تبلیغات
نی نی گولو - ما دیوونه ایم !!!!!!!
Lilypie 2nd Birthday Ticker

ما دیوونه ایم !!!!!!!

سلام بالاخره وقت شد تا بیام و بنویسم ... البته الانم همچین حالم خوب نیستش بدجوری سرما خوردم به مدت 3 روز خونه مامانم اینا تلپ بودم چون اصلا نمی تونستم تکون بخورم چند تا آمپول نوش جان کردم تا بهتر شدم الانم که در خدمت شما هستم هنوز گلودرد و سردرد و ضعف شدید دارم ولی دیگه تب ندارم ... خیلی وقته می خوام بیام بنویسم ولی نمی شه حالا علتهاشو بهتون می گم اولیش اینه که من و شوشو دیوونه ایم باور ندارین ؟!! گوش بدین ...

کی خونشو می فروشه ؟!؟!؟!ما

کی تو این گرونی خونشو می فروشه بدون این که خونه بخره ؟!؟!؟!؟ما

کدوم دیوونه ای خونه ای رو که با هزار تا بدبختی خریده و با چندجور وام و ... خریده می فروشه !؟!؟!؟ بازم ما

کدوم دیوونه ترتری خونه ای که فقط یک سال و چند ماهه خریده و بهاندازه کافی همه چیزش خوبه و اندازشه و هر کی میاد کلی از خونش خوشش میاد و خودشم عاشق این خونشه رو می فروشه ؟!!؟!؟؟ آفرین اون دیوونه تر تر ه هم خودمونیم

ما خونمون فروختیم !!! اونم فقط به خاطر یک چیز و اون هم طمع !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما خونمون رو فروختیم تا پولشو بدیم به پدر شوشو تا خونشون رو بسازن و بهمون یه خونه بزرگتر بدن و بعد اونو بفروشیم و صاحب یه خونه با 20 یا 30 متر اضافه متراژ بشیم .... البته فقط این یه کارو کردیم که گفتیم ما خونمون رو به شرط یک سال رهن می فروشیم و در نتیجه خودمون یک سال اینجا هستیم ولی خدا کنه پدرشوهرم اینها خونشون رو سریع بسازن .... ما یهو همه چیزمون رفت رو هوا اون از خونمون بعدشم کار شوشو اون که مهندس عمرانه و کلا از کارش می خواد بیاد بیرون و بره خونه باباش اینا رو بسازه که بلکه سریع تموم شه ولی همه چیز فقط پول می خواد و اون همون کلید حلال مشکلاته که پدر شوهرم هم یک قرون نداره در نتیجه ما و خواهر شوشو جان خونشون رو فروختن تا پول جواز مواز بدنو شروع کنن به خراب کردن ولی اگه تا چند ماه دیگه نتونن خونشونو پیش فروش کنن بدبخت می شیم !!!!

وای چه قدر از خونمون گفتم اینقدر حرف دارم که نمی دونم چی بگم

از جمعه هفته پیش تا حالا دو تا اسباب کشی داشتیم یکی مادرشوهرم اینا و یکی مامانم اینا و با اینکه من بچه کوچیک دارم ولی مثل عروس خوبا براشون روز اسباب کشی غذا درست کردم و با هم رفتیم اونجا و فرداش هم خونه مامانم بودیم و اونا چون اسباب کشیشون از یه طبقه به طبقه بالاشون بود دردسرش خیلی بیشتر بود چون هیچی رو بسته بندی نکرده بودن و همه رو من و خواهرم مثل حمالهای خوب بالا بردیم البته وسایل آشپزخونه و توی کمدها رو و منم که احساس پهلوونی بهم دست داده بود با آستین کوتاه رفته بودم و با اینکه صبح زود رفته بودم حموم ولی لباس آستین کوتاه هم پوشیده بودم و همین شد که تبم پایین نمیومد و هر چی استامینوفن و ... می خوردم همون 2 درجه تب بود در نتیجه روز یکشنبه که روز اسباب کشی بود به جای کمک من رفتم اونجا هوار شدم سرشون البته غذا رو هر جور بود درست کردم ولی بعدازظعرش دیگه رفتیم تلپ شدم ... بیچاره مامانم دیگه همه کارهای آئین رو می کرد و برای منم سوپ اینا درست می کرد و از این کارها شوشو جان هم که مشغول خراب کردن خونه پدر جان بودن و اینقدر دیر مید و زود می ره که یه هفته هست اصلا ندیدمش

.... خوب الان تصمیم گرفتم چون خیلی حرفام زیاد بود تو دو تا پست بنویسم تا شما هم فحشم ندین و نگین چقدر طولانی نوشتی Smiley

پست بعدی رو از کارهای آئین فینگیلی می نویسم

فعلا بای بای


نوشته شده توسط نی نی گولو در پنجشنبه 23 اسفند 1386 و ساعت 11:03 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: