس باور نمی کنه در نتیجه هیچ کس نمی ذاره من بخوابونمش و همش باهاش حرف می زنن اونوقته که دیگه یواش یواش اون اخلاقش رو می شه و حسابی ناراحت می شه ...

هفته پیش رفته بودم خونه دوستم ... داشت از خواب می مرد ولی این دوستام هم باهاش بازی می کردن و اون هم اونقدر لگدپرونی کرد که دیگه هلاک شد از ساعت 12 که رفتم اونجا تا ساعت 6 چشم رو هم نذاشت و من فقط دیدم که همونطوری که رو زمینه دیگه پا نمی زنه و فقط زل زده به دوستم و چشماش همینطوری بازه بازم حاضر نبود چشمشو ببنده و منم تا گذاشتم تو کریرش خوابش برد ... قابل ذکره که سابقه نداره که اینطوری خوابش ببره همیشه باید کلی راش ببریم تا بخوابه

حرف زدنهاش

از دیشب که از سونوگرافی اومدیم یه چیز جدید یاد گرفته و همش اون کارو تکرار می کنه مثل اینکه خیلی خوشش اومده از این حرکت همش آب دهنشو باد می کنه به سمت بیرون و می گه ببببببببببببببب یا بببووووووو یا رررررررررر یا لللللللللللوووو

خلاصه اینکه واسه خودش حسابی حال می کنه

همش هم دوست داره یکی باهاش بازی کنه و از کارای تکراری هم اصلا خوشش نمیاد .... مثلا وقتی می ذارم تو تختش و آویز تختش رو براش روشن می کنم فقط یه بار خوشش میاد بعدش دیگه نگاشم نمی کنه در صورتیکه قبلا خیلی خوشش میومد ازش ولی الان بعد از یه خورده گوش دادن و نگاه کردن و تلاش برای گرفتنش دیگه خسته می شه و دنبال یه چیز دیگه می گرده ... راستی آئین سنجد هستش می دونین برای چی ؟؟!! چون وقتی می خنده عین اون می شه دهنشو تا جایی که جا داشته باشه باز می کنه .... متاسفانه عکسهای آئین تو لپ تاپ هستش و باباش هم همش اونو با خودش می بره سرکار به خاطر همینم ئمن نمی تونم الان عکس از خندش بذارم تا خودتون قضاوت کنین حالا بعدا می ذارم

همش دستشو می کنه تو موهاش و اونا رو پیچ می ده آخه نه این که بچم گیس بلنده همش خوشش میاد از این کار

راستی کامپیوتر ما هم ترکیده بود حالا بالاخره درستش کردیم

دیگه آئین هم تو زمین بازیشه و همش داره به من نگاه می کنه که برم برش دارم و باهاش بازی کنم

پس فعلا بای بای

پی نوشت : من هنوز این پست رو نتونستم بفرستم آخه نمی دونم چرا مودممون هم انگار ترکیده حالا باید بگم که جواب آزمایش آئین یکیش شنبه حاضر می شه در نتیجه ما هنوز دکتر نرفتیم و البته دیروز که 7 اسفند بود آئین غلت درست و حسابی زدش چند بار .

یه سوال اساسی هم داشتم همونطوری که گفتم آئین به شدت برای اومدن تو بقل من گریه می کنه می خوام ببینم این طبیعیه یا زیادی لوس شده !؟!؟! آخه هر روز داره این کارش بدتر می شه و تا من از دیدش برم کنار گریه می کنه !!! چی کارش کنم !؟!؟

راستی وقتی می خواد یه چیزی رو بگیره قیافش خیلی بامزه می شه لبهاشو به هم فشار می ده و لب پایینشو می ده جلو انگار که داره حرص می خوره تا اونو بگیره


نوشته شده توسط نی نی گولو در چهارشنبه 8 اسفند 1386 و ساعت 03:02 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: