تبلیغات
نی نی گولو - سلام عید همه مبارک
Lilypie 2nd Birthday Ticker

سلام عید همه مبارک

سلام به همه دوستای خوبم عیدتون مبارک باشه خوش گذشته به همتون !؟!؟!؟ خدا رو شکر ... Smiley

سال 86 هم گذشت کی باورش می شه که پارسال یه نی نی گولوی کوچولوی 4 ماهه تو دل من بود که همش دعا دعا می کردم سالم باشهSmiley

 کی فکرشو می کرد که  نی نی گولوی من پسره !؟!؟!؟ همه بهم می گفتن تو فقط بهت میاد که دختر داشته باشی و به جز شوشو که با اطمینان کامل می گفت و یه حسی تو وجود خودم که احساس می کردم بچه ام پسره و مامانم همه می گفتن دختره Smiley تازه خیلی ها هم بهم می گفتن بهت میاد که دوقلو هم داشته باشی !!!! Smiley

چقدر منتظر اومدنت بودم عزیزکم کوچولوی من خوشگل من .... چه سال پر انتظاری بود ... انتظار اومدن یه بیبی کوچولو انتظار دیدن روی ماهش ... انتظار کشیدن یه درد سخت به اسم زایمان ... انتظار انتظار انتظار Smiley

و هیچ انتظاری بهتر از این انتظارها برای من نبوده ...

خدایا ازت ممنونم که بهترین حس دنیا رو به من هدیه کردی ... حس قشنگ مادر شدن ... چقدر زیباست وقتی که اولین بار نی نی ات رو می بینی انگار یه گلوله عشق از تو آسمون میوفته تو قلبت ... عشقی که فقط مادر شدن می تونه این عشق رو بهت بده ... می خوای خودت نباشی و فقط بچه ات باشه .... خدایا ازت ممنونم به خاطر این همه حس قشنگ Smiley

حالا فکر کنین من از روز شنبه یعنی دیروز آئین رو گذاشتم خونه مامانم و اومدم سر کار ... نمی دونین چقدر دارم زجر می کشم ... نمی دونین چقدر ناراحتم ... Smileyهمونطوری هم که قبلا گفته بودم تصمیم گرفتم که نیام سر کار .... فقط فکر می کردم که باید یک ماه بیام تا بیمه پول این چند ماه رو بده ... حالا دیروز اومدم و ساعت 12 پرواز کردم به سمت خونه مامانم ... اونقدر با سرعت اومدم که وسط راه خودم ترسیدم گفتم حداقل اگه با ماشین خودمون بودم یه چیزی ولی نزدیک بود بزنم ماشین مامانم رو درب و داغون کنم .... Smiley

واما وقتی رسیدم خونه !!! ـآئین بقل خاله اش بود که شنبه ها نمی ره سرکار ... وقتی منو دید کلی دست و پا زد و اومد بقلم و شروع کرد به دهنشو باز کردن و هاها کردن یعنی که شیر میخواد ...Smiley الهی بمیرم وقتی خیلی گرسنه باشه این کارو می کنه ... بعدش که شیر خورد دیگه حالش جا اومد ...Smiley البته دیروز خیلی آقا بوده و گریه نکرده ولی از شیری که براش گذاشته بودم فقط 10 سی سی خورده بود ... اصلا شیشه نمی خوره دیگه واقعا اعصاب ندارم ...

حالا براتون از کارهاش بگم ... در ضمن خودتون رو آماده کنین چون که من الان بعد از یک ماه اومدم و می خوام حسابی سرتون رو درد بیارم !!

خوب از روز 28 اسفند شروع می کنم که آئین بیچاره رو بردیم واکسن زد ... بچه ام رو نتونستیم برای روز عید ببریم حموم می ترسم تا آخر سال چرکولک بمونه  به خاطر واکسنش

خدا رو شکر که واکسن رفت تا 6 ماه دیگه ...

  قبل از عید به آئین صبح و ظهر و شب فرنی یا حریره بادوم و یا پوره سیب زمینی می دادم ولی تو عید اصلا نمی شد چون ما همش در حال عیددیدنی بودیم و این عیددیدنی ها با بچه کوچیک چقدر مشکله !!! دیگه کلافه شده بود ....Smiley شیر خوردنش فقط تو ماشین بود و خوابیدنش هم همینطور

 یه روز که رفته بودیم خونه دایی من .. همه اونجا بودن و آئین هم تو ماشین خوابیده بود و تو کریرش بود ... اونجا خیلی شلوغ پلوغ شد و آئین که از خواب پرید گیج و مات شده بود و به همه نگاه می کرد ... اولش شروع کرد به خندیدنSmiley بعد دید که نخیر با خندیدن کارش پیش نمی ره و همه دارن حرف می زنن و شلوغ می کنن چنان جیغهایی زد که فک من پیاده شده بود ...Smiley ما هم سریع بساطمون رو جمع کردیم و در رفتیم ولی با اون جیغهای آخرش همه بهم می گفتن که چقدر ماشاالله خوش اخلاقه !!! من که شاخ در آورده بودم Smiley

خلاصه ما از روز 7 تا 12 هم رفتیم کیش ...با هواپیمایی ساها و من دیگه غلط بکنم که با این هواپیمایی  مسافرت برم ... از اتوبوس هم بدتر بود و اونقدر تکون داشت که نگو ولی خدا روشکر آئین تو هواپیما اذیت نکرد و گوشش هم درد نگرفت ... فقط بدیش این بود که هم رفتن و هم برگشتنمون ساعت دوا دادنش ما تو هواپیما بودیم ... رفتنی من تو هواپیما بهش دواشو دادم و بقل باباش بود و من هم هول شده بودم و با دوا خوریش که داشتم می دادم زبون طفلکی رو گاز گرفت و اون هم شروع کرد به گریه شدید ... الهی بمیرم هیچ وقت اینطوری نشده بود ... باز خوب بود که ما 10 نفر بودیم من و شوشو با مامان و بابام و خواهر و برادرم و پسرخاله ام و خانمش و دوتادخترهاش ... دیگه همگی دست به کار شدن تا آروم شد بعدش شیر خورد و خوابید ... حتی رفتنی یه صندلی بقل ما خالی بود و کریر آئین رو گذاشته بودیم روش و خیلی راحت بودیم ولی برگشتنی همش بقل من و شیر می خورد ...

حالا براتون از کیش بگم ... اونجا خیلی خوب بود ولی خیلی شلوغ بود و آدم وول می زد ... آئین اصلا تو مسافرت اذیت نکرد و فقط ما  فهمیدیم که خیلی بچم شجاع الدوله هستش ...

با اینکه از حموم خیلی خوشش میاد ولی اصلا از آب دریا خوشش نمیومد ... تا یه کم پاشو می ذاشتیم تو آب چنان گریه ای سر می داد که بیا و درستش کن ... خیلی باحال بود ... حتی وقتی جلوش دستمون رو محکم می زدیم تو آب و یه قطره آب هم بهش می پاشید گریه می کرد ... خلاصه کلی شجاع بازی در آورد ... ولی همینطوری از نگاه کردن به دیا و درختا و طبیعت خوشش میومد ...

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت جای همتون خالی ...

کلا آئین خیلی خوش اخلاقه و هیچ کس رو بی نصیب از خنده های سنجدیش  نمی ذاره ... 

تازگیها گفتن اه (با فتحه) رو یاد گرفته و یک سره می گه اه البته با صدای بلند ... بچم خیلی با فهم و شعوره ... در ضمن عاشق خاله اش هستش تا خالش میاد چنا اه اه راه می اندازه که نگو و البته خاله اش هم با اون شروع به اه اه کردن می کنه و اون موقع است که من می خوام جیغ بزنم و بگم ساااااااااااککککککککککککککککتتتتتتتتتتت

راستی نمی دونم گفتم که دندوناش خط انداخته یا نه !! .. و لی هنوزم در نیومده و من حسابی من منتظرم که درآد

چند روزی هستش که بهش آب ماهیچه  می دیم فقط ظهرها ... البته انگار خیلی بهش سازگار نیست چون انگار یه کم دستشویی اش کم شده ... به خاطر همینم خیلی کم کم براش داریم زیاد می کنیم ...

راستی من از دستورهای غذایی پروفسور صابره پیروی می کنم ... می خواین بهتون بدم !؟!؟!؟

خودم واسه خودم تشخیص می دم چقدر بهش بدم ...

راستی ما عین بچه تنبلها برای 6 ماهگی آئین رو نبردیم قد و وزن کنیم آخه 6 ماهگیش روز اول عید می شد و واکسنش هم به خاطر همین قبل از تعطیلا زده بودیم براش ...

دیروز رفته بودیم شب چله یکی از فامیلهامون ... بعد اونجا پسر خاله هام التماس می کردن که یه کم به آئین لیموترش بدم تا اونا ببینن قیافش چه شکلی می شه و منم دستمو مالیدم به لیمو ترش و کردم تو دهنش ( کاری که تاحالا نکرده بودم ) البته دور از چشم شوشو جان ... خلاصه قیافش دیدنی شده بود ... کلی خندیدیم بهش ... حالا دختر خاله ام که می گفت فلانی به بچه اش فلفل داده و ازش همون موقع عکس گرفته و خیلی عکسش باحال شده !!!

از دادن لیموترش به آئین خیلی خوشم اومد و نتیجه این شد که وقتی ما غذا می خوریم یه کم برنج باقاشق براش له می کنم و بهش می دم ... باورکنین خیلی کم اونم همشو می ده بیرون ... تازه دیروز به اندازه یه قطره آب هندونه بهش دادم ...

آخه یه بار کارگرمون سرغذا بهم گفت نمی دونم شما چرا هیچی به این بچه نمی دین ولی ببین چقدر دلش می خواد مدیونش می شی ها گناه داره و از اون موقع هر وقت آئین موقع غذا خوردن با حسرت ما رو نگاه می کنه اعصابم خورد می شه و جدیدا مامانم سر غذا خوردن ما بهش آب می ده و اون هم با لذت می خوره

آئین تازه 4 روزه که یاد گرفته بببوووووو کنه و همش با دهنش صدا درمیاره و بوووو می کنه ... خیلی باحال می شه مخصوصا وقتی درحالت گریه این کارو می کنه کلی بوسش می کنم

راستی جدیدا دو تا دستاشو می گیره و بهم چفت می کنه و باچنان شدتی بالا پایین می کنه که نگو ...

عاشق پا هستش به جز پای خودش از بقیه پاها هم خیلی خوشش میاد مخصوصا اگه لاک داشته باشه حداقل یه ربع سرگرم می شه باهاش

دیگه  برم یه کم کارامو بکنم هم بد نیست ... از دیروز بهم یه خروار کار دادن حالا سیستم هامون رو هم عوض کردن و فعلا دارم همش برنامه نصب می کنم .... راستی یه کمکی به من بکنین به نظرتون من چی به مدیرمون بگم !؟!؟!؟ تا حالا بهش نگفتم که من فقط دارم میام تا پول این چند وقتو بگیرم ... چه جوری بهش بگم !؟!؟!؟

 

 


نوشته شده توسط نی نی گولو در یکشنبه 18 فروردین 1387 و ساعت 08:04 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بعد از مدتها+ پسرک 20 ماهه من + واکسن 18 ماهگی + آئین عاشق شعر هستش + ما اومدیم+ آئین ,مرد کوچک+ رزوئولا+ آئین مریض شده + عروسی+ آئین خوشگل من راه افتاده + یک سال و ۱۲ روزگی + تولد+ قرار وبلاگی + ۷ روز تا تولد+ قرار وبلاگی

صفحات: